میدان واقعیت اجتماعی زندگی روزمره کنونی در ایران به هیچ روی با رویههای حکمرانی کارآمد، نسبتی ندارد. متأسفانه فقر و حذف مولفههای یک زندگی معمولی به مثابه شکنجه مداوم شهروندان و مرگ و پایان دادن زیست آنان، به امری عادی برای سیاستگذاران و تصمیمسازان راهبردی نظام اجتماعی بدل شده است. گویا ساختار بیگانه از جامعه* که پیشتر از آن سخن گفتم، در چند سال اخیر به وضعیتی آشفتهتر رسیده است….
چند پرسش مهم در این میان به ذهن متبادر میشود:
۱- آیا عادیسازی فقر یک استراتژی کاملاً خودآگاه و از پیش طراحیشده در سطح کلان حاکمیت و راهبردی برای بقای ساختار قدرت در حکمرانی است؟
۲- آیا این وضعیت به معنای پذیرش و نمایش درجهی بالایی از ناتوانی اداره کشور و پیامد ناگزیر انسداد و تصلب بوروکراتیک در ساختار تصمیمسازی کلان است؟ وضعیتی که بدان حکمرانی ناکارآمد و درمانده گفته میشود؟
۳- آیا باتوجه به تقویت گفتمانی و عملی سرکوب شدید امنیتی در میدان، سیستم تبدیل به ساختاری بیگانه با جامعه شده است که با منطق صلب قدرت و بقا، به زیستجهان شهروندان حمله کرده و امکانات یک زندگی معمولی را تخریب میکند؟
۴- آیا این وضعیت محصول فرآیندی است که در آن ساختارهای سلطه، رنج و نابرابری را چنان درونی و طبیعی جلوه میدهند که گویی بخشی از نظم ناگزیر جهان است؟
۵- آیا این همان وضعیت تابآوری سیاهی است که مقاومت شهروندان در برابر این شکنجه مداوم، دیگر یک نقطه قوت یا همبستگی ارگانیک نیست، بلکه مکانیسمی بهشدت فرساینده برای تاب آوردن درهمشکستگی است؟
در خوانش جامعهشناختی از این وضعیت، پرسش بنیادین این است که آیا در میدان زیست روزمره با یک سیستم صرفاً #ناکارآمد مواجهیم که توانایی حل مسئله را از دست داده، یا با یک #ساختار_در_ستیز_با_جامعه روبرو هستیم که بقای خود را در تقابل با منافع و حیات شهروندان تعریف کرده است؟
ناکارآمدی معمولاً در نبود تخصص یا کمبود منابع ریشه دارد، اما تقلیل دادن بحرانهای کنونی به ضعف مدیریتی، نادیده گرفتن #عاملیت سیستمی است که بهطور مستمر، رنج را بازتولید میکند. وقتی حذف حداقلهای یک زیست انسانی به رویهای مستمر تبدیل میشود، دیگر نمیتوان آن را خطای سهوی نامید؛ بلکه این همان ساختار در ستیز است که در برابر مطالبات اولیه جامعه میایستد.
شواهد نشانگر آنست که با هردو وضعیت در کشور روبرو هستیم؛ ساختاری بیگانه با جامعه و سیستمی ناکارآمد که جز در بازتولید خشونت و سرکوب شهروندانی که سرمایه اجتماعی خود را نزد آنان ازدست داده است، برای بقا و مانایی در قدرت، راهبردی انتخاب نکرده است.
یکی از پیامدهای هولناک این ستیز، تحمیل شکلی از تابآوری سیاه به جامعه است. ساختار بهجای پاسخگویی، شهروندان را در چرخهای از #فرسایش_مداوم قرار میدهد تا فقر، فقدان و حتی مرگ، از یک فاجعه و بحران اجتماعی به پدیدهای پیشپاافتاده و روزمره تنزل یابد.
در این فضای آکنده از بیثباتی، میدان زیست به عرصهای صرفاً برای بقا تبدیل میشود و آن همبستگی ارگانیک که لازمهی زیست اجتماعی پایدار است، زیر بار این فشارهای ساختاری بهشدت تهدید میشود. با این حال، جامعه همچنان از طریق تاکتیکهای زندگی روزمره و پافشاری بر حق داشتن یک زندگی معمولی، در برابر این عادیسازی تباهی مقاومت میکند. در برابر ساختاری که زیستن را به شکنجه بدل کرده است. ایستادگی آگاهانه، خشونتپرهیز و تلاش برای حفظ پیوندهای اجتماعی محلی، نه تنها تلاشی برای زنده ماندن، بلکه کنشی برای بازپسگیری واقعیت مشترک و معنا بخشیدن دوباره به زیست جمعی در این میدان آشفته است.
فریبا نظری
منبع: کانال تلگرام نگارنده
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان