یک روز از زندگی ۱۲ زن افغانستانی زیر حاکمیت طالبان

پنج سال پس از بازگشت طالبان به قدرت، زندگی زنان و دختران افغانستان بیش از هر زمان دیگری میان دیوارهای خانه، ممنوعیت‌های حکومتی، فقر و ترس محصور شده است. دختران پس از پایان کلاس ششم حق ادامه تحصیل ندارند، دانشگاه‌ها به روی زنان بسته‌اند و حضور آنان در بسیاری از مشاغل و فضاهای عمومی محدود یا ممنوع شده است. مأموران «امر به معروف و نهی از منکر» بر پوشش، رفت‌وآمد و حتی صدای زنان نظارت می‌کنند و مردان خانواده نیز زیر فشار قرار گرفته‌اند تا این محدودیت‌ها را در خانه اجرا کنند….

محرومیت زنان تنها مجموعه‌ای از فرمان‌ها و ممنوعیت‌های اداری نیست؛ این سیاست‌ها ساعت‌به‌ساعت در زندگی روزانه میلیون‌ها زن حضور دارد: در دختری که نمی‌داند پس از آخرین امتحان کلاس ششم چه آینده‌ای در انتظارش است، در دانشجویی که کتاب‌های دانشگاهی‌اش را کنار گذاشته و شب‌ها از اضطراب نمی‌خوابد، در مادری که دختر سیزده‌ساله‌اش را هنگام رفتن به محل کار پشت در بسته خانه تنها می‌گذارد و در آموزگاری که پایان سال تحصیلی را نه جشن، بلکه آغاز خانه‌نشینی شاگردانش می‌بیند.

بر پایه شاخص جنسیتی افغانستان که از سوی سازمان ملل متحد منتشر شده، نزدیک به هشت نفر از هر ده زن جوان افغانستانی از آموزش، اشتغال یا مهارت‌آموزی محروم‌اند؛ نسبتی نزدیک به چهار برابر مردان. یونیسف نیز پیش‌تر شمار دخترانی را که از آموزش متوسطه محروم شده‌اند حدود ۲.۲ میلیون نفر اعلام کرده بود. هیچ‌یک از فرمان‌هایی که حقوق زنان و دختران را محدود کرده‌اند پس گرفته نشده‌اند و اقداماتی که در آغاز «موقت» خوانده می‌شدند، اکنون به اجزای تثبیت‌شده نظام حکمرانی طالبان تبدیل شده‌اند.

با این همه، زنان افغانستان تنها قربانیان خاموش این وضعیت نیستند. آنان در خانه نان می‌پزند، لباس می‌دوزند، خشت می‌زنند، اندام مصنوعی می‌سازند، به کودکان درس می‌دهند، مخفیانه گزارش می‌نویسند و پشت پنجره‌های بسته، رمان و شعر می‌خوانند. دوازده زن و دختر از استان‌های مختلف افغانستان، با پذیرفتن خطری جدی، یک روز از زندگی خود را روایت کرده‌اند. نام شماری از آنان برای حفظ امنیتشان تغییر کرده و محل زندگی بعضی دیگر اعلام نشده است. این روایت‌ها نخست در گزارشی مشترک از روزنامه گاردین و «زن‌تایمز»، شبکه‌ای از روزنامه‌نگاران داخل افغانستان، منتشر شده است.

پرستو؛ سربازی که لباس نظامی‌اش را از او گرفتند

پرستو در هرات زندگی می‌کند و شش سال در نیروهای نظامی دولت پیشین خدمت کرده بود. نخستین روزهای تسلط طالبان برای او با جلسه‌ای آغاز شد که در آن از زنان نظامی خواستند لباس‌های خدمت خود را تحویل دهند. برای پرستو، تحویل لباس فقط پایان یک شغل نبود؛ گویی هویت، استقلال و بخشی از زندگی‌اش را از او گرفتند. هنوز در خواب خود را با لباس نظامی می‌بیند که برای رفتن به محل خدمت آماده می‌شود و پس از بیدارشدن چند لحظه زمان می‌برد تا بفهمد آن زندگی دیگر وجود ندارد.

او و همسرش به دلیل همکاری با دولت پیشین بارها تهدید شده‌اند. طالبان همسرش را برای بازجویی احضار کرده‌اند و از او پرسیده‌اند چند عضو طالبان را کشته و همسرش در عملیات‌های نظامی چه نقشی داشته است. دو تن از همکاران زن پرستو بازداشت شده‌اند و خانواده و دوستانشان هنوز نمی‌دانند زنده‌اند یا نه. پرستو و خانواده‌اش یک بار کوشیدند از راه مرز به ایران بگریزند، اما بازگردانده شدند. چمدان‌هایشان همچنان بسته و آماده است. روزهای او اکنون با روشن‌کردن آتش، آماده‌کردن صبحانه، فرستادن فرزندان به مدرسه و انتظار برای بازگشت سالم همسرش می‌گذرد. وقتی در خانه بسته می‌شود، پرده‌ها را می‌کشد و پشت چرخ خیاطی می‌نشیند تا ساعت‌های طولانی تنهایی و اضطراب را تاب بیاورد.

خبرنگاری که نامش را نمی‌توان نوشت

در یکی از استان‌های شمالی، زنی در اتاقی دوازده‌متری با یک میز کوچک، تلفن همراه و لپ‌تاپ کار می‌کند. او خبرنگار است، اما نه نام واقعی‌اش را می‌توان پای گزارش‌هایش نوشت و نه می‌تواند آزادانه برای مصاحبه رفت‌وآمد کند. صبح را با یک فنجان قهوه، مرور خبرهای افغانستان و بازکردن ایمیلی آغاز می‌کند که با نام مستعار ساخته شده است. هر بار کسی در خانه را می‌زند، لپ‌تاپ را زیر تشک پنهان می‌کند؛ زیرا صفحه آن ممکن است گزارشی درباره قتل، خشونت علیه زنان یا زندگی اقلیت‌های تحت تعقیب را نشان دهد.

خانه او تاکنون دو بار تفتیش شده است. از آن زمان، هر صدای در می‌تواند مقدمه بازداشت باشد. برای دیدار با یک زن دارای معلولیت که خشونت خانگی را تجربه کرده بود، دو بار تاکسی عوض کرد و همراه دوستی از کوچه‌های پیچ‌درپیچ گذشت. پس از بازگشت، از سردبیرش خواست گزارش فوراً منتشر نشود؛ نگران بود شبکه رو به گسترش دوربین‌های امنیتی طالبان مسیر رفت‌وآمد او را بازسازی و هویت خبرنگار یا مصاحبه‌شونده را آشکار کند. در نظامی که گزارش واقعیت می‌تواند جرم تلقی شود، کار روزنامه‌نگاری برای او ترکیبی از ثبت صدای دیگران و تلاش دائمی برای پاک‌کردن ردپای خود است.

فاطمه؛ نانوا در گرمای آتش و نگرانی آینده دختران

فاطمه ۳۲ ساله و مادر شش فرزند است. او و خواهرش مرضیه، که خود هشت فرزند دارد، در گوشه‌ای از کابل نانوایی کوچکی در خانه راه انداخته‌اند. هر روز ساعت چهار صبح، پیش از آنکه بیشتر مردم بیدار شوند، تنور را روشن می‌کنند. زنان محله خمیرهایی را که از شب پیش آماده کرده‌اند به آن‌ها می‌سپارند و چند ساعت بعد برای گرفتن نان بازمی‌گردند. در پنج سال گذشته، همین تنور تنها منبع نسبتاً ثابت درآمد دو خانواده بوده است.

گرمای دائمی تنور ابروها و مژه‌های فاطمه را از بین برده، چشم‌هایش را می‌سوزاند و زانوها و دست‌هایش را فرسوده کرده است. بهای یک بسته هیزم از ۶۰ به ۱۱۰ افغانی رسیده و آن‌ها ناچارند پوسته بادام بسوزانند؛ سوختی ارزان‌تر که بوی تلخش تا پایان روز در لباس و مو می‌ماند. برای پخت هر نوبت نان شش افغانی می‌گیرند و درآمدشان در روزهای خوب ممکن است به هزار افغانی برسد، اما اغلب نصف این مبلغ است. بزرگ‌ترین نگرانی فاطمه درد دست و پا یا کمبود درآمد نیست؛ دختر بزرگش دوازده‌ساله شده و در آستانه همان سنی است که طالبان ادامه تحصیل را ممنوع کرده‌اند. او می‌ترسد دخترانش نیز مانند خودش به زندگی سختی رانده شوند که انتخاب‌های اندکی در آن وجود دارد.

دختر دوازده‌ساله؛ آخرین امتحان پیش از بسته‌شدن در مدرسه

دختری دوازده‌ساله برای امتحان‌های کلاس ششم آماده می‌شود؛ آخرین امتحان‌هایی که اجازه دارد در مدرسه بدهد. دو خواهر بزرگ‌ترش پیش از او با همین دیوار روبه‌رو شده‌اند: یکی آرزو داشت نویسنده شود و دیگری تا کلاس دهم درس خوانده بود. اکنون هر دو بیشتر وقت خود را در اتاق می‌گذرانند؛ یکی میان کتاب‌ها و دفترهای قدیمی و دیگری در جست‌وجوی بورس تحصیلی و دوره‌های آنلاین روزنامه‌نگاری. دختر کوچک‌تر می‌داند چند ماه دیگر سرنوشت آن‌ها برای او نیز تکرار خواهد شد.

او با لباس سیاه، روسری، ماسک و چادر به مدرسه می‌رود. دو همکلاسی‌اش به دلیل آنچه «رعایت‌نکردن درست پوشش» خوانده شد، بازداشت و از مدرسه اخراج شده‌اند. هنگام آزمون به برگه نگاه می‌کند و از خود می‌پرسد برای کدام آینده درس می‌خواند، وقتی راه رسیدن به آن بسته شده است. بعدازظهرها در همان اتاق خانه ویدئو ضبط می‌کند، شعر می‌خواند و از دخترانی می‌گوید که کتاب‌هایشان بسته مانده است. بستگان، پدرش را سرزنش می‌کنند که چرا اجازه می‌دهد دخترش وبلاگ داشته باشد و می‌گویند آبروی خانواده به خطر می‌افتد. بزرگ‌ترین ترسش این است که کسی هویت و محل زندگی او را به طالبان گزارش کند. با این حال می‌گوید اگر روزی دوباره پشت نیمکت کلاس هفتم بنشیند، نخستین نوشته‌اش داستان همین روزها خواهد بود: داستان دخترانی که هنوز اینجا هستند و نمی‌خواهند صدایشان پیش از شنیده‌شدن خاموش شود.

خیاطی که فلج اطفال نتوانست او را متوقف کند

این زن ۳۵ ساله در ده‌سالگی به فلج اطفال مبتلا شد. خانواده‌اش فقیر بود، در روستایی دورافتاده و در میانه جنگ زندگی می‌کرد و به پزشک و واکسن دسترسی نداشت. پاهایش از زانو خم شد، رشد جسمی‌اش آسیب دید و راه‌رفتن برایش دشوار شد. در کودکی نگاه دیگران به او می‌فهماند که وی را باری بر دوش خانواده می‌دانند. برای فرار از درد جسم و اندوه، با سوزن و تکه‌های پلاستیک برای عروسک‌ها لباس می‌دوخت. بعدتر برای مادر و پدرش لباس دوخت و کم‌کم استعدادش در روستا شناخته شد.

او هیچ‌گاه استاد رسمی نداشت و خواندن و نوشتن را نیز از شاگردان خود آموخت: در برابر آموزش خیاطی، از آن‌ها می‌خواست نوشتن به او یاد بدهند. اکنون سفارش‌ها گاه آن‌قدر زیاد است که ماهانه شش تا هفت هزار افغانی درآمد دارد. پس از مرگ مادر و نابیناشدن پدر سالخورده‌اش، اداره خانه را بر عهده گرفته است. مشتریان تازه وقتی او را می‌بینند با تردید می‌پرسند خیاط کجاست و از اینکه زنی با این وضعیت جسمی سفارش‌ها را ثبت و الگوها را طراحی می‌کند شگفت‌زده می‌شوند. اما نتیجه کار نگاهشان را تغییر می‌دهد. او می‌گوید هنرش سبب شده مردم به جای ترحم، با اعتماد و احترام به او نگاه کنند.

مهتاب؛ رمان‌نویسی پشت پنجره

مهتاب ۲۳ ساله در استان بلخ زندگی می‌کند و در حال نوشتن یک رمان است. روزش را کنار پنجره اتاق آغاز می‌کند و رهگذران خیابان را می‌بیند: پیرمردی که عصایش را روی آسفالت می‌کشد، دختری که کیفش را محکم در آغوش گرفته و کودکی که دنبال توپ می‌دود. برای مهتاب، هرکدام از این آدم‌ها داستانی دارند که هنوز نوشته نشده است. پنجره، مرز میان اتاق محدود او و شهری است که می‌خواهد حافظه و صدای آن را روی کاغذ نگه دارد.

او در کلاس‌های آنلاین نویسندگی شرکت می‌کند. اینترنت قطع می‌شود، برق می‌رود و تصویر همکلاسی‌ها از صفحه ناپدید می‌شود، اما کلاس دوباره از سر گرفته می‌شود. یک روز پس از مدت‌ها به کتاب‌فروشی رفت و در حالی که کتابی در دست داشت، چند مرد با لباس رسمی را پشت شیشه دید و بی‌اختیار نفسش را حبس کرد. دخترانی را دید که کتاب را زیر شال پنهان کرده بودند یا با شتاب از خیابان می‌گذشتند. مهتاب نوشتن را تنها ساختن جمله‌ها نمی‌داند؛ برای او این کار راهی است برای نجات رؤیاها، خاطره‌ها و صداهایی که ممکن است حذف شوند. امید دارد روزی کسی نوشته‌هایش را بخواند و بداند در زمانه‌ای که دیوارها پیوسته بلندتر می‌شدند، کسانی هنوز پنجره‌ای به آینده باز نگه داشته بودند.

لیلما؛ نظافتچی روز و خشت‌زن شب

لیلما ۳۳ ساله، مادر چهار کودک و اهل فاریاب است و اکنون در جوزجان زندگی می‌کند. همسرش در سال ۲۰۲۱ در یک سانحه رانندگی آسیب دید و توان ایستادن و کارکردن را از دست داد. از آن زمان، تأمین معاش خانواده بر دوش لیلما افتاده است. پیش از طلوع خورشید بیدار می‌شود، برای خانواده صبحانه آماده می‌کند، کودکان را به مدرسه می‌فرستد، به گاو و بزها غذا می‌دهد و سپس برای کار به یک تالار و مهمان‌خانه می‌رود.

روزهای او گاه از ساعت شش‌ونیم صبح تا هشت یا نه شب ادامه دارد. در مراسم عروسی میز و صندلی می‌چیند، غذا می‌برد، کف سالن را می‌شوید، رومیزی‌ها و روکش صندلی‌ها را تمیز می‌کند و دوباره همه‌چیز را سر جای خود می‌گذارد؛ دستمزد این کار فقط ۲۰۰ افغانی در روز است. خانواده شش‌نفره‌اش در خانه‌ای یک‌اتاقه زندگی می‌کند. لیلما برای ساختن اتاقی دیگر، در وقت‌های باقی‌مانده گل را با پا ورز می‌دهد و با قالب خشت خام می‌زند. گاه پس از یک روز کامل کار، شب به خانه می‌رسد و خشت‌زنی را آغاز می‌کند. همسایه‌ها هشدار می‌دهند که این فشار او را از پا خواهد انداخت، اما نمی‌خواهد فرزندانش را برای کار بفرستد. می‌گوید خودش فرصت تحصیل نداشت و نظافتچی شد؛ می‌خواهد کودکانش درس بخوانند و سرنوشت دیگری داشته باشند.

صدیقه؛ آموزگار روستایی در انتهای راه کلاس ششم

صدیقه ۴۱ سال دارد و هجده سال است در مدرسه دخترانه روستایی دورافتاده در دایکندی تدریس می‌کند. او خود پس از سقوط نخستین حکومت طالبان و بازگشایی مدارس دخترانه، در حالی که بیش از بیست سال داشت، تحصیل را از کلاس اول آغاز کرد. مدرسه آن زمان ساختمانی نداشت و دانش‌آموزان زیر یک چادر، در گرما و سرما، درس می‌خواندند. صدیقه سرانجام آموزگار همان مدرسه شد؛ نمادی از فرصتی که آموزش می‌توانست برای یک زن روستایی ایجاد کند.

امروز مدرسه ساختمان، میز و صندلی دارد، اما راه دختران پس از کلاس ششم بسته است. لباس مدرسه جای خود را به چادرنمازهای بزرگ و سیاهی داده که حتی دختران شش‌ساله باید در مسیرهای طولانی و کوهستانی با خود حمل کنند؛ مأموران آموزش و پرورش طالبان نیز برای بازرسی پوشش به مدرسه می‌آیند. صدیقه خود در خانه‌ای گلی نزدیک مدرسه با پسرش زندگی می‌کند. شوهرش پس از بازگشت طالبان کشور را ترک کرد و خانواده شوهر خانه‌ای را که صدیقه با درآمد سال‌ها معلمی ساخته بود از او گرفتند. او هر روز پس از آوردن آب از چشمه و پختن نان، ۴۵ دقیقه پیاده تا مدرسه می‌رود. شادی دختران کلاس اول هنوز به او نیرو می‌دهد، اما می‌داند همین کودکان چند سال بعد به دیواری خواهند رسید که روزگاری خود او توانسته بود از آن عبور کند.

لیما؛ دانشجوی علوم کامپیوتر که در خانه محبوس شد

لیما ۲۴ ساله در دانشگاهی خصوصی در ننگرهار علوم کامپیوتر می‌خواند. شب اعلام بسته‌شدن دانشگاه‌ها به روی زنان، در اتاقش روی پروژه درسی کار می‌کرد. ساعت نه شب، پس از پایان مطالعه، خبر را در تلفن همراه دید. مادر و خواهرانش می‌خواستند خبر را از او پنهان کنند، اما دیر شده بود. خانواده مدتی امیدوارش می‌کردند که تعطیلی موقت است و دانشگاه‌ها باز خواهند شد؛ وعده‌ای که هرگز تحقق نیافت.

پدرش قصد داشت خانواده را به پاکستان یا ترکیه ببرد تا لیما تحصیلش را ادامه دهد، اما برادر کوچک‌تر او معلولیت جسمی و فلج دارد و امکان مهاجرت فراهم نشد. اکنون اضطراب به همه لحظه‌های زندگی لیما نفوذ کرده است. هنگام آشپزی بی‌آنکه متوجه شود اشک می‌ریزد، نیمه‌شب بیدار می‌شود و در حیاط به ماه و ستاره‌ها نگاه می‌کند. رنگ صورتش پریده، زیر چشمانش تیره شده و موهایش از شدت نگرانی می‌ریزد. یک روز شیشه عطر قدیمی‌اش را کنار آینه دید و کمی از آن به خود زد؛ برای لحظه‌ای دختر سال‌های پیش را به یاد آورد که آرایش می‌کرد، موسیقی را بلند پخش می‌کرد و در اتاق می‌رقصید. زندگی او اکنون میان سوگواری برای آن دختر و امید مبهم به تغییر در نوسان است.

نازنین؛ سازنده پاهای مصنوعی و مادر دختری خانه‌نشین

نازنین ۴۲ ساله و مادر چهار فرزند است. ۲۱ سال است در بیمارستانی در فاریاب، برای زنان و کودکان دارای معلولیت قالب، وسایل ارتوپدی و اندام مصنوعی می‌سازد. روز کاری‌اش میان گچ، پلاستیک، پیچ، قیچی، لاستیک و چسب می‌گذرد. هر روز بیمارانی را می‌بیند که آرزویشان برداشتن چند قدم بدون کمک دیگران است. یکی از مراجعه‌کنندگان او مادر هفت فرزند بود که پیش از گرفتن پای مصنوعی برای انجام کارهای روزمره روی زمین می‌خزید. بعدها با پای مصنوعی به بازار رفت و دوباره روی زمین کشاورزی خود کار کرد.

با این حال، نازنین هنگام کمک به راه‌رفتن دیگران، مدام به دختر سیزده‌ساله‌اش فکر می‌کند که دو سال است اجازه رفتن به مدرسه ندارد. دو پسرش صبح به کلاس می‌روند و دختر کوچک‌ترش هنوز در کلاس دوم است، اما دختر بزرگ‌تر در خانه می‌ماند، کارهای خانه را انجام می‌دهد و برای پدر و خواهر و برادرانش غذا آماده می‌کند. نازنین هر بار که در خانه را پشت سر خود می‌بندد، احساس می‌کند روحش نزد دخترش جا مانده است. در محل کار از خود می‌پرسد دخترش چند ساعت می‌تواند با نظافت و تلویزیون خود را سرگرم کند و آیا ناامیدی ممکن است او را به آسیب‌زدن به خود سوق دهد. شوهرش می‌گوید این سرنوشت همه دختران شده و گاهی آن‌ها را برای گردش و خوردن بستنی بیرون می‌برد تا دست‌کم برای لحظه‌ای چهره‌شان روشن شود.

مروه؛ رؤیای جراحی مغز در اتاق دندان‌پزشکی

مروه ۲۳ ساله است و زمانی می‌خواست جراح مغز شود. برای آزمون ورودی دانشگاه آماده شده بود و آرزو داشت بالاترین نمره استان خود را به دست آورد، اما تغییر حکومت و ممنوعیت ورود زنان به دانشگاه، مسیر زندگی‌اش را بست. او سرانجام یک دوره آنلاین ساخت پروتزهای دندانی گذراند و اکنون در درمانگاه خصوصی کوچکی که دوست پدرش اداره می‌کند، دستیار دندان‌پزشک است.

راه رفتن تا درمانگاه برای او هر روز با ترس همراه است. از کنار مسجدها و مدرسه‌ای دینی می‌گذرد و نگاه خصمانه بعضی مردان جوان او را به یاد فرخنده می‌اندازد؛ زنی که در کابل به اتهامی بی‌اساس به دست جمعیت کشته شد. مأموران وزارت امر به معروف نیز به درمانگاه سر می‌زنند و می‌پرسند سرپرست مرد این زن کیست و چرا تنها کار می‌کند. مروه هنگام ورود آن‌ها پنهان می‌شود تا درمانگاه بسته نشود. یک بار فرماندهی از طالبان برای کشیدن دندان آمد و همراهش با خنده گفت مردی که این‌همه خون ریخته، بهتر است درد و خون‌ریزی دندان را نیز تحمل کند. مروه در سکوت به قربانیان احتمالی او فکر می‌کرد. با وجود این ترس‌ها، نمی‌خواهد ازدواج را تنها پناه خود بداند. می‌گوید می‌خواهد پناه خودش باشد و امید اندکی را که هر بار پس از دوره‌های ناامیدی بازمی‌گردد، حفظ کند.

فتانه؛ آموزگاری که از ازدواج اجباری شاگردانش می‌ترسد

فتانه ۲۵ ساله در یکی از استان‌های شمالی زندگی می‌کند. هنگام بازگشت طالبان، دانشجوی سال سوم حقوق و علوم سیاسی و ساکن خوابگاه دولتی بود. تحصیلش ناتمام ماند و روزها برایش رنگ و تفاوت خود را از دست دادند. اکنون نزدیک به دو سال است در مدرسه‌ای خصوصی تدریس می‌کند و ماهانه چهار هزار افغانی دستمزد می‌گیرد. هر روز همراه خواهر شش‌ساله‌اش با ریکشا به مدرسه می‌رود و می‌کوشد به شاگردان بگوید برای رسیدن به خواسته‌هایشان باید چند برابر پسران تلاش کنند.

یکی از شاگردان فتانه سال گذشته پدرش را بر اثر سرطان از دست داده و خانواده‌اش با فقر روبه‌رو است. فتانه علاوه بر درس‌های مدرسه، روزی یک ساعت از طریق واتس‌اپ به او انگلیسی می‌آموزد، اما نگران است فشار اقتصادی و خانوادگی این دختر را به ازدواج زودهنگام بکشاند. دردناک‌ترین روزهای کار فتانه پایان کلاس ششم است. چهره غمگین دخترانی که می‌دانند دیگر اجازه بازگشت ندارند، برای او تحمل‌ناپذیر است. پس از رفتنشان از خود می‌پرسد چند نفر هنوز رؤیای تحصیل را حفظ کرده‌اند، چند نفر در خانه محبوس شده‌اند و چند نفر به ازدواجی تن داده‌اند که خود انتخاب نکرده‌اند.

زندگی ادامه دارد، اما به چه بهایی؟

این دوازده روایت از زنانی با سن، شغل، قومیت و محل زندگی متفاوت است، اما رشته‌ای مشترک آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد: حذف زنان از عرصه عمومی، بار سنگین تأمین معاش، ترس دائمی از بازرسی و بازداشت و نگرانی برای نسلی از دختران که حتی امکان تصور آینده از آنان گرفته شده است. طالبان فقط در مدرسه و دانشگاه را نبسته‌اند؛ فاصله میان یک زن و خیابان، محل کار، کتاب‌فروشی، درمانگاه یا پنجره خانه‌اش را نیز به مسیری پرخطر تبدیل کرده‌اند.

فقر و ممنوعیت در این زندگی‌ها یکدیگر را تقویت می‌کنند. محرومیت از آموزش، دختران را در برابر ازدواج زودهنگام، کار اجباری و خشونت خانگی آسیب‌پذیرتر می‌کند؛ حذف زنان از اشتغال نیز درآمد خانواده‌ها را کاهش می‌دهد و فشار برای فرستادن کودکان به کار یا شوهر دادن دختران را بیشتر می‌کند. در همین حال، زنانی چون فاطمه، لیلما و خیاط روستایی با کار جسمی فرساینده شکاف به‌جامانده از اقتصاد فروپاشیده و بیکاری مردان خانواده را پر می‌کنند، بی‌آنکه حقوق و امنیتی متناسب با مسئولیتشان داشته باشند.

اما تصویر این زنان تنها تصویر شکست نیست. سربازی که لباسش را گرفته‌اند هنوز خاطره خدمت را حفظ کرده، خبرنگار مخفی هنوز صدای قربانیان را ثبت می‌کند، آموزگار روستایی هنوز به دختران شش‌ساله خواندن می‌آموزد، مهتاب هنوز رمانش را می‌نویسد و دختر دوازده‌ساله هنوز ویدئو منتشر می‌کند. مقاومت آنان همیشه در خیابان و در برابر دوربین رخ نمی‌دهد؛ گاهی پشت یک چرخ خیاطی، کنار تنور، در کلاس آنلاین با اینترنت قطع‌و‌وصل‌شونده یا در آموزش یک ساعت زبان انگلیسی از طریق واتس‌اپ جریان دارد.

پنج سال حاکمیت طالبان دیوارهای زندگی زنان افغانستان را بلندتر کرده است، اما نتوانسته حضور آنان را به‌کلی پاک کند. جمله دختر دوازده‌ساله شاید خلاصه همه این روایت‌ها باشد: «ما هنوز اینجاییم.» شنیدن این صداها فقط ثبت رنج زنان نیست؛ ثبت اراده کسانی است که در برابر سیاست حذف، همچنان زندگی می‌کنند، کار می‌کنند، می‌آموزند و رؤیای آینده‌ای متفاوت را زنده نگه می‌دارند.

نام برخی زنان و محل دقیق زندگی آنان برای حفظ امنیتشان تغییر داده شده یا اعلام نشده است. این گزارش بر پایه روایت‌هایی تهیه شده که روزنامه گاردین با همکاری «زن‌تایمز»، مجموعه‌ای از روزنامه‌نگاران داخل افغانستان، در ۱۱ اوت ۲۰۲۶ منتشر کرده است. اطلاعات زمینه‌ای از گزارش‌های سازمان زنان ملل متحد، یونیسف و هیئت معاونت سازمان ملل متحد در افغانستان گرفته شده است.

منابع: گزارش گاردین؛ شاخص جنسیتی افغانستان ـ سازمان زنان ملل متحد؛ گزارش سازمان زنان ملل متحد درباره محدودیت‌ها؛ یونیسف درباره محرومیت دختران از آموزش؛ به‌روزرسانی حقوق بشر یوناما