امروز در عصر سرمایه داری دیجیتال ، وظیفه اندیشه چپ این نیست که خشک اندیشی های کهنه را احیا کند، بلکه باید روش های هومانیستی مارکس را سلاح خود سازد. ما باید ” خرد جمعی” و فناوری های دیجیتال را از دست انحصار گران بیرون بکشیم تا آنان را از ابزاری برای از خود بیگانگی تمام عیار، به ابزاری برای رهایی مطلق بشریت تبدیل کنیم…
نویسنده:فئودور ریاکین
ترجمه : ر.ح.بازیار
مارکسی که ما او را نمی شناختیم؛ دست نوشته های پاریس و تولد اومانیسم کمونیستی
در تاریخ اندیشه اجتماعی جهان، داستانی دراماتیک تر و تناقض آمیز تراز سرنوشت میراث مکتوب کارل مارکس به سختی یافت می شود.برای دهه های متمادی- از اواخر قرن نوزدهم تا دهه ۳۰ قرن بیستم- جنبش بین المللی سوسیالیستی، ایدئولوژی خود را بر روی شالوده ای بنا نمود که بعدها مشخص شد فاقد اساسی ترین و انسانی ترین ریشه خود بوده است. جهان مارکس را به عنوان یک اقتصاددان سختگیر که ارزش اضافی را کالبد شکافی کرد، یک جامعه شناس خشک در عرصه مبارزه طبقاتی و یک استراتژیست در زمینه دیکتاتوری پرولتاریا می شناسد. اما در سال ۱۹۳۲ رویدادی در مسکو رخ داد که سراسر محافل آکادمیک و سیاسی جهان را به لرزه درآورد.” موسسه مارکس و انگلس” زیر نظر پژوهشگر برجسته متون ( دست نوشته ها)، داوید ریازانف، برای نخستین بار متن کامل اثری را منتشر کرد، که امروز با نام ” دست نوشته های اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴” یا ” دست نوشته های پاریس” شناخته می شود. این متن نه تنها زندگی نامۀ این متفکر را تکمیل کرد، بلکه مارکس کاملاً متفاوتی را به جهان معرفی کرد. مارکس انسان گرا ، با فرهنگ و روانشناس.
تابستان ۱۸۴۴ در پاریس تولد یک متد
برای درک مقیاس این کشف، باید به پاریس سال ۱۸۴۴باز گردیم. مارکس جوان تنها ۲۶ سال دارد. او به تازگی به دلیل روزنامه نگاری افشاگرانه از پروس اخراج شده و روزنامۀ “راین” او تعطیل شده است. در پاریس این پایتخت جوشان اندیشه های انقلابی اروپا، او برای نخستین بار رو در روی پرولتاریای صنعتی واقعی قرار می گیرد و مطالعات سیستماتیک اقتصاد سیاسی انگلستان- آثار آدم اسمیت، ریکاردو و سای را آغاز می کند.
دفترچه های یادداشت او در این دوره، یک دیگ مذاب آشفته، اما درخشان است. مارکس یادداشت های زیادی از رساله های اقتصادی بر می دارد و آن ها را با اندیشه های پرشور و ژرف خودش مورد ایراد و توضیح قرار می دهد. او تلاش می کند، که دیالکتیک هگل، ماتریالیسم فوئرباخ و منطق عمل گرایانه اقتصاد بورژوازی را به یکدیگر پیوند دهد.
نتیجۀ این تلاش،تولد مفهومی است که بیش از یک قرن از زمان خود جلوتر بود: به شکل نظریه از خود بیگانگی ( entfremdunG). مارکس جوان اعلام می کند که سرمایه داری تنها از این جهت ترسناک نیست که دستمزد کافی به کارگران نمی پردازد،فاجعه اصلی آن در این است که سرشت انسانی را نابود می کند و تاج آفرینش را به چرخ دنده ای بی حق و حقوق در ماشینی که برای او بیگانه است، تبدیل می کند.
چهار جنبۀ از خود بیگانگی
مارکس در ” دست نوشته های ۱۸۴۴” فرایند زدودن جنبه های انسانی از کار را با دقت جراحی به چهار جنبۀ به هم پیوسته تجزیه می کند:
۱- بیگانگی کارگران از محصول کار خود: در شرایط مالکیت خصوصی، چیزی که با دستان کارگر ساخته شده است متعلق به او نیست . علاوه بر این، مارکس قانون شگفت انگیزی را فرموله می کند:” هرچه بیشتر کارگر جان خود را در کار بدمد، دنیای مادی بیگانۀ قدرتمندتری” که کارگر آن را در مقابل خود و علیه خود می بیند، به وجود می آورد و خودش تهی تر می گردد. محصول کار به عنوان نیروی متخاصم و استثمارگر در برابر انسان قد علم میکند.سرمایه به قیمت پژمرده شدن زندگی خود کارگر رشد می کند.
۲-بیگانگی از خود عمل تولید( فرایند کار): اگر محصول برای انسان بیگانه باشد، پس خود کار نیز دیگر یک نیاز نخواهد بود،بلکه به امر اجباری و یک کار طاقت فرسا تبدیل می شود. کار در نظام سرمایه داری نوعی خود قربانی کردن و خود آزاری است.
مارکس می نویسد،که کارگر مزد بگیر در حین کار نه تنها خود را اثبات نمی کند،بلکه انگار می کند. او تنها در خارج از عرصۀ تولید- یعنی در کار کردهای حیوانی اش( هنگامی که می خورد، می نوشد،می خوابد یا مسکن خود را آماده می کند) احساس آزادی و انسان اصیل بودن می کند. اما در اصیل ترین کار کرد انسانی اش- کار خلاقانه- احساسی شبیه به یک حیوان دارد.
۳-بیگانگی انسان از ” ماهیت انسانی” خود : کار خلاق، آزاد و تحول آفرین جهان ، همان چیزی است که به گفته مارکس، انسان را از حیوانات متمایز می کند. حیوان تنها تحت فشار نیاز های فیزیکی تولید می کند، در حالی که انسان حتی زمانی که از نیاز آزاد است” بر اساس قانون زیبایی”دست به آفرینش می زند. اما سرمایه داری کل حیات معنوی و اصیل انسان را به ابزاری برای حفظ بقای فیزیکی اش تقلیل می دهد. سرمایه داری ماهیت خلاقانه انسان را از او می گیرد و زندگی اش را به معامله ای ساده بر سر ساعات کار تبدیل می کند.
۴-بیگانگی انسان از انسان: اگر انسان از کار و جوهر خویش بیگانه شود، ناگزیر از سایر انسان ها نیز فاصله می گیرد.جامعه پراکنده می گردد و به عرصه رقابت همگانی تبدیل می شود. کارگر، سرمایه دار را به عنوان دشمن و استثمارگر می بیند و همکار در بند خود را به عنوان رقیب و کسی که می خواهد جایش را بگیرد. بافت اجتماعی تحلیل می رود و جای خود را به منفعت طلبی سرد می دهد.
کمونیسم به مثابه بازگشت انسان به خویشتن
دقیقاً از دریچه غلبه براین بیگانگی تام و جامع است که مارکس جوان شاعرانه ترین و عمیق ترین تعریف خود را از جامعه آینده ارائه می دهد. برای او کمونیسم صرفاً توزیع عادلانه کالاها، یک جیره غذایی سیر کننده یا کارخانه های دولتی نیست . او در این باره می نویسد: ” کمونیسم عبارت است از لغو ایجابی مالکیت خصوصی- یعنی رفع از خود بیگانگی انسان، بنابر این تصاحب راستین ذات انسانی به دست انسان و برای انسان،هم چون بازگشت کامل انسان به خویشتن به مثابه انسان اجتماعی ، بازگشتی که آگاهانه و با حفظ تمامی غنای تکوین پیشین صورت می گیرد. این یک پروژه اقتصادی نیست، بلکه یک پروژه نجات انسان شناختی است. هدف نهایی مارکسیسم – چنان که در سال ۱۹۳۲ مشخص شد- آزادی روح انسان ، نابودی تقسیم کار فلج کننده و شکنجه آور و تبدیل انسان به شخصیتی جامع ، هماهنگ و آفرینشگر فعال است.
تراژدی تاریخی ” نادانی”و شکاف قرن بیستم
این حقیقت که یاران لنین این متون را نمی شناختند، مهر خود را بر سرنوشت پروژه شوروی گذاشت. لنین سوسیالیسم را با تکیه بر آثار اقتصادی پخته و موفق مارکس بنا نهاد. وظایف اصلی او عبارت بودند از اجتماعی کردن مالکیت، حساب داری، کنترل،صنعتی سازی و افزایش بهره وری کار.
اتحاد جماهیر شوروی با موفقیت چشمگیری از عهده این وظیفه برآمد و طبقه استثمارگر را از بین برد.با این حال ، همانطور که تاریخ بعد ها نشان داد، انتقال صرفاً حقوقی کارخانه ها به مالکیت دولت ، از خود بیگانگی را به طور خوکار نابود نکرد.کارگر شوروی در کنار تسمه نقاله یک غول بزرگ صنعتی، اغلب همان مهره و چرخ دنده ای باقی ماند که از مدیریت واقعی روند کار دور بود، درست مانند همکار غربی اش، در اتحاد شوروی نابودی مالکیت خصوصی برای مدت ها با نابودی تقسیم کار اشتباه گرفته شد. هنگامی که در دهه ۱۹۳۰- ۱۹۵۰، دست نوشته های پاریس به دست روشنفکران اروپا رسید، موج نیرومندی از به اصطلاح ” مارکسیسم غربی”( اریک فروم، ژان پل سارتر، هربرت مارکوزه) را به وجود آورد. این متفکران، مارکسیسم شوروی را به خشک بودن ، بوروکراسی و پادگانی بودن متهم می کردند و آنان اعلام می کردند که مدل استالینی به جای سوسیالیسم هومانیستی ، سرمایه داری دولتی ساخته است. زیرا مسئله از خود بیگانگی شخصیت را به دست فراموشی سپرده است.البته در خود اتحاد جماهیر شوروی نیز ، برجسته ترین ذهن های فلسفی، مانند ” اوالد ایلیونکوف” در دهه ۱۹۶۰، به دست نوشته های سال ۱۸۴۴ روی آوردند تا ایدئولوژی شوروی را از خشک شدن دگماتیک نجات دهند. ایلیونکوف استدلال می کرد که وظیفه سوسیالیسم تنها دادن آپارتمان و کالباس به کارگر نیست،بلکه از طریق یک انقلاب فرهنگی ریشه ای باید حق تفکر همه جانبۀ آفرینش و مدیریت دولت را به او باز گرداند. اما رهبران حزبی ترجیح دادند این هشدار ها را نادیده بگیرند.
قرن بیست و یکم : هیولای دیجیتال و پیش بینی مارکس
امروز، در سال ۲۰۲۶هنگامی که به متن نوشته شده مارکس جوان در مهاجرت پاریس، در ۱۸۲ سال پیش نگاه میکنیم ، بهت زده می شویم از این که چقدر این متن به طور مطلق و وحشتناکی به روز است. سرمایه داری قرن بیست و یکم ، یعنی سرمایه داری دیجیتال و مبتنی بر پلاتفرم ها، از خود بیگانگی را به مقیاس کیهانی رسانده است.
به صنعت هوش مصنوعی نگاه کنید هم اکنون چه اتفاقی در حال رخ دادن است ؟ هزاران متخصص رده بالا- برنامه نویسان ، مترجمان، هنرمندان، طراحان- روزانه توان فکری خود را به الگوریتم های شرکتی واگذار می کنند. کُدها را می نویسند، تصویری خلق می کنند و شبکه های عصبی را آموزش می دهند. و این محصول کار آن ها، یعنی این” خرد مرده”که به کالا تبدیل شده توسط غول های فناوری (مانند مایکروسافت و گوگول) بیگانه شده و علیه خود آفرینندگان آن به کار گرفته می شود. هوش مصنوعی مردم را از کار بیکار می کند، تخصص شان را بی ارزش می سازد و متفکران حرفه ای را به توده ایی متفرق و نا امید نسبت به آینده تبدیل می کند.مارکس در دست نوشته های دیگر خود ، یعنی اثر ” گروندریسه” ( ۱۸۵۷-۱۸۵۹)مفهوم پیامبرگونه” خرد جمعی”( Generral intellect) را معرفی می کند. او پیش بینی کرد، روزی فرا خواهد رسید که علم و اتوماسیون به نیروی مولد اصلی جامعه تبدیل شوند. در نظام سرمایه داری این عقل عمومی که امروز در سرورها و شبکه های عصبی متبلور شده، به ناچار به بالا ترین شکل سرکوب فردیت تبدیل می شود. انسان حتی از تفکر خود نیز بیگانه می شود و جایش را- به گفتگوی ربات ها می دهد.
سخن پایان
انتشار دست نوشت های پاریس در سال ۱۹۳۲، ثابت کرد که مارکسیسم هر گز یک دگم خاکستری برای دفاتر حزبی نبوده است، بلکه یک فلسفی عمیق و پُر شور برای آزادی انسان است.
کشف این متون از سوی مورخان قرن بیستم به روشنی نشان داد که اصلاحات اقتصادی بدون آزادی معنوی و فرهنگی فرد،محکوم به انحراف و دگرگونی است. امروز در عصر سرمایه داری دیجیتال ، وظیفه اندیشه چپ این نیست که خشک اندیشی های کهنه را احیا کند، بلکه باید روش های هومانیستی مارکس را سلاح خود سازد. ما باید ” خرد جمعی” و فناوری های دیجیتال را از دست انحصار گران بیرون بکشیم تا آنان را از ابزاری برای از خود بیگانگی تمام عیار، به ابزاری برای رهایی مطلق بشریت تبدیل کنیم.مارکسی که نمی شناختیم دقیقاً همین وصیت را برای ما به جا گذاشته است!
سپتامبر ۲۰۲۶
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان