فلسفه دردهای بی درمان با آرزوهای تحقق نیافته

این عبارت عمیق و پر از اندوه، توصیف‌کننده یکی از سنگین‌ترین تجربه‌های انسانی یعنی رنج زیستن، فرسودگی روان و حس ناامیدی است. رویارویی با دردهایی که راه علاجی برایشان نمی‌بینیم و حسرت خواسته‌هایی که به سرانجام نرسیده‌اند، می‌تواند هر کسی را دچار خستگی مفرط و کرختی روحی کند.….

روایت زینت بلوچی از دنیای و رویاهای بچه‌های عشایر کشیکان؛
هرچه به مقصد نزدیک‌تر می‌شدیم، بیشتر با دشواری‌های زندگی در آن منطقه روبه‌رو می‌شدم. از جاده آسفالته وارد مسیری خاکی شدیم که در دل کوه پیش می‌رفت. درختان خشکیده بودند، پرنده‌ای به چشم نمی‌خورد و زمین تشنه به نظر می‌رسید. آسمان اما آبی بود. بالاخره به مدرسه رسیدیم

امروز برای رساندن بسته‌های لوازم‌التحریری که مجموعه «ایران تنهایَت نمی‌گذاریم» برایمان فرستاده بود، راهی روستای کشیکان (نزدیکی روستای کوپچ از توابع شهرستان نیک شهر، در استان سیستان و بلوچستان) شدیم تا آن‌ها را به دست کودکان عشایر برسانیم.
پیش از حرکت، به «کتابخانه حامی طاها» (انجمن حمایت از توسعه فضاهای آموزشی و فرهنگی حامی) رفتم و چند کتاب داستان انتخاب کردم تا برای بچه‌ها بلندخوانی کنم. دلم می‌خواست در کنار بسته‌های لوازم‌التحریر، قصه‌ای هم با خودم ببرم.
هرچه به مقصد نزدیک‌تر می‌شدیم، بیشتر با دشواری‌های زندگی در آن منطقه روبه‌رو می‌شدم. از جاده آسفالته وارد مسیری خاکی شدیم که در دل کوه پیش می‌رفت. درختان خشکیده بودند، پرنده‌ای به چشم نمی‌خورد و زمین تشنه به نظر می‌رسید. آسمان اما آبی بود.
بالاخره به مدرسه رسیدیم.
بچه‌ها انگار منتظرمان بودند. یکی از دخترها جلو آمد و با گرمی سلام کرد. با هم سلام و احوال‌پرسی کردیم و وارد کلاس شدیم.
معلم زیر آفتاب روی صندلی نشسته بود و نور خورشید مستقیم به تخته می‌تابید. یکی از بچه‌ها که نور چشمش را آزار می‌داد، با چشمانی نیمه‌بسته اطرافش را نگاه می‌کرد.
کتاب‌های داستان را از کیفم بیرون آوردم و به بچه‌ها نشان دادم. کمی درباره کتاب‌ها برایشان گفتم. از گوشه کلاس، پسربچه‌ای پرسید:
«خانم، کتاب داستان چیه؟»
سؤالش برایم غیرمنتظره بود. کتابی را برداشتم و بیشتر برایشان توضیح دادم. بعد، داستان کتاب «من مادر مادربزرگ بودم» را شروع کردم.
بچه‌ها با دقت گوش می‌دادند. برایشان قصه می‌خواندم و در همان حال، به چهره‌های کوچک و نگاه‌های کنجکاوشان خیره می‌شدم. انگار شنیدن داستان برای بعضی از آن‌ها تجربه‌ای تازه بود.
یکی از دخترهای کوچولو با شوق گفت:
«خاله، می‌شه دوباره بیای و برای ما کتاب داستان بیاری؟»
به او قول دادم که دوباره به دیدنشان بروم.
اما هرچه بیشتر در کلاس می‌ماندم، بیشتر متوجه شرایطی می‌شدم که بچه‌ها هر روز در آن درس می‌خواندند.
کلاس گرم و خفه‌کننده بود. بچه‌ها صندلی‌های مناسبی نداشتند و گرما امانشان را بریده بود. یکی عرق صورتش را با دست پاک می‌کرد و دیگری با گوشه آستینش. دختر کوچولو با شال رنگارنگش نشسته بود و به درس گوش می‌داد.
نگاهم به اطراف کلاس می‌چرخید و مدام به این فکر می‌کردم :
یک کلاس خنک…
یک پنکه…
یک آب‌سردکن …
در چنین گرمایی، نشستن و درس خواندن چقدر دشوار است.
یک پنکه می‌توانست کمی از این گرما کم کند. آب‌سردکنی می‌توانست آب خنکی در اختیار بچه‌ها بگذارد. چیزهایی ساده که شاید در بسیاری از مدرسه‌ها چندان به چشم نیایند، اما اینجا جای خالی‌شان کاملاً احساس می‌شد.
بعد، مدیر مدرسه درباره وضعیت سرویس بهداشتی توضیح داد؛ اینکه بچه‌ها باید از دره پایین بروند تا به سرویس بهداشتی صحرایی برسند.
با شنیدن این حرف، بیشتر از قبل به شرایط مدرسه فکر کردم. بچه‌ها ساعت‌هایی از روز را در جایی می‌گذراندند که برای نیازهای اولیه‌شان هم امکانات کافی نداشت.

از بچه‌ها درباره آرزوهایشان پرسیدیم.
یکی از آن‌ها گفت:«آرزو دارم دکتر بشم.»
شنیدن آرزویش لبخند به لبم آورد. اما میان حرف‌های بچه‌ها، جمله‌ای بود که بیشتر از همه در ذهنم ماند.
پسربچه‌ای گفت: «آرزو دارم مدرسه‌مون پنکه داشته باشه.»
کمی مکث کردم. به آرزوی ساده‌اش فکر کردم؛ به اینکه او در مدرسه‌ای درس می‌خواند که گرمای کلاس آن‌قدر آزاردهنده است که داشتن یک پنکه به یکی از خواسته‌هایش تبدیل شده.
کودک دیگری از آب‌سردکن گفت و بچه‌های دیگر هم درباره نیازهای مدرسه حرف زدند.
حرف‌هایشان را می‌شنیدم و به این فکر می‌کردم که هرکدام از آن‌ها، در کنار آرزوهای بزرگی که ممکن است برای آینده‌شان داشته باشند، با نیازهایی روزمره روبه‌رو هستند که هنوز برآورده نشده‌اند.
آن روز با چند بسته لوازم‌التحریر و چند کتاب داستان به مدرسه رفته بودم. قرار بود وسایلی را به دست بچه‌ها برسانیم و ساعتی را در کنارشان بگذرانیم. اما وقتی از مدرسه بیرون آمدم، هنوز حرف‌هایشان در ذهنم بود.
به پسربچه‌ای فکر می‌کردم که آرزویش داشتن یک پنکه بود و به دختر کوچولویی که از من خواسته بود دوباره برایشان کتاب بیاورم.
من با چند کتاب داستان و بسته‌های لوازم‌التحریر به آنجا رفته بودم، اما با فکرهایی برگشتم که می‌دانستم تا مدت‌ها همراهم خواهند ماند.
نمی‌دانم چه زمانی دوباره به روستای کشیکان خواهم رفت؛ اما قولم به آن بچه‌ها را فراموش نمی‌کنم.

زینت بلوچی
کتابدار کتابخانه حامی طاها
و مدیر مدرسه فرهاد
روستای تنگ‌سرحه، بلوچستان

منبع: کانال شورای کتاب کودک