“از تمام بذرهایی که بر زمین افشانده میشوند خون قربانیانِ ستم است که غنیترین محصول را بهبار میآورد.”
بالزاک
تاریخ معاصر میهن ما آمیزهای است از مبارزۀ احزاب، سازمانهای سیاسی، تودههای مردم و شخصیتهای مؤثر در راه آزادی، صلح، استقلال و عدالت اجتماعی که هر پیروزی و ناکامیشان با شکنجه، زندان و اعدام همراه بوده است. اولین قربانیان در این عرصه، طیفی وسیع از آزادیخواهان، روشنفکران، و رهبران انقلاب مشروطیت بودند که با استبداد قاجار و پهلوی مبارزه کردند.
از مبارزهٔ مردم ستمدیده در پیشبُرد جنبش مشروطیت (۱۲۸۵-۱۲۹۰خورشیدی) گرفته تا برپایی جنبش دموکراتیک آذربایجان به رهبری شیخ محمد خیابانیعلیه استعمار و ارتجاع فئودالی در ایران (۱۲۹۶- ۱۲۹۹ خورشیدی) -جنبشی که طی آن نخستین فرقۀ دمکرات آذربایجان شکل گرفت- و نقش فعال کارگران و زحمتکشان جامعه در قیامهای گیلان و خراسان، همه و همه از حساسترین رخدادهای تاریخ معاصر میهن ما و از صفحات زرین و درخشان تاریخ ایراناند!
با چنین پیشزمینۀ تاریخی است که ما سی و هشتمین سالگرد ”فاجعۀ ملی“ (قتلعام هزاران زندانی سیاسی) در تابستان سال ۶۷ به دست سران جنایتکار جمهوری اسلامی را یادآوری میکنیم. امروزه، پس از هر سرکوبِ اعتراضهای مردم به سیاستهای ضدملی رژیم، بار دیگر چوبههای دار در زندانهای رژیم برای معترضان بازداشتی برپا میشود؛ و به این ترتیب، چرخهٔ شوم سرکوب و جنایت در تاریخ خونین “حکومت اسلامی” تکرار میشود.
شمار تودهایهایی که در سالهای دههٔ ۳۰ و بعد از آن یا در تظاهرات خیابانی یا در شکنجهگاهها جان باختهاند یا به جوخههای اعدام سپرده شدهاند سر به هزاران نفر میزند.
تاریخ حزب تودۀ ایران با خون هزاران قهرمان نامآور با نام و بینام نگاشته شده است؛ قهرمانانی که جانشان را آگاهانه به دست توفان مبارزهٔ مردمی سپردند. این قهرمانان برنامه و اساسنامۀ حزب را پذیرفته بودند و میدانستند که دیر یا زود ممکن است زندان و شکنجه و اعدام در انتظارشان باشد، و با علم بر این حقیقت بازهم برای بهروزی زحمتکشان و میهن پای در این راه نهادند.
کشتار هزاران زندانی سیاسی و دگراندیش در دهۀ ۶۰ و عملکرد نزدیک به چهل و هشت سال حکومت ارتجاعی و سرکوبگر جمهوری اسلامی ایران در زندانها، نشاندهندهٔ ماهیت عمیقاً ضدانسانی و جنایتکار حکومتی است که شالودۀ نظریاش برپایۀ ایدئولوژی جزمگرایانه و فرسودۀ “فقه سنتی” است. این حکومت نه اصلاحپذیر است و نه در آن هیچ قانونی -حتی قانون اساسی رسمی خود حکومت- هیچ دستگاه اجرایی، هیچ قانونگذار و حقوقدانی، و هیچگونه خواست و ارادۀ مردم و بهویژه زحمتکشان در عرصههای گوناگون زندگی، در مقابل “اسلام فقاهتی” پشیزی ارزش ندارد.
این رژیم همۀ کسانی را که برای بقا و آیندهاش خطرناک میبیند نابود میکند. دریغا و افسوس که پس از گذشت نزدیک به سی و هشت سال از ”فاجعهٔ ملیِ“ کشتار زندانیان سیاسی و عقیدتی در زندانهای جمهوری اسلامی، سازمانها و احزاب سیاسی کشور که شماری از آنها زخمهایی عمیق از قتل اعضا و هوادارانشان بر خود دارند این چنین پراکنده و دور از هم یادآور این واقعۀ مهم تاریخیاند و یاد یاران و رفیقانشان را جدا جدا گرامی میدارند. زندانیان سیاسی دلاوری که دورهٔ حکم زندان را میگذراندند و سپس اعدام شدند، در برابر جوخههای مرگ رژیم سفاک جمهوری اسلامی در کنار یکدیگر ایستادند و همآوازِ سرود آیندهٔ میهن رهایییافتۀ ما شدند. نام و خاطرهٔ آنان از تاریخ مبارزات خونبار میهن نازدودنیست.
یکی از این نامهای نازدودنی حسن حسینپور تبریزیاز مبارزان جنبش کارگری و سندیکایی میهن ماست. رفیق حسن حسینپور تبریزی بهسال ۱۳۰۴ در بادکوبه متولد شد. پنجساله بود که بههمراه خانوادهاش به ایران مهاجرت کرد. دورۀٴ ابتدایی تحصیلات خود را در شهر رشت گذراند. پدر و مادرش پیشهورانی بودند که به قول رفیق جانباخته “با همدیگر یک کارگاه خیاطی کوچک را که در یک چرخ خیاطی و اتوی ذغالی خلاصه میشد میگرداندند.” رفیق حسینپور پس از اتمام دورۀ دبستان به آبادی ورسک در شمال ایران رفت و به استخدام راهآهن درآمد. در همین آبادی بود که با یک انقلابی پیر که صاحب یک قهوهخانۀ کوچک بود آشنا شد. با درسهای این دانای پیر بود که رفیق حسینپور در تمام طول زندگی، تا واپسینِ دم حیاتش، به جهان پیرامون خود نگریست.
رفیق حسینپور بهسال ۱۳۲۲ بهعضویت حزب تودۀ ایران درآمد. او در بهمن سال ۱۳۲۷ از طرف حزب به جنوب ایران اعزام شد. سازماندهی اعتصابات کارگری از سوی رفیق حسینپور در کنار دیگر رفقایی چون رفیق علی امید، تأثیری انکارناپذیر در گسترش و تداوم مبارزات کارگران صنایع نفت داشت. بهعنوان مثال میتوان از برگزاری اولین اعتصاب خونین ولی پیروزمند کارگران نفت در بندر معشور (ماهشهر) نام برد که بیش از یکماه بهطول انجامید و رفیق حسینپور از طرف کمیتۀ ایالتی خوزستان رهبری آن را برعهده داشت. او در مهرماه ۱۳۲۵ در جریان اعتصاب سراسری راهآهن شمال دستگیر و در سال ۱۳۲۶ از زندان آزاد شد. او بار دیگر در اردیبهشتماه سال ۱۳۳۰ دستگیر و پس از ششماه از زندان آزاد شد. پس از کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، رفیق حسینپور که بهاتفاق چند تن از رفقای دیگر، برای شرکت در یک دورۀ آموزشی سندیکایی به خارج از کشور رفته بود، در بیروت دستگیر و از فرودگاه مهرآباد یکراست به زندان برده شد و در سال ۱۳۳۶ قهرمانانه از زندان آزاد شد.
با آغاز دهۀ ۴۰ رفیق حسینپور موفق به تشکیل یک گروه مخفی حزبی به نام “آرش” شد و پس از چندی نشریهای مخفی به همین نام، یعنی “آرش”، که شامل مقالات سیاسی و ادبی به قلم خود رفیق بود منتشر کرد. در اواخر سالهای ۱۳۴۰ و اوایل سالهای ۱۳۵۰ یک گروه مخفی دیگر به نام “آرمان” را تشکیل داد. این دو گروه مخفی حزبی یعنی “آرش” و “آرمان”، با مسؤولیت رفیق حسینپور، بدون آگاهی از وجود یکدیگر، تا پیروزی انقلاب بهطور پیگیر و سالم، فعال بودند و با فعالیت علنی حزب پس از پیروزی انقلاب، همراه با مسئول خود به شط خروشان حزب تودۀ ایران پیوستند.
در یورش وحشیانۀ ۱۷بهمن ۱۳۶۱ به حزب تودۀ ایران، رفیق حسینپور بههمراه دیگر کادرها و اعضای رهبری حزب تودۀ ایران دستگیر شد. بار دیگر زندگی در زندان، آغاز شد. اما او فرزند راستین خلق بود و در مقابل دشمن خلق حسابش روشن. هنگامی که جسم خونآلودِ درهمفشردهاش را به کف سلول پرت کردند، به رفیق جوانی که همسلولاش بود، گفت: “به بیرون برسان که من حتی از اعتراف اسم خودم هم بهروی کاغذ بازپرسی سر باز زدم. بگو که من در مقابل فحش بازپرسم به حزب، با دهان خونآلود به رویش تُف کردم.”
آری، آنها حقیرتر از آن بودند که بتوانند بفهمند مردی که در سرتاسر زندگیاش حتی یکبار فریب دسیسههای پول و رفاه زندگی و یا حتی شهرت هنری را نخورده است؛ مردی که همۀ زندگیاش را چنان زیسته که بتواند در چنین لحظاتی به آن معنای دلخواهش را بدهد؛ چگونه لب به سخن خواهد گشود؟ فولاد آبدیدۀ حزب را چگونه میتوان به زانو درآورد؟
اینچنین بود که در ۳۱ اردیبهشتماه ۱۳۶۲ جلادان عرقریز و ناامید، جسم نیمهجانش را برای آخرینبار به بیمارستان دکتر شریعتی رساندند. هنگامی که چشمانش را برای همیشه میبست، لبخندی ابدی زینتبخش لبان تشنۀ سوختهاش بود: لبخند پیروزی!
رفیق حسینپور در زمینۀ ادبیات، فلسفه و مسائل مارکسیسم-لنینیسم مطالعاتی گسترده کرده بود. او همزمان با کار مخفیِ حزبی، بهطور روزافزون به هنرِ شعر -از هر دو نظر تحقیقی و سُرایشی- میپرداخت. آثاری که رفیق طی سالها نوشت نیاز به یک بررسی جداگانه و وسیع دارد.۱
رفیق حسینپور در دیماه ۱۳۴۲ غزلی با تخلص پیمان و با مضمون همبستگی آرمانی حزب تودۀ ایران با جنبشهای رهاییبخش ملی در ستایش جمیله بوپاشا– رزمندۀ اسطورهای الجزایری-۲ سرود. این غزل برای نخستینبار در گاهنامۀ ”بهسوی آینده“ بهچاپ میرسد:
ماییم که هر باده بهیاد تو بنوشیم
چون موج به دریا به هوای تو خروشیم
گه ساغر ما پُر شود از شرح عذابت
گه باده به فتح تو و امثال تو نوشیم
در دامن صحرا چو تو گوهر شده پیدا
حق است که آن را بهجهانی نفروشیم
ای اختر تابندۀ شبهای جزایر
ما راز خود از محرم و همراز نپوشیم
گر بشنوی از سالک ما، خویش بیابی
آری تو همان هستی و ما جمله بههوشیم
او را ستم از پای در آورد و ز کف رفت
صد جمله “جمیله” به زبان هست و خموشیم
تا گوهر گمکرده بجوییم و بیابیم
زندانی و اعدامی و گه خانهبدوشیم
باید که از این مهلکۀ غفلت و تردید
با عزم تو خیزیم و به نیروی تو کوشیم
ساقی که دهد باده همه مست و خرابیم
پیمان که کند قصۀ تو یکسره گوشیم
بنمایهها
۱- برگرفته از کتاب شهیدان تودهای؛
۲- جمیله بوپاشا یکی ازنمادینترین و تأثیرگزارترین زنان مبارز در جریان جنگ استقلال الجزایر علیه استعمار فرانسه (۱۹۴۵-۱۹۶۲) بود. او پس از دستگیری، شدیدترین و وحشیانهترین شکنجههای جسمی و روحی را تاب آورد، اما هرگز کوچکترین اطلاعاتی از شبکۀ همرزمانش به استعمارگران فرانسه نداد و به نماد مقاومت تسلیمناپذیر تبدیل شد؛
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۶، مرداد ۱۴۰۵
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان