دیالکتیک به زبان ساده؛ چرا قوانین طبیعت و تاریخ طبق یک سناریو عمل می کنند؟

آنچه در اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد، یک عقبگرد موقت، یک ضدانقلاب بود…: آن‌ها قانون‌های اقتصادی منسوخ را دوباره با زور برقرار می‌کنند و ناگزیر با تخریب وحشیانه و وحشتناک نیروهای مولده همراه هستند. همه ما در دهه ۱۹۹۰ در روسیه شاهد این بودیم

 

دیالکتیک به زبان ساده؛

چرا قوانین طبیعت و تاریخ طبق یک سناریو عمل می کنند؟

مصاحبه فئودور ریاکین با آلکسی آلکساندروویچ براگین ، مسئول هیأت تحریریه اولین سالنامه دیجیتالی روشنگری مارکسیستی «مسکو- شهر آفتاب».

امسال هفتمین سال فعالیت این سالنامه است. این سالنامه در سال ۲۰۱۹ بنیانگذاری شد و در این مدت به یکی از معروفترین نشریات تبدیل گردید. امسال خود آلکسی براگین نیز ۳۰ سال فعالیت روزنامه‌نگاری خود را جشن می‌گیرد(از سال ۱۹۹۶ تا سال ۲۰۲۶). تحصیلات اولیه آلکسی براگین در زمینه زیست‌شناسی است. او مدت ۱۰ سال به عنوان معلم زیست‌شناسی تدریس کرده است. امروز ما با او در مورد ساختار جهان، چگونگی حرکت‌های زیگزاگی تاریخ و اینکه چرا دانش‌آموزان معاصر باید مارکس را مطالعه کند، گفتگو می‌کنیم.

خبرنگار : آلکسی آلکساندروویچ، برای بسیاری مارکسیسم بحث‌های اقتصادی خسته‌کننده و سیاست است. اما در مجموعه شما «مسکو- شهر آفتاب» دوره‌های آموزشی با قوانین طبیعت آغاز می شود. چگونه یک معلم زیست شنناسی با ده سال سابقه تدریس به آموزه های مارکسیستی روی آورد؟

آلکسی براگین : می‌دانید، یک معلم زیست‌شناسی به دلیل رسالتش نمی‌تواند به تقدم روح بر ماده اعتقاد داشته باشد، یا جهان را بی‌حرکت بداند. وقتی ده سال را صرف توضیح ساخنار سلول‌های زنده و نحوه تکامل گونه‌ها به دانش‌آموزان دبیرستانی پای تخته سیاه می‌کنید، با تمام وجود درک می کنید که جهان مادّی است. هیچ «انگیزه الهی» در پشت صحنه وجود ندارد. طبیعت زنده به خوبی از پس خودش برمی‌آید و طبق قوانین سختگیرانه ماده، تکامل می‌یابد. زمانی که عمیقاً در آثار مارکس، انگلس و لنین کاوش کردم، سرانجام کلّ تصویر در ذهنم شکل گرفت. معلوم شد که دکترین مارکسیستی پیوند جهانی، صرفاً یک افسانه برای بحث‌های سیاسی نیست. این یک کلید عمومی است که بطور یکسان اسرار توسعه رشد و تکامل طبیعت زنده و قوانین حرکت جامعه بشری را آشکار می‌کند. طبیعت و تاریخ طبق یک سناریوی یکسان تکامل می یابند، گام به گام، از ساده به پیچیده، و همیشه از طریق کشمکش درونی.

خبرنگار : انتزاعی بنظر می‌رسد. اما اگر بخواهیم آنرا به زبان ساده برای دانش آموزان مدرسه توضیح دهیم، چه؟ این «دکترین پیوند» یا «ارتباط جهانی» چیست؟

آلکسی براگین : یک کلاس مدرسه معمولی را تصور کنید. همیشه تنش‌های پنهانی در آن وجود دارد. از یک طرف، دانش‌آموزان آزادی بیشتر و زمان بیشتری برای استراحت می‌خواهند. اما از طرف دیگر، نیاز حیاتی برای درس خواندن، قبولی در امتحان‌ها و رعایت قوانین و مقررات وجود دارد. این تضاد خواسته‌ها باعث حرکت می‌شود. کلاس یاد می گیرد، بالغ می‌شود و تغییر می‌کند. در فلسفه این را قانون وحدت و مبارزه اضداد می‌نامند. این قانون، موتور اصلی جهان هستی است. هر چیزی در جهان از اصول متضادی تشکیل شده است که نمی‌توانند بدون یکدیگر وجود داشته باشند. با این حال آن‌ها دائماً «در حال جنگ» هستند. هگل، متفکر آلمانی، این شیوه تفکر را به طرز درخشانی توضیح می‌دهد. اما او به تقدم روح اعتقاد داشت و فکر می‌کرد که افکار ناب فقط در آسمان «جنگ» می‌کنند. با این حال، مارکس و انگلس «نکته منطقی» افکار هگل را گرفتند، عرفان را کنار گذاشتند و نشان دادند که نیروهای واقعی و ملموس در حال جنگ هستند. در فیزیک، این جاذبه و دافعه است؛ در شیمی، تجزیه و ترکیب ذرات کوچک؛ در زیست‌شناسی، وراثت و تغییرپذیری؛ و در جامعه، مبارزه طبقات. حرکت ابدی است و سکون نسبی است.

خبرنگار : حال که داریم درباره زیست‌شناسی صحبت می‌کنیم، بیائید چارلز داروین را به یاد آوریم. بنیانگذاران مارکسیسم برای او ارزش زیادی قائل بودند. چرا؟

آلکسی براگین : مارکس با صراحت نوشت که آموزش داروین مبنای علوم طبیعی جهان‌بینی ما است. داروین این دانش را متحول کرد. او از نظر علمی نشان داد که همه موجودات زنده به هم مرتبط هستند و حیات وحش طی میلیون‌ها سال به سمت پیچیدگی بیشتر تکامل یافته است. او افسانه‌های مربوط به اینکه خدا هر حشره‌ای را در شش روز آماده و خلق کرده است را از زیست‌شناسی حذف کرد.

بیائید این موضوع را مانند یک درس معمولی دبیرستان تجزیه و تحلیل کنیم. مبنای رشد و توسعه طبیعت، در همان تضاد درونی میان وراثت و تغییرپذیری نهفته است. وراثت نگهبان و محافظ نهایی کهنه است. وظیفه آن اطمینان از این است که کودکان دقیقاً کپی والدین خود باشند. اگر تنها وراثت عمل می‌کرد، پیشرفت از بین می‌رفت و زمین هم همچنان با لایه‌های ضخیم از لجن باکتری‌های اولیه پوشیده می‌ماند و به قول آکادمیک ولادیمیر ماکاروف، جهان تغییرناپذیر می‌شد. تغییرپذیری به عنوان یک تجدیدکننده عمل می‌کند، به طور دائمی تغییرهای تصادفی و خطاهایی را در همانندسازی و تکثیر ماده ارثی ایجاد می‌کند. اما از طرف دیگر، اگر فقط تغییرپذیری وجود داشت، فرزندان هیچ شباهتی به مادران و پدران خود نداشتند و ساختارهای بدن‌های زنده به‌هم‌می‌ریخت.

در طبیعت، این اصول در وحدتی پایدار با هم برخورد می‌کنند. تغییرپذیری ویژگی‌های جدیدی تولید می‌کند و انتخاب یا گزینش طبیعی مشاهده می‌گردد.  اگر ویژگی جدید برای بقا مفید باشد، «حافظ وراثت» آن را به طور محکم تثبیت می‌کند. و این چنین است که پیشرفت ارگانیک یا طبیعی زاده می‌شود. این‌گونه است که قانون تبدیل تغییرات کمی به تغییرات کیفی عمل می‌کند. تغییرات کمّی کوچک و نامحسوس در طول نسل‌ها در یک گونه از موجودات جمع می‌شوند تا زمانی که یک مرحله انفجاری رخ دهد، هنجار شکسته می‌شود و یک ویژگی کاملاً جدید، یک گونه جدید از حیوان یا گیاه پدید می‌آید.

خبرنگار : شواهد اصلی در مورد تکامل طبیعت که در کلاس به دانش‌آموزان ارائه می‌دادید، کدامند؟

آلکسی براگین : زیست‌شناسی به معنای واقعی کلمه مملو از شواهد عینی است. باستان شناسان گونه‌های میانی مانند آرخیوپتریکس را کشف کرده‌اند. این دیگر خالص‌ترین ستیز اضداد در سنگ است: نیمی مارمولک، نیمی پرنده. یا ماهی «لاتیمریا»(تهی‌خار)، ماهی بالدار لوب‌دار که در سال ۱۹۳۸ زنده صید شد. این نشان می‌دهد که چگونه ماهی‌های عهد قدیم یاد گرفتند روی زمین بخزند و باله‌های خود را به پاهای دوزیست تبدیل کردند. یکی دیگر از شواهد عینی، قانون تکرار تاریخ یک گونه توسط جنین است. هر دانش‌آموز دبیرستانی می‌داند، هر یک از ما در رَحِمِ مادر، در مدت چند ماه، به طور خلاصه میلیون‌ها سال تمامی رشد گونه خود را تکرار می‌کنیم. همه ما مانند یک آمیب باستانی از یک سلول واحد شروع کردیم. جِنین انسانی در مراحل اولیه خود دارای شکاف‌های آبششی است(اشاره به ماهی‌های اجداد ما). همچنین یک دُم وجود دارد که بعدا کوچک می‌شود. در نهایت، صفات باقیمانده و بازگشت به اجداد وجود دارد. دنبالچه در انسان یک صفت باقیمانده، بقایای یک دم است. در ما آپاندیس «سکوم» عملکرد گوارشی خود را از دست داده است. اما در گیاه‌خواران بسیار بزرگ است و علف‌های زبر را هضم می‌کند و اگر یک نقص ارثی رخ دهد و کودکی با دمی واقعا پر مو یا با پوششی از خز محکم به دنیا بیاید، این بازگشتی به اجداد ما است، رد پایی مادی از گذشته حیوانی ما.

خبرنگار : اما انسان‌ها فقط حیوان نیستند. مرز بین زیست‌شناسی و تاریخ بشر کجاست؟

آلکسی براگین : این موضوع، دومین گام انفجاری بزرگ روی زمین است. هفت تا پنج میلیون سال پیش، سرانجام مسیرهای ما از مسیر اجداد شامپانزه خودمان جدا شد. سپس همانطور که فردریش انگلس به طرز درخشانی در اثر خود در مورد نقش «کار» توصیف کرده بود، موتور «کار» به راه افتاد. «کار»، خودِ انسان امروزین را آفرید.

حیوانات به سادگی و به صورت منفعل از طبیعت استفاده می‌کنند. یک شامپانزه برای رسیدن به میوه از چوب، یا برای شکستن فندق از سنگ استفاده می کند. اما هیچ میمونی در جهان نمی تواند با استفاده از ابزارساده و طبیعی، ابزار دیگری بسازد. اما انسان‌ها از یک زمانی شروع کردند، یک سنگ را برداشتند و از آن برای شکل دادن به سنگ دوم و تبدیل آن به یک تبر دستی استفاده کردند.

این ابزارسازی منجر به زنجیره‌ای طولانی از تغییرها در خودِ ماده شد و کار مشارکتی پدید آمد. کار مشارکتی به حرکت‌ها و اقدام‌های هماهنگ نیاز داشت. زیرا زنده ماندن به تنهایی در جنگل های اولیه غیرممکن بود. انسان‌ها نیاز داشتند کارهای خود را هماهنگ کنند. این نیاز موجب ایجاد گفتار و زبان گویا شد. کار(جمعی) و گفتار منجر به رشد نیرومند ارگان اصلی، یعنی مغز، شد. همانطور که لنین نوشت، عقل انسان یک جرقه الهی نیست، بلکه بالاترین نتیجه تکامل پیچیده‌ترین ماده، یعنی مغز است. شعور و آگاهی انسان این تحول را به اوج رساند.

به محض ظهور جامعه، برای انسان قانون‌های طبیعت وحشی دیگر اهمیت اولیه خود را از دست دادند. دیگر نیازی به پوشش پوست با خز ضخیم برای محافظت از خود در برابر سرما نبود. ما لباس می‌دوزیم و خانه می‌سازیم. قوانین طبیعت جای خود را به قوانین رشد اجتماعی-تاریخی دادند. در این‌جا، به نظریه ماتریالیسمِ تاریخی مارکس می‌رسیم. شخصیت ما فقط در جامعه شکل می‌گیرد. اگر نوزادی در میان گرگ‌ها بیفتد، بدون گفتار و عقل، به یک حیوان وحشی تبدیل می‌شود. زیست‌شناسی فقط طرح اولیه را در اختیار ما قرار می‌دهد. اما این زندگی اجتماعی است که ما را انسان می‌کند.

خبرنگار : این سازوکار اجتماعی چگونه کار می‌کند؟ مارکس چه چیزی را پایه و اساس جامعه می‌داند؟

آلکسی براگین : مارکس ثابت کرد که بنیان جامعه را باید نه در افکار مردم، نه دراندیشه‌ها، نه در قانون‌ها یا باورهایشان، بلکه در هستی اجتماعی آن‌ها، یعنی در اقتصاد مادی و در تولید باید جستجو کرد. هستی اجتماعی دقیقا شعور اجتماعی را تعیین می‌کند. شیوه زندگی مردم، شیوه تفکر آن‌ها را تعیین می‌کند. آموزش مارکسیستی مراحل تاریخی  پیشرفت جامعه، بر اساس این کشف بنا شده است.

ساختار هر جامعه از دو لایه تشکیل شده است:

لایه اول زیربنا یا شالوده اقتصادی، یعنی ساختار اقتصادی جامعه و سیستم مناسبات تولیدی است. به بیان ساده، این‌ها قوانین بازی اقتصادی هستند که تعیین می‌کنند ابزار تولید در دست چه کسی است: زمین، کارخانه، کارگاه، منابع معدنی.

لایه دوم روبنا یا پرده سیاسی است. یعنی هر آنچه که بر پایه اقتصاد ساخته می‌شود: دولت، قانون‌ها، دادگاه‌ها، ارتش؛ همچنین دیدگاه‌ها، اخلاق، فرهنگ و دین.

پایه مادی در قالب نیروهای مولده زیربنای اقتصادی را تعیین می‌کند، و زیربنا دیگر روبنا را تعریف و هدایت می‌کند.

مارکس و انگلس قانون اساسی تاریخ، قانون انطباق اجباری مناسبات تولیدی با ماهیت نیروهای مولده را، کشف کردند. این همان عامل اصلی پیچیدگی تاریخی است.

نیروهای مولده عبارت هستند از فناوری، ماشین‌آلات، ابزارها و خود کارگران همراه با تجربه‌هایشان. آن‌ها بسیار متحرک هستند، به شکل دائمی در حال تکامل هستند و ابزارهای جدید اختراع می‌شوند. ولی مناسبات تولیدی بسیار پایدار هستند و توسط قوانین و قدرت طبقه حاکم محافظت می‌شوند. مارکس این را خیلی ساده توضیح داد: یک آسیاب دستی جامعه‌ای را به شما نشان می‌دهد که یک زمین‌دار در رأس آن قرار دارد، یک آسیاب بخار جامعه‌ای را به شما نشان می‌دهد که یک صاحب کارخانه در رأس آن قرار دارد.

اما برخی از ساده‌اندیشان اغلب دچار اشتباه می‌شوند و فکر می‌کنند که ابزارهای ماشینی به شکل مستقیم دیدگاه‌های مردم را تعیین می‌کنند. این درست نیست. در اتحاد شوروی و ایالات متحده آمریکا در قرن بیستم، کارخانه‌ها و ماشین‌های تراشکاری یکسانی وجود داشتند و فنآوری مشابه بود. در ایالات متحده این ماشین‌آلات متعلق به تولیدکنندگان بخش خصوصی بودند تا از کارگران استخدام شده سود ببرند. در حالی که در اتحاد شوروی چنین ماشین‌آلاتی جزو دارائی‌های عمومی بودند و به سود همه مردم کار می‌کردند. اصول بنیادی متضاد بودند و در نتیجه، رویکردها به شکل کامل در نقطه مقابل یکدیگر قرار می‌گرفتند. بنیان زندگی معنوی، پایه اقتصادی آن است.

وقتی فنآوری پیشرفت می‌کند و از زیربنای کهنه فراتر می‌رود، مناسبات تولیدی به سد و مانعی برای رشد اقتصاد تبدیل می‌شود. اختلاف‌ها آغاز می‌شوند و این اختلاف‌ها هرگز خود به خود حل نمی‌شوند. برای درهم شکستن قید و بندهای کهنه، به قدرت طبقه پیشرو نیاز است. یک تحول اجتماعی ریشه‌ای که قدرت را از طبقه رو به زوال به طبقه رو به رشد منتقل کند. مطابق عبارت معروف مارکس: هنگامی که جامعه قدیمی آبستن جامعه جدیدی است، خشونت، قابله زایمان است.

خبرنگار : بر اساس این قانون، مارکس تاریخ را به پنج مرحله اصلی تقسیم کرد. از دیدگاه یک معلم، به شکل کوتاه در مورد آن‌ها صحبت کنید.

آلکسی براگین : بیائید این مرحله‌های توسعه اجتماعی را مرور کنیم. همه چیز از سیستم اشتراکی اولیه آغاز شد. فناوری وجود نداشت، تبر سنگی، چماق، نیزه. بهره‌ وری نیروی کار بسیار پایین بود. مردم با نان شب زندگی می‌کردند و تنها با تقسیم مساوی همه چیز می‌توانستند زنده بمانند. هیچ مازادی وجود نداشت، زیرا یک برده بیشتر از آنچه تولید می‌کرد، می‌خورد. در آن زمان، اسیران جنگی به بردگی گرفته نمی‌شدند. آن‌ها به سادگی کشته یا خورده می‌شدند. آدم‌خواری در آن زمان نتیجه بدخواهی ذاتی نبود، بلکه نتیجه گرسنگی وحشیانه بود. این یک شیوه زندگی بود. این کمونیزم اولیه بود، برابری نه بر اساس ثروت، بلکه بر اساس نیاز کامل.

سپس نظام برده‌داری پدید آمد. ابزارهای مسی و برنزی، گاوآهن و دام به وجود آمدند. به تدریج مردم بیش از نیاز خود برای زنده ماندن تولید کردند و محصول مازاد پدیدار شد. پیوندهای اجتماعی فروپاشید. مالکیت خصوصی و شکاف طبقاتی شکل گرفت. زنده نگهداشتن اسیران و مجبور کردن آنان به کار رایگان سودآور شد. بدین ترتیب برده‌داری آغاز گردید. وقتی که بردگان به مثابه ابزار کار، به زبان آمدند و اعتراض کردند، اربابان برای مهار آنان، دستگاه خشونت، یعنی دولت را ایجاد کردند. سیستم برده‌داری پیشرفت‌هایی هم به همراه داشت. نخبگان که از زحمت کارهایی یافته بودند، علم، فلسفه و هنر باستانی را خلق کردند.

مرحله بعدی فئودالیسم یا نظام زمین‌داری بود. فنآوری پیشرفت کرد و بشریت بر آهن و ابزارهای پیچیده‌تر و صنایع دستی تسلط یافت. این موضوع، برده‌دار‌ی را به مانعی برای پیشرفت تبدیل کرد. بردگان فقط با تهدید و ضرب و شتم حاضر به کار سخت نبودند و ابزارهای پیچیده آهنی را می‌شکستند. قانون تطابق، تغییر در سیستم را اجتناب‌ناپذیر کرد. در سیستم جدید، دهقان یک قطعه زمین، اسب و گاوآهن داشت. او بخشی از محصول کار خود را به صاحب زمین واگذار می‌کرد. اما بخشی از محصول برداشت شده برای خودش باقی می‌ماند. بدین ترتیب، انگیزه شخصی برای کار سخت‌تر رشد کرد و کشاورزان افزایش یافتند.

در چارچوب نظام زمین‌داری، شهرها رشد کردند، موتور بخار اختراع شد، آسیاب‌ها و کارخانه‌ها ساخته شدند.

بدین ترتیب، سرمایه‌داری متولد شد. قوانین قدیمی در مقابل رشد صنعت، شروع به مانع‌تراشی کردند. صنایعی که به میلیون‌ها کارگر مزدبگیر آزاد نیاز داشت. انقلاب‌هایی انجام شد. سرمایه‌داری به فن‌آوری رونق بخشید. اما امروز به بن‌بست رسیده است. تناقض اساسی آن، در این واقعیت نهفته است که تولید عمیقاً مشارکتی شده است. اما تصاحب نتایج کار همچنان خصوصی است. این امر، زمینه‌ساز بحران‌ها، بیکاری و جنگ بر سر بازارها می‌شود. سرمایه‌داری به مانعی برای پیشرفت بشریت تبدیل شده است.

بالاترین مرحله، نظام کمونیستی است که فاز اول آن سوسیالیسم است. طبق قانون نفی در نفی، مالکیت خصوصی ناگزیر از بین می‌رود. مالکیت عمومی بر ابزار تولید برقرار می‌شود. ستم انسان بر انسان لغو می‌شود و اقتصاد به طور سازمان‌یافته برای پیشرفت همه‌جانبه هر فرد شروع به کار می کند.

خبرنگار : اما قبل از مارکس، افراد زیادی بودند که رویای یک جامعه عادلانه را در سر می‌پروراندند و پروژه‌هایی را نوشتند. چرا رویاهای آن‌ها محقق نشد؟

آلکسی براگین : این تفاوت اساسی بین مارکسیسم علمی و روهایای نارودنیک‌ها، انقلابیون سوسیالیست یا آنارشیست‌ها است. رفیق استالین در یک زمانی به روشنی دلایل شکست آن‌ها را بیان کرد.

رویا ‌پردازان به تقدم تفکر بر تاریخ اعتقاد داشتند. آن‌ها پروژه‌های جامع و برنامه‌های ایده‌آل برای یک جامعه عادلانه را صرفاً در ذهن خود و جدا از زندگی واقعی در سر می‌پروراندند. آن‌ها فکر می‌کردند که کافی است تزار، تولید‌کننده یا جامعه را متقاعد کند که طرح آن‌ها درست است و عصر طلایی طلوع خواهد کرد. آن‌ها نتوانستند درک کنند که مبنای اقتصادی دیدگاه‌ها را تعیین می‌کند و اقدامات عملی باید صرفاً بر اساس نیازهای مبرم زندگی مادی جامعه باشد. روش مارکسیستی برعکس نشان داد که هستی مادی اولویت دارد. باید نیازهای واقعی زندگی را تجزیه و تحلیل کرد و به طبقه کارگر پیشتاز تکیه کرد.

کلید مطالعه تاریخ را باید نه در ذهن متفکران، بلکه در شیوه تولید، در اقتصاد جستجو کرد. اگر شرایط مادی برای یک سیستم جدید در اقتصاد هنوز به بلوغ نرسیده باشد، هیچ‌گونه شعار یا توطئه زیبا نمی‌تواند مسیر تاریخ را تغییر دهد. با این حال، مارکسیسم، سوسیالیسم را از یک رویای زیبا، به یک علم دقیق تبدیل کرد.

خبرنگار : اما چگونه می‌توانیم فاجعه اواخر قرن بیستم را توضیح دهیم؟ کتاب‌های درسی تاریخ بورژوازی اعلام می‌کنند که فروپاشی اتحاد شوروی ثابت کرد که مارکس «اشتباه» کرده است و بشریت به سرمایه‌داری بازگشت. آیا این با آموزش مارکسیستی مبنی بر «اجتناب‌ناپذیری حرکت جامعه به جلو» در تضاد نیست؟

آلکسی بروگین : در اینجا هیچ تضادی وجود ندارد. فقط افرادی کوته‌بین فکر می‌کنند که حرکت رو به جلو فقط به شکل یک خط مستقیم است، مانند یک علامت حرکت مستقیم. آموزش در مورد  پیوند عمومی پدیده‌ها، ثابت می‌کند که تاریخ به شکل یک مارپیچ صعودی حرکت می‌کند. و در یک حرکت مارپیچ، چرخش‌های تند، جذرومدهای موقت، عقب‌گردها و دوره‌های رکود شدید، اجتناب‌ناپذیر است.

درس‌ تاریخ مدرسه خود را به یاد آورید. انقلاب فرانسه در اواخر قرن هیجدهم، پادشاهان قدیمی را سرنگون کرد. اما چند سال بعد، یک عقب‌نشینی رخ داد. بازگشت سلسله پادشاهی «بوربون». آیا این به معنای فروپاشی نظم جدید بود؟ نه، این یک عقب‌نشینی موقت بود. برای اینکه کارخانه‌های جدید همچنان خواستار نابودی قید و بندهای قدیمی بودند و نظم جدید، در نهایت در سراسر اروپا پیروز شد.

آنچه در اتحاد جماهیر شوروی اتفاق افتاد، یک عقبگرد موقت، یک ضدانقلاب بود. عقبگردهای اجتماعی همیشه از یک الگو پیروی می‌کنند: آن‌ها قانون‌های اقتصادی منسوخ را دوباره با زور برقرار می‌کنند و ناگزیر با تخریب وحشیانه و وحشتناک نیروهای مولده همراه هستند. همه ما در دهه ۱۹۹۰ در روسیه شاهد این بودیم، هنگامی که برای خشنودی مالکان خصوصی، هزاران کارخانه و مزارع اشتراکی پیشرفته تعطیل و به ضایعات تبدیل و نابود شدند.

چرا اصلا این عقبگرد امکان‌پذیر شد؟ در سوسیالیسم، طبقات حاکم ستمگر وجود ندارند. در سوسیالیسم، تضاد‌های آشتی‌ناپذیر از بین می‌روند. در سوسیالیسم، ما هیچ طبقه‌ای نداریم که در امر جلوگیری از پیشرفت جامعه ذینفع باشد. تضادهای میان نیازهای فزاینده انسانی و قابلیت‌های تکنولوژی باید به‌طور سازمان‌یافته از طریق اقدام‌های هوشمندانه تحت رهبری حزب کمونیست حل شود. اما اگر رهبری حزب در تئوری وسیاست مرتکب اشتباه‌های فاحش و مهلک شود، دچار رکود گردد، مطالعه دقیق جامعه را رها کند و به امتیازدهی روی آورد بپردازد، این امر ناگزیر به رکود اقتصادی منجر می‌شود. نیروهای پنهان با حمایت انحصار‌های سرمایه‌داری، از این رکود بهره‌برداری کردند. اما این عقبگرد موقتی است. هیچ طبقه رو به زوالی تاکنون موفق نشده است سیر تاریخ را برای مدت طولانی به عقب برگرداند. سرمایه‌داری در کشور ما حتی یک تضاد اساسی را حل نکرده است، بلکه صرفاً آن را به زائده‌ایی از مواد خام تبدیل کرده است.

سیستم سرمایه‌داری در سراسر جهان، خود را فرسوده کرده است و بنابراین یک گام انفجاری جدید و نیرومند از سوی بشریت به سوی سوسیالیسم، از نظر تاریخی، اجتناب‌ناپذیر است.

خبرنگار : بخش پایانی سخنرانی شما به نقد دین اختصاص دارد. در نشریه «مسکو-شهر آفتاب»، شما موضع بسیار محکمی در این مورد اتخاذ می‌کنید. این روزها مُد شده است که بگویند علم و دین می‌توانند «همزیستی» داشته باشند. چرا شما مخالف این سازش هستید؟

آلکسی پراگین : زیرا سازش بین علم و دین، سازش بین حقیقت و باطل است. علم و مارکسیسم به دنبال محرک‌های حرکت در درون خود ماده هستند و ثابت می‌کنند که جهان قابل شناخت است. اما دین بازتابی تحریف شده و افسانه‌ای در ذهن مردم از ناتوانی خودشان در برابر خشونت طبیعت و ستم بی‌رحمانه اربابان ثروتمند است.

کارل مارکس تعریف کاملاً دقیقی ارائه داد: دین افیون توده‌ها است. ولادیمیر لنین آن را نوعی ستم معنوی و یک لجن‌زار معنوی نامید، که در آن بردگان سرمایه، انسانیت و خواسته‌های خود را برای یک زندگی شایسته غرق می‌کنند.

این مکانیسم طبقاتی به شکل موثری عمل می‌کند. شرایط سخت اقتصادی، فقر، بی‌حقوقی و تنهایی کارگر، توهم یک فرقه و اعتقاد به زندگی پس از مرگ را در او به وجود می‌آورد. این امر ناگزیر منجر به فلج شدن اراده، تسلیم و امتناع از مبارزه برای کسب حقوق خود می‌شود.

جوهره قوانین مذهبی را در نظر بگیرید. آن‌ها به دانش‌آموزان دبیرستان و کارگران جوان چه می‌آموزند؟ انفعال!

طبق داستان‌های کتاب مقدس، مسیح می‌گوید: خوشا به حال فقیران در روح. این در عمل به چه معنا است؟ خوشا به حال مطیعان، خوشا به حال کسانی که از مبارزه برای کرامت انسانی خود دست کشیده‌اند. دین تلقین می‌کند: اگر به گونه چپ شما سیلی خورد، گونه راست خود را جلو بیاورید؛ دشمنانتان-الیگارشی- را دوست داشته باشید؛ برای ساختن بهشتی عادلانه بر روی زمین تلاش نکنید؛ فقر را تحمل کنید، زیرا پاداش ابدی در بهشت در انتظار شماست.

دین یک شکل پیچیده از بردگی معنوی است. دین مردم را از فعالیت‌های اجتماعی-سیاسی و دگرگون‌کننده منصرف می‌کند، افکار مردم را در دیدارهای مساجد و معابد و صفحه‌های کتاب‌های مقدس زندانی می‌کند و از بنیان ناعادلانه سرمایه‌داری محافظت می‌کند.

رفیق استالین به روشنی موضع کمونیست‌ها را بیان کرد: حزب ما نمی‌تواند در مورد خرافات مذهبی بی‌طرف باشد. ما به آموزش علمی علیه این تعصب‌ها ادامه می‌دهیم و ادامه خواهیم داد. زیرا ما طرفدار علم پیشرفته هستیم و هر خرافه‌ای خلاف علم است. هر دینی با دانش مخالف است. آزاد کردن ذهن جوانان از تیرگی خرافه و مجهز کردن آنان با روش‌های ماتریالیسم علمی وظیفه فوری ماست. تنها با از بین بردن ستم اقتصادی که فقر و تنهایی را به وجود می‌آورد، بشریت ریشه‌های دین را برای همیشه از بین خواهد برد و جامعه‌ای واقعاً سرشار از عقل و آزادی را همین جا روی زمین خواهد ساخت!

خبرنگار : از گفتگوی عمیق و قابل فهم شما سپاسگزارم.

آلکسی پراگین : متشکرم، سالنامه دیجیتالی ما «مسکو-شهر آفتاب» را بخوانید و به یاد داشته باشید که درک علمی از جهان بهترین سلاح فکری طبقه کارگر است.

 

ترجمه  ر.ح.بازیار

Диалектика на пальцах: почему законы природы и истории работают по одному сценарию