آرمان سوسیالیسم از یک رهبر نه فقط ارادهٔ آهنین در راه تحقق هدف اصلی، بلکه همچنین روحیه واقعی لنینی، درایت آموزشی و احترام ژرف به کسانی را میطلبد که تاریخ به دست آنان ساخته میشود.
شکاف رهبران؛استالین و تروتسکی در آئینه روانشناسی اجتماعی
نوشته «یلنا گولووانووا» – روانشناس اجتماعی
بحثهای تاریخی که در سایت «مسکو- شهر آفتاب» آغاز شده است، ما را مجبور میکند که از چارچوب روشهای سیاسی معمول بگذریم و به شخصیتهای بزرگ انقلاب اکتبر از دیدگاه علم روانشناسی در مورد رفتار انسان نگاه کنیم.
اختلافها میان ژوزف استالین و لِوْ تروتسکی به شکل سنتی همچون نبردی مبتذل و پیشپا افتاده بخاطر قدرت شخصی، یا برخورد دکترینهای ناسازگار در نظر گرفته میشود. اما روانشناسی اجتماعی در این روایت غمانگیز، تراژدی عمیقتری میبیند. ناسازگاری دو نمونه برجسته و از لحاظ روانشناختی بسیار نیرومند که هر یک سهمی عظیم و عمیقا مثبت در امر انقلاب و پاسداری از آن داشتند.
هر دو رهبر اهل عمل و بر روی نتیجهگیری متمرکز بودند. تراژدی تقابل آنها در این نبود که یکی«وفادار به حزب» و دیگری «خائن به حزب» بود. چنانکه علم تاریخ ثابت میکند، متهم کردن تروتسکی به «ضدحزبی بودن» و یا «خائن به دولت بودن» مطلقا بیاساس بود. ریشههای این شکاف در ساختار شخصیتی، پیشینه و شیوههای ارتباطگیری آنها با جهان پیرامون نهفته است.
نمونه شخصیتی لِوْ تروتسکی یک برونگرای اخلاقی، ژرفبین و بسیار تیزهوش، همراه با تثبیت درونی خشک و سختگیرانه در اجرای قوانین و آرمانها بود. او انسانی بود با انضباط شخصی بیعیب و نقص که هم از خود و هم از کسانی که از او پیروی میکردند، انتظاری عظیم و گاه بیرحمانه داشت. در جریان حادثههای بزرگ و تاریخی، او با استواری و بیپروایی عمل میکرد.
با این حال، نقص شخصیتی مهم او، گستاخی و پافشاری عمدی نبود. او که شیفته آن روند بزرگ تاریخی بود، بالجاجت تمام پیش میرفت و اصلا متوجه نبود که چقدر مردم را بشدت آزرده و تحقیر میکند. یکی از برجستهترین محققان، «ایساک دویچر» در کتاب ژرفنگرانه خود «پیغمبر» به این ویژگی تروتسکی اشاره کرده است. او ثابت میکند که تروتسکی به عنوان یک سخنور نابغه، از لحاظ فیزیکی نتوانست مدت زیادی در شطرنج طولانی مدت تشکیلاتی بازی کند. به دلیل اعتقاد درونی عمیق به حقانیت تئوریکی خود، او فکر میکرد که همه حزب موظف است بطور اتوماتیک تسلیم منطق او شود. او توجهی به روانشناسی انسانهای زنده نداشت.
خود تروتسکی در کتاب خاطراتش «زندگی من» با صراحتی باورنکردنی به این ویژگی شخصیت خود اعتراف میکند و یادآور میشود که غالبا بدون آنکه عذرخواهی کند، پا روی سلیقه دیگران میگذاشت و به پیش میتاخت. او ذاتا با دیپلماسی روزمره بیگانه بود. در همان کتاب، او مینویسد «من دور هم نشستن، ورّاجی کردن و حرف بیهوده زدنها را که وقت گرانبها را به هدر میداد، دوست نداشتم».
ویژگی اصلی روانشناختی تروتسکی که سرنوشت او را رقم زد، فقدان مطلق و مهلک «ترمز» درونی بود. اگر او از نظر درونی به حقانیت خود اعتقاد مییافت، دیگر نمیتوانست از لحاظ فیزیکی توقف کند و حاظر بود تا آخربجنگد؛ بیاعتنا به هر گونه ریسک و بدون در نظر گرفتن تناسب قوا و عواقب آن برای خود و اطرافیانش.
از نقطه نظر تاکتیک عقلانی، زمانی که او را از کار برکنار کرده و به تبعید فرستادند، بهترین تصمیم خردمندانه این بود که موقتا از سیاست بزرگ کنارهگیری کند، به سایه برود، به تحقیقات علمی مشغول گردد و یا در آرامش به نوشتن خاطرات مشغول شود.
اما طبیعت جوشان و سازشناپذیر تروتسکی خواهان نبرد مداوم بود. او قادر نبود صبر کند و یا در سکوت مانور دهد. در اینجا نمیتوان شجاعت سیاسی حیرتانگیز و پیگیری او را قبول نکرد. در شرایطی که فعالین برجسته اپوزیسیون میشکستند، در کنگرههای حزبی به اشتباههای خود اعتراف و اظهار پشیمانی میکردند؛ اما تروتسکی هیچوقت با وجدانش معامله نکرد. در منطق کار حزبی، قبول اشتباه همیشه اینطور تعبیر میشد: حال که اظهار پشیمانی میکند، یعنی گناهکار است. اما تروتسکی سر خم نکرد.
این استقامت عجیب که به سرسختی انعطاف ناپذیری میانجامد، مدتها قبل از میدان طوفانی نبردهای جنگ داخلی در شخصیت تروتسکی شکل گرفته بود. شخصیت کمیسر خلق آینده، در سلولهای انفرادی رژیم تزاری و در گسترههای یخزده تبعیدگاههای سیبری کوبیده و آبدیده شده بود. در اکتبر سال ۱۹۱۷، لِوْ داویدوویچ تروتسکی بر شانههایش سابقههای انقلابی چشمگیری از دوران رژیم تزاری داشت: چهار بار دستگیری، دو بار محکومیت به تبعید تا پایان زندگی در سیبری، چهار سال سلول انفرادی و چهار سال زندگی در نقاط دورافتاده.
این جوان ۱۹ ساله اولین بار در شهر «نیکلایفسکی» و بعد در سال ۱۸۹۸ در بندر «اُودسا» به جرم سازماندهی تشکیلات غیرقانونی اتحادیه کارگران، بدون دادگاه، ۲ سال در زندان انفرادی حبس شد. آنچنان که خود تروتسکی در زندگینامه خود مینویسد؛ ماههای سنگین انفرادی، که نه کتابی در دسترس بود و نه ملاقاتکنندهای داشت، تمرکز فکری را به او آموخت؛ رمانتیسم جوانی را در وجودش زدود و به او نشان داد که انقلاب، جنگ واقعی است.
مرحله بعدی در زندان «بوتیرکا»، تبعید ۴ ساله به استان «ایرکوتسک» در سرمای ۵۰ درجه زیر صفر، و نخستین فرار جسورانه با گاری از میان جنگل انبوه با مدرک هویت جعلی، شخصیت او را به سنگ خارا تبدیل کرد. بعد، شکست انقلاب ۱۹۰۵ فرا میرسد که در جریان آن، تروتسکی به عنوان رهبر شورای نمایندگان کارگران «پتربورگ» دستگیر و یکسال در زندانهای «کرستاخ» و «قلعه پتروپاول» حبس میشود. از آنجا به تبعیدگاه اَبدی «آبدورسک» در مدار قطب شمال فرستاده میشود. ولی او در مسیر تبعیدگاه، با همان ارادهٔ دیوانهوار و بیپروایی محض، علیرغم کولاک سهمگین و انبوه برف، با سورتمه گوزنها فرار میکند؛ و در میان طوفان برف از مسیر بیراههها ۷۰۰ کیلومتر راه میپیماید.
در خارج از کشور نیز سابقه زندانی شدن او با زندان مادرید، اخراج از فرانسه و اردوگاه کار اجباری «هالیفاکس» در کانادا تکمیل شد. همانجایی که در بهار سال ۱۹۱۷، سرویسهای اطلاعاتی بریتانیا او را در پادگانهای نظامی نگه داشتند. تروتسکی پس از تحمل و گذار از غل و زنجیر زندانها، فرارها و سالها تنهایی، از نظر جسمی به سازشناپذیری عادت کرده بود و هرگونه امتیازدادن را نابودی حتمی میپنداشت.
به همین دلیل، لِوْ داویدوویچ در بحبوحه جنگهای داخلی، شجاعت ویژهای از خود به نمایش گذاشت. او به طور پیوسته با واگن معروف خود به خطرناکترین جبهههای جنگ سرکشی میکرد. او با بازی کردن در نقش یک طراح استراتژیست در پشت جبهه بیگانه بود. زیر آتش سهمگین دشمن، او شخصا در ضدحملهها شرکت میکرد. او در کتاب خاطرات خود، به یکی از این ضدحملهها در شهر «کازان» اشاره میکند. هنگامی که قوای دشمن خط دفاعی ارتش سرخ را درهم میشکند، او شخصا سوار بر اسب، نیروهای پراکنده را جمعآوری میکند و ضدحمله موفقیتآمیزی را انجام میدهد. این نوع شجاعت در سنگر و رویارویی مستقیم با دشمن، توسط او به عرصه بحثهای درونحزبی هم کشانده میشد؛ جائی که او به همان شیوه، با بیپروایی علیه بوروکراسی حزبی موضعگیری میکرد.
باید گفت که پشت این سیمای طلبکارانه، تروتسکی آدم بیرحمی نبود. اما او که شخصیتی بزرگ و بدنبال اهداف جهانی بود، به نیش زدنها، رنجشهای روزمره و مناقشات میان افراد اعتنائی نداشت و اینها را در مقابل روند با عظمت تاریخی، چیزهای بیهوده میشمارد.
تروتسکی به طرز فاجعهباری فاقد ویژگیهای تربیتی-آموزشی، انعطافپذیری یک معلم و حساسیت یک مربی دلسوز بود. او از همرزمانش خدمت بیعیب و نقص و انجام وظیفه انقلابی طلب میکرد و دربرابر ضعفهای معمولی انسانی آشتیناپذیر بود. جایی که میبایست درایت، صبر طولانی و واقعگرایی یک معلم را از خود نشان دهد، کورکورانه بر قواعد خشک و الزامات سخت تکیه میکرد.
در این چارچوب، تفاوت در تلقی از انسان زنده بسیار گویاست. همه این روایت معروف درباره لنین را میدانند که در آن، لنین در یک روز سرد، سربازی از ارتش سرخ که در پست نگهبانی از سرما یخ میزد را دید و با محبتی پدرانه دستکشهای خود را به او بخشید. امل لِوْ تروتسکی با تمام احترامی که برای طبقه کارگر انقلابی قائل بود، دیدگاهی کاملا متفاوت داشت. اگر او سربازی را میدید که در پست نگهبانی دارد از سرما یخ میزند، با توجه به ساختار روانشناختی او، ممکن بود اصلا متوجه او نشود و راحت از کنار او بگذرد.
این موضوع تا حد زیادی ناشی از محیط شکلگیری شخصیت او بود. هرچند تروتسکی دوران کودکی را در روستا گذراند، اما بلوغ فکری و شخصیتی او در محیط ویژهای از قشر روشنفکران شکل گرفت. در دنیای کتابها، در بحثهای تئوریک، مفاهیم انتزاعی و حقایق مطلق، تاریخدان و روانشناسی بنام «وادیم روگووین» در نوشته تحقیقاتی معروف خود به نام «آیا آلترناتیو دیگری وجود داشت؟» بطور مفصل چنین محیطی را تشریح میکند. او تاکید میکند که تروتسکی در محیطی رشد کرد که حقیقت صرفا با منطق درخشان استدلالها به اثبات میرسید.
برعکس، ژوزف استالین تا حد زیادی محصول مبارزات خیابانی بود؛ آن مکتب سخت و خشن فعالیتهای زیرزمینی که در آن، جهان به «خودی» و «غیر خودی» تقسیم میشد. «روگووین» و دیگر روانشناسان معتقدند که تیپ شخصیتی استالین بر قوانین و تعهدات نانوشته گروهی، وفاداری شخصی و مسئولیت متقابل تیمی تکیه داشت، که این بطور بنیادین با دنیای «کتابی» تروتسکی متفاوت بود. نمونه شخصیتی استالین که ریشه در عملگرایی خیابانی و تشکیلاتی داشت، بر ایجاد پیوندهای شخصی مستحکم استوار بود. برای او انسانها صرفا حاملان یک سری وظیفه و کار نبودند، بلکه مواد اولیه زندهای بودند که میبایست با دقت و زحمت روی آنها کار کرد. زمانی که تروتسکی با بیدقتی از کنار همرزوانش عبور میکرد و رنجیدن آنها را درک و حس نمیکرد، استالین وقت آن را مییافت که با حوصله به حرف آنها گوش دهد، آنها را به طرف خود جذب کند، اتحادی بر مبنای اعتماد تشکیل دهد؛ و از آنها یک دسته وفادار سازمان دهد. گروه استالین در سیمای تروتسکی، روشنفکری از خودراضی را میدیدند که برای او پاکیزگی طرحها و نقشهها از جمع انسانهای زنده مهمتر بود.
در عین حال، تروتسکی از بیان نظراتش در مورد مخالفانش خودداری نمیکرد و بسیار منفی و ویرانکننده درباره استالین سخن میگفت. او در گفتارها و نوشتههایش استالین را «آدم معمولی خاکستری» و «برجستهترین شخصیت معمولی حزب ما» خطاب میکرد. در شرایط فضای حاکم بر حزب، این بیانات زهرآگین احتمالا سریع به استالین منتقل میشد. چنانکه «س.ریباس»، محققِ شخصیت رهبران، اشاره میکند، استالین در این زمینه بسیار حساس و آسیبپذیر بود. او از طعنههای خودخواهانه و متکبرانه سخنوران پایتخت علیه اتوریتهاش، که فقط نفت بر آتش دشمنیهای شخصی میپاشید، سخت آزرده خاطر میشد.
لِوْ تروتسکی خاطرات خود در مورد حوادث سال ۱۹۱۷ را مدتها پیش از تبعید، یعنی در سالهای جنگ داخلی نوشت. لنین این خاطرات را یک اثر بسیار باارزش تاریخی در مورد انقلاب اکتبر ارزیابی کرد و بر اهمیت آن برای پرولتاریای جهانی تأکید کرد.
اما در سالهای آخر، در جریان شدتگرفتن مبارزات درونحزبی و قدرت گرفتن گروه استالین، این اثر تاریخی مورد انتقاد شدید قرار گرفت و تلاش شد که اهمیت علمی و حزبی آن زدوده شود. ولی تروتسکی در دوران تبعید به تکمیل خاطرات خود از انقلاب پرداخت و در آن به سهم مهم خود در انقلاب اشاره میکند. البته ممکن است که او نقش خود را بیش از حد بزرگ و نقش دیگران را بیاهمیت جلوه داده باشد.
در رابطه با نفی کتاب خاطرات تاریخی او در مورد انقلاب اکتبر، تروتسکی در کتاب «زندگی من» در دوران تبعید، مینویسد: «ماشین نفی با تمام توان به حرکت درآمد، …تاریخ فورا بازنویسی شد، اسناد کهنه پنهان شدند، افسانههای تازه ساخته شدند و خدمات دیروز به جنایات ضدانقلابی تبدیل شدند. در مقابل این کوه دروغهای آگاهانه، هر شخصی به تنهایی ناتوان است».
باید گفت این دو رهبر به شکل غمانگیزی، به آن مرحله عالی انسانی نرسیدند که آموزگار بزرگ آنها ولادیمیر ایلیچ لنین نشان داده بود. رهبر مارکسیست واقعی موظف است با درک عمیق طبیعت انسانی، اراده آهنین و احترام و صبر و تحمل در رابطه با انسانها را به هم پیوند دهد. ماکسیم گورکی در این رابطه، در مورد لنین میگوید:«لنین از تمام معاصرین من انسانتر است».
گورگی ادامه میدهد که در ولادیمیر ایلیچ لنین، حساسیت روحی شگفتانگیزی زندگی میکرد، نرم و در عین حال شکستناپذیر؛ توانایی آن که با کادرها بامهربانی و دقت رفتار کند و بخاطر هدف مشترک بزرگ، ضعفهای کوچکشان را ببخشد. اما تروتسکی با این ویژگیهای اخلاقی بیگانه بود. جایی که احتیاج با صبر و ادب بود، او خواستار اجرای خشک قوانین میشد و ارگانیسم زنده حزبی را به مکانیسم اردوگاهی تبدیل میکرد.
برای آنکه بتوان علت ژرف این شکاف بزرگ را بطور عینی بررسی کرد، یک روانشناس اجتماعی حق ندارد همه چیز را صرفا به سوءظنها و بدگمانیهای شخصی استالین تنزل دهد. انگیزه تصفیه کادرها در چارچوب دولت سازی و ایجاد دستگاه دولتی قرار داشت. استالین برای به اجرا درآوردن مدرنسازی گسترده کشور، صنعتی کردن و آماده شدن برای جنگ بزرگ و اجتناب ناپذیر، به یک ساختار عمودی یکپارچه و کاملا فرمانبردار نیاز داشت.
تاریخشناس معروف «یوری ژوکوف» در اثر خود بنام «استالینی دیگر»، بشکل مستند نشان میدهد که استالین ساختار عمودی حاکمیت اجرایی را نه بدلیل بدگمانی محض، بلکه به منظور بسیج کامل منابع در برابر تهدیدهای خارجی بنا میکرد.
در نتیجه حذف برنامههای بحث و گفتگو، یک گروه مدیریتی یکپارچه بوجود آمد که استالین از کارکردن در آن احساس فایدهمندی میکرد. گذشته از این، همه بدون استثناء رهبری مطلق استالین را قبول داشتند. این گروه یکپارچه تکنوکراتها حقیقتا کار عظیمی در عرصه دولتمداری انجام دادند، صنایع مدرن و نیرومندی ایجاد کردند و در جنگ جهانی دوم پیروز شدند. اما ما باید طرف دیگر این فایدهمندی را هم درک کنیم و به یاد داشته باشیم: شمار عظیمی از انسانهای درستکار، بیگناه و وفادار به حکومت شوروی، تنها بخاطر ارتباط واقعی یا خیالی با تروتسکی قربانی شدند.
با این حال، با وجود همه دگرگونیهای شخصیتی ناشی از آن دوران بسیار سخت، هم استالین و هم تروتسکی تا پایان عمرشان، صادقانه خود را شاگردان وفادار لنین میدانستند. تقابل آنان علیه لنینیسم نبود، بلکه بخاطر اعاده حق ادامه راه لنین بود.
ژوزف استالین بارها تأکید کرده بود که:«من فقط شاگرد لنین هستم و هدف زندگی من، شاگرد شایسته بودن است». لِوْ تروتسکی نیز در کتاب خود مینویسد که من هیچوقت خطی فکری علیه لنین پیش نبرده و هیچوقت چنین فکری نداشتم. من اتوریته لنین را بدون قید و شرط قبول دارم. در وصیتنامه قبل از مرگش، تروتسکی در حال جمعبندی سرنوشت بزرگ و غمانگیز خود، سخنانی برجای گذاشت که باید هر نکوهشگر سطحی را بفکر وادارد:«من در اینجا دیگر نیازی نمیبینم که بار دیگر تهمتهای احمقانه و پست را رد کنم. در شرافت انقلابی من حتی یک لکه هم وجود ندارد… اگر من یکبار دیگر از نو آغاز کنم، البته که میکوشم از برخی اشتباهها پرهیز کنم، اما مسیر کلی زندگیم بدون تغییر میماند».
کشمکش این دو شخصیت بزرگ، مهمترین نتیجهگیری روششناختی را امکانپذیر میکند. هر گونه گروهگرایی، قبیلهگرایی و دشمنیهای پنهان و پشتپرده در سازمان حزبی، برای حزب پدیدهای عمیقا زیانآور و ویرانگر است. انسجام تشکیلاتی که بر پایه سرکوب و ریشهکن کردن اندیشههای مخالف بنا گردد، حتی اگر در برههای خاص از تاریخ، بنا بر ضرورتهای بقای دولت، موجه به نظر برسد، در بلندمدت به ناگزیر به رکود و انحطاط کادرها میانجامد.
درس اخلاقی اصلی این رویداد غمانگیز اینست که برای رسیدن به حتی بهترین، درستترین و والاترین هدفها، نمیتوان به پستی، فرومایگی و تهمت عمدی متوسل شد. این روش، ناگزیر خودِ هدف را دگرگون میسازد. جامعه نوین و عادلانه با روش تحقیر اخلاقی همرزمان، دستورهای اداری خشک یا تحریف حقایق تاریخی، بوجود نمیآید.
آرمان سوسیالیسم از یک رهبر نه فقط ارادهٔ آهنین در راه تحقق هدف اصلی، بلکه همچنین روحیه واقعی لنینی، درایت آموزشی و احترام ژرف به کسانی را میطلبد که تاریخ به دست آنان ساخته میشود.
ترجمه ر.ح.بازیار
Раскол вождей: Сталин и Троцкий в зеркале социальной психологии
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان