موساد چگونه ایرانیان را برای جاسوسی شکار می‌کرد؛مصاحبه یکی از جاسوسان موساد با اشپیگل

او ایرانیان را به‌عنوان جاسوس جذب می‌کرد، ویروس‌های رایانه‌ای را به سیستم‌ها منتقل می‌کرد و در آماده‌سازی حمله به انبارهای مخفی تسلیحات کمک می‌کرد. اکنون یکی از مأموران پیشین موساد که با نام مستعار سخن می‌گوید، از عملیات‌هایش روایت می‌کند و همچنین از کارهایی که امروز بابت آن‌ها احساس پشیمانی دارد.

جاناتان مور، مردی در اواخر دهه شصت زندگی‌اش، در هلند متولد شد، به دین یهود گروید و تابعیت اسرائیل را پذیرفت. او ابتدا برای سازمان اطلاعات نظامی اسرائیل کار کرد، سپس مدیر هتل شد و از سال ۲۰۰۱ به مدت نزدیک به بیست سال در سازمان اطلاعات خارجی اسرائیل، موساد، فعالیت داشت. او اکنون کتابی درباره زندگی خود منتشر کرده است.

مور اسناد مربوط به حقوق و دستمزد و مدارک دیگری را در اختیار مجله اشپیگل قرار داده است. همچنین یکی از مأموران سابق موساد تأیید کرده که مور در سمتی که توصیف می‌کند فعالیت داشته است. با این حال، امکان راستی‌آزمایی تک‌تک عملیات‌هایی که او شرح می‌دهد وجود نداشته است. «جاناتان مور» نام مستعار است و نام واقعی او برای اشپیگل معلوم است.

این دیدار در هتلی مشرف به دریای مدیترانه انجام می‌شود. بنا به ملاحظات امنیتی، نام کشور محل ملاقات ذکر نمی‌شود. مور با شلوارک وارد می‌شود.

اشپیگل: آقای مور، چگونه می‌توان یک ایرانی را متقاعد کرد که برای اسرائیل جاسوسی کند؟

مور: اغلب پای پول در میان است. بعضی‌ها می‌خواهند به اروپا یا آمریکا مهاجرت کنند. گاهی هم یکی از اعضای خانواده به عملی جراحی نیاز دارد که در ایران یا امکان انجامش نیست یا هزینه‌اش بسیار بالاست. ما در این موارد کمک می‌کنیم. همچنین، کم نیستند کسانی که با حکومت مخالف‌اند. اما هیچ‌گاه فشار واقعی وارد نمی‌شود. کسی که با تهدید یا باج‌گیری جذب شده باشد، قابل اعتماد نیست.

اشپیگل: این افراد را چگونه پیدا می‌کردید؟

مور: این تصمیم در ستاد موساد در تل‌آویو گرفته می‌شود. آن‌ها مشخص می‌کنند که می‌خواهند فردی را در حوزه‌ای خاص جذب کنند؛ برای مثال یکی از مدیران ارشد یک شرکت مخابراتی در ایران. آن شخص را شناسایی می‌کنند، هفته‌ها و گاهی حتی ماه‌ها مکالمات تلفنی‌اش را شنود می‌کنند و ایمیل‌هایش را می‌خوانند. سپس پرونده‌ای تهیه می‌کنند و آن را به یکی از ایستگاه‌های موساد، مثلاً در برلین یا بروکسل، می‌فرستند. من و همکارانم در آنجا بررسی می‌کردیم که چگونه می‌توان به آن فرد نزدیک شد.

اشپیگل: چگونه؟

مور: وظیفه من این بود که نقش یک تاجر ثروتمند را بازی کنم؛ مثلاً اهل آفریقای جنوبی، بلژیک، اتریش یا آلمان. فرض کنید فرد هدف ما برادری در دانمارک دارد. بسیار خوب، ابتدا با آن برادر تماس می‌گیریم و از طریق شرکت پوششی خود پیشنهاد همکاری تجاری می‌دهیم یا او را به‌عنوان مشاور استخدام می‌کنیم. سپس چهار یا پنج ملاقات در شهرهای مختلف اروپا یا آسیا برگزار می‌شود؛ جایی که او از بهترین رستوران‌ها، باشگاه‌ها و هتل‌ها بهره‌مند می‌شود و برای کاری که تصور می‌کند انجام می‌دهد، دستمزد دریافت می‌کند. روزی به او می‌گوییم که مایلیم در ایران هم تجارت کنیم. آیا کسی را نمی‌شناسد که بتواند در این زمینه کمک کند؟ معمولاً پاسخ می‌دهد: «برادری دارم که شغل خوبی دارد، اما دوست دارد درآمد بیشتری هم داشته باشد.» او برادرش را متقاعد می‌کند که به اروپا بیاید و آن‌وقت ما با او ملاقات می‌کنیم.

اشپیگل: جلب اعتماد چنین افرادی چقدر زمان می‌برد؟

مور: چند ماه، و گاهی تا دو سال؛ تا زمانی که فرد واقعاً جذب شود و بداند برای یک سازمان اطلاعاتی کار می‌کند. در آغاز، گاهی این تصور را ایجاد می‌کنیم که هدفمان صرفاً جاسوسی صنعتی است. بسیاری از افراد این موضوع را چندان جدی یا غیراخلاقی نمی‌دانند. آن‌ها اطلاعات در اختیار ما می‌گذارند و به‌تدریج هرچه بیشتر در ماجرا درگیر می‌شوند. پس از هر ملاقات، گزارشی برای مرکز فرماندهی در تل‌آویو نوشته می‌شود. آنجاست که تصمیم می‌گیرند: «بسیار خوب، حالا این فرد آماده است؛ می‌توانیم وارد مرحله بعد شویم.»

اشپیگل: لطفاً لحظه‌ای را توصیف کنید که به کسی می‌گویید می‌خواهید او را برای موساد جذب کنید.

مور: این تصمیم را هم ما نمی‌گیریم، بلکه افسران ارشد در تل‌آویو، همراه با روان‌شناسان، درباره آن تصمیم می‌گیرند. معمولاً پیش از آن، به‌ظاهر کاملاً اتفاقی، گفت‌وگو را به سمت موضوعاتی مانند اسرائیل یا حکومت ایران می‌بریم تا بفهمیم فرد هدف چه دیدگاهی دارد. خود آن لحظه بسیار هیجان‌انگیز است. اغلب مأمور دیگری هم وارد می‌شود. من می‌گویم: «این دوستی از سازمان سیاست، می‌خواهد با تو صحبت کند و می‌تواند کمک کند خانواده‌ات را از ایران خارج کنی.» یا چیزی شبیه به این. ما از قبل می‌دانیم فرد هدف چه خواسته‌هایی دارد، چون مکالماتش را شنود کرده‌ایم.
اشپیگل: چند بار پیش آمده که افراد به شما شک کنند و حدس بزنند موساد قصد جذب آن‌ها را دارد؟

مور: بسیار به‌ندرت. در تمام آن سال‌ها فقط دو بار پیش آمد که کسی گفت: «می‌دانم شما چه کسانی هستید.» و همان‌جا همه چیز را قطع کرد.

اشپیگل: در دوران فعالیتتان در موساد، چند نفر را جذب کردید

مور: بین ۵۰ تا ۶۰ نفر. بسیاری از آن‌ها دانشمند بودند، گاهی هم نظامی. بیشترشان ایرانی بودند، اما لبنانی، سوری، سودانی و همچنین اعضای حماس که در خارج از کشور زندگی می‌کردند نیز در میان آن‌ها بودند.

اشپیگل: در عملیات‌های ترور هم مشارکت داشتید؟

مور: نه. آن کار را نیروهای عملیاتی جوان، موسوم به «کیدون» انجام می‌دهند. اما دو یا سه بار با آن‌ها همکاری داشتم. یک بار در سودان، خودم را به‌عنوان یکی از مدیران شرکت گردشگری TUI معرفی کردم و با مردی رابطه کاری برقرار کردم. به او القا کرده بودم که قصد داریم گردشگران را برای غواصی به آن کشور بیاوریم. ما می‌دانستیم که او در قاچاق سلاح به غزه نقش دارد. آخرین بار او را پیش از آن دیدم که برای ملاقات با یکی از اعضای حماس راهی شد؛ سپس هر دوی آن‌ها در حمله یک موشک کشته شدند.

اشپیگل: امروز نسبت به آن عملیات چه احساسی دارید؟

مور: در هفته‌های بعد از آن بارها به این موضوع فکر کردم و حتی با روان‌شناس موساد جلسه داشتم. درباره تعداد اسرائیلی‌هایی، از جمله کودکان، صحبت کردیم که در اثر سلاح‌های ارسال‌شده در محموله‌های مشابه قبلی کشته شده بودند. اگر آن محموله سلاح به غزه می‌رسید، باز هم جان بسیاری از غیرنظامیان بی‌گناه را می‌گرفت. بنابراین نسبت به این مأموریت نه احساس پشیمانی دارم و نه تأسف.

اشپیگل: در کتابتان نوشته‌اید که روی لپ‌تاپ یک تکنسین ایرانی سیستم‌های تهویه، که برای شرکت در یک نمایشگاه به اروپا آمده بود، بدافزار نصب کردید. موساد می‌دانست که او در تأسیسات هسته‌ای ایران نیز کار می‌کند. بعد چه اتفاقی افتاد؟

مور: آن مرد متوجه نشد چه چیزی روی لپ‌تاپش نصب شده است. به ایران بازگشت و چند هفته بعد در تأسیسات مشغول به کار شد. لپ‌تاپش را هم با خود به داخل برد و احتمالاً آن را به سیستم متصل کرد…

اشپیگل: …و تأسیسات را به «استاکس‌نت» آلوده کرد؟ همان بدافزاری که باعث شد بخشی از سانتریفیوژها آن‌قدر با سرعت بالا کار کنند که از بین بروند؟

مور: من نمی‌دانم. در طول آن سال‌ها نسخه‌های مختلفی از استاکس‌نت وجود داشت. این ویروس مرتب توسعه داده می‌شد و آمریکایی‌ها هم در این کار مشارکت داشتند. ما هرگز از «استاکس‌نت» نام نمی‌بردیم. فقط می‌دانستیم که ویروس‌هایی وجود دارد. اما وظیفه من صرفاً این بود که فلش USB را وارد لپ‌تاپ فرد هدف کنم. هیچ‌وقت نمی‌دانستم دقیقاً چه چیزی روی آن قرار دارد.

در آن سال‌ها موساد بارها تلاش کرد به افرادی دسترسی پیدا کند که به‌عنوان کارمند یا پیمانکار در تأسیسات هسته‌ای ایران کار می‌کردند؛ و نه فقط آنجا. من حتی یکی از مقام‌های بلندپایه وزارت دارایی ایران را نیز جذب کردم؛ او هنوز هم نمی‌داند که ما از او استفاده کردیم. هنوز تصور می‌کند که فقط شش ماه بابت یک کار مشاوره‌ای و تهیه چند ارائه، ۵۰ هزار دلار درآمد خوبی داشته است. اما نمی‌داند که در همان مدت، ما لپ‌تاپ او را نیز آلوده کردیم.

اشپیگل: چرا یک مقام وزارت دارایی هدف مهمی محسوب می‌شد؟

مور: هدف ایجاد «درهای پشتی» (Backdoor) در سامانه‌های مرکزی بود؛ راه‌هایی که از طریق آن بتوان از اسرائیل به سیستم‌ها دسترسی پیدا کرد. به این ترتیب می‌توان سامانه‌ها را از کار انداخت.

اشپیگل: آیا چنین کاری هنوز هم ممکن است؟

مور: بله. ایرانی‌ها برخی از این درهای پشتی را پیدا کرده‌اند؛ به گمانم حدود ده درصدشان را. اما موساد و سازمان سیا هنوز هم به سامانه‌های مالی، برق و آب ایران دسترسی دارند. اگر بخواهند، می‌توانند اقتصاد ایران را متوقف کنند، حتی نابود سازند. ایرانی‌ها تصور نمی‌کنند که سیستم‌هایشان تا این حد نفوذپذیر شده باشد.

اشپیگل: در جنگ دوازده‌روزه سال ۲۰۲۵ و احتمالاً در آغاز جنگ اخیر نیز، اسرائیل از افرادی در داخل ایران استفاده کرد که اهداف را شناسایی می‌کردند و سامانه‌های موشکی را از کار می‌انداختند. این افراد چگونه جذب می‌شدند؟

مور: در زمان من، این کار معمولاً از طریق آگهی‌های استخدام در فیس‌بوک انجام می‌شد. ما فرصت‌های شغلی در حوزه امنیت منتشر می‌کردیم؛ مثلاً برای حفاظت از خطوط لوله در جمهوری آذربایجان. شاید صد نفر درخواست می‌دادند. شماره تلفن آن‌ها را به دست می‌آوردیم، مکالماتشان را شنود می‌کردیم و افراد را غربال می‌کردیم. از آن صد نفر، حدود ۲۵ نفر برای مصاحبه دعوت می‌شدند و در نهایت شاید پنج نفر باقی می‌ماندند. اغلب به آن‌ها می‌گفتیم که از طرف سیا یا سرویس اطلاعاتی بریتانیا (MI6) هستیم. سپس در جمهوری آذربایجان آموزش نظامی می‌دیدند.

طی سال‌ها، به این شیوه صدها نفر جذب شدند. البته امروزه روند جذب عمدتاً به شکل دیگری انجام می‌شود.

اشپیگل: در کتابتان از سامانه‌ای مبتنی بر هوش مصنوعی نام برده‌اید که در انتخاب افراد کمک می‌کند.

مور: امروزه بسیاری از ایرانیان داوطلبانه مراجعه می‌کنند، به‌ویژه پس از آنکه در اوایل امسال شمار زیادی از معترضان کشته شدند. این افراد ابتدا توسط سامانه‌ای به نام «شادخان» (Shadchan) بررسی و غربال می‌شوند. تنها در مرحله نهایی است که با یکی از مأموران موساد صحبت می‌کنند.

اشپیگل: آیا موساد اخیراً از برخی از ایرانیانی که شما جذب کرده بودید نیز استفاده کرده است؟

مور: تصور می‌کنم بله. آن‌ها طی سال‌ها پهپادها و سلاح‌ها را از مرز به داخل ایران قاچاق کرده و در نقاط مختلف انبار کرده بودند. یکی از عملیات‌های من خرید یک معدن سنگ متروکه در دل کویر بود. من در نقش یک سرمایه‌دار ثروتمند اهل آفریقای جنوبی ظاهر شدم که مالک معادن پلاتین است و قصد دارد در ایران سرمایه‌گذاری کند. موساد دست‌کم ده محل از این دست در اختیار داشت. در آنجا پهپادها نگهداری می‌شدند و اندکی پیش از حمله اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵، با کامیون به تهران یا پایگاه‌های نظامی منتقل شدند.

اشپیگل: آیا گاهی از آنچه در شکل‌گیری آن نقش داشته‌اید احساس ترس می‌کنید؟

مور: نه، ترس نه؛ اما نگرانم. اگر جنگ دوباره شعله‌ور شود، ممکن است اسرائیل تصمیم بگیرد سامانه مالی ایران را از کار بیندازد یا برق سراسر کشور را قطع کند. بیشترین آسیب در این صورت به مردم عادی ایران خواهد رسید. اما اگر مردم ایران در نتیجه این اقدامات علیه اسرائیل موضع بگیرند، دقیقاً نتیجه‌ای معکوس با هدف ما خواهد بود. هدف ما باید برقراری روابط خوب با مردم ایران باشد، همان‌گونه که پیش از سال ۱۹۷۹ وجود داشت. به همین دلیل امیدوارم هرگز از این ابزارها و سلاح‌ها استفاده نشود.

اشپیگل: آیا از کاری که در دوران فعالیتتان برای موساد انجام داده‌اید، پشیمان هستید؟

مور: در مجموع، به آنچه انجام داده‌ام افتخار می‌کنم. اما یک موضوع هست که مرا آزار می‌دهد. دو ایرانی که من جذب کرده بودم، احتمالاً دستگیر شدند. یکی از آن‌ها اعدام شد و دیگری ناپدید شد. فردی که اعدام شد، بی‌احتیاطی کرده بود و به همین دلیل حکومت توانست او را شناسایی کند. او پیش از آن هم اشتباهاتی مرتکب شده بود و ما باید زودتر تصمیم می‌گرفتیم که او را از کشور خارج کرده و به جای امنی منتقل کنیم. اینکه در این کار کوتاهی کردیم، چیزی است که بابت آن احساس پشیمانی می‌کنم.

اشپیگل: چرا تصمیم گرفتید اکنون علنی صحبت کنید؟

مور: دوست داشتم به نوعی از فداکاری‌های بسیاری که در این سال‌ها انجام داده‌ام، قدردانی شود. زندگی پنهانی، فشار روانی، هفته‌های طولانی کار دور از خانه و خطرات دائمی، هزینه سنگینی برای من و خانواده‌ام داشت. از طرف دیگر، احساس می‌کردم به خانواده‌ام بدهکارم که توضیح بدهم؛ آن‌ها در تمام آن سال‌ها اغلب نمی‌دانستند من چه می‌کنم، کجا هستم و چرا.

علاوه بر این، می‌خواستم روشن کنم که دوران کاری من در موساد به دلیل شکست یک مأموریت پایان یافت؛ مأموریتی که به‌خاطر اشتباه یکی از کارکنان ناکام ماند، کسی که پیشرفت شغلی خودش را مهم‌تر از امنیت من می‌دانست. در جریان آن عملیات هویت من فاش شد و پس از آن، عملاً دیگر امکان نداشت دوباره با افراد هدف در ایران کار کنم.

اشپیگل: آیا مطالبی که در کتابتان نوشته‌اید ممکن است عملیات‌های موساد را به خطر بیندازد؟

مور: خیر. نام افرادی را که هنوز زنده هستند تغییر داده‌ام و هویتشان را پنهان کرده‌ام. بیشتر عملیات‌هایی که در کتاب به آن‌ها اشاره شده، اکنون به پایان رسیده‌اند و تقریباً همه همکارانی که از آن‌ها نام برده‌ام، یا مسئولیت‌های دیگری دارند یا بازنشسته شده‌اند. بسیاری از جزئیاتی که روایت کرده‌ام شاید برای عموم مردم ناشناخته باشد، اما پیش‌تر در منابع مختلف به‌نوعی منتشر شده‌اند.

مصاحبه‌کننده: یولیانه فون میتل‌اشتت

*اصل مقاله با تیتر «وظیفه من این بود که فلش USB را وارد لپ‌تاپِ فردِ هدفمان کنم.» منتشر شده است.

به نقل از هفته‌نامه اشپیگل شماره 30 / 2026

خانه