از جنگ۱۲روزه تا دیماه و از آنجا تا جنگ ۳۹روزه، و از آن تا امروز. حتی اگر مثل «شهابالدین نسوی» آنقدر خوشقلم باشی که در «نفثهالمصدور» اعجازِ ایجاز را با طبع خوشتراشت در وصف تلخی زمانهٔ حمله مغول اینگونه به رخ بکشی که «پیوسته پستهوار بر شوربختی خود میخندم» یا « بلارک [شمشیر پولادی] آبخورده تا خونخوار شد، خون خوار شد»، باز هم صِرف نوشتن از «دیماه تا جنگ و از جنگ تا امروز» با همهٔ جزئیاتش ثابت میکند که واژه دچار چه عجز بالفطرهای است. جملهها تا چه اندازه از حمل بار وقایع ناتواناند. وقایع از شرح درد فرو میمانده و درد برای آشکار کردن ژرفای آنچه بر جان آدمی گذشته چقدر ناکافی است. میان تجربه و تعبیر همیشه فاصلهای هست، فاصلهای که هیچ واژهای آن را به تمامی پر نمیکند….
میگوییم «از جنگ۱۲روزه تا دیماه و از آن تا جنگ ۳۹روزه و از آن تا تعلیق جانکاه آتشبس»؛ و چنین مینماید که از چند برگ تقویم سخن میگوییم که ورق خوردهاند و گذشتهاند. اما مگر زمان را با برگهای تقویم میتوان سنجید؟ گاه یک روز به وسعت یک عمر است و گاه سالی چون لحظهای کوتاه میگذرد. در میان این دو تاریخ روزهایی بود که اضطراب در آنها کش میآمد و پایان نمیگرفت، روزهایی که خبرها نه بر گوش، که بر جان فرود میآمدند و زمان چنان سنگین گام برمیداشت که گویی خود نیز از بار حوادث به ستوه آمده بود.
با این همه، اکنون تصویر زایندهرود را میبینیم، آبی که دوباره در بستر خویش روان شده است. مردمانی که بر بستر یا کنارههای رود ایستادهاند، حضور آب که چون قدیسی لطافتِ شفابخش دستانش را بر سر باورمندانش میگذارد، و آن رنگ لبخندهای محتاط بر طرحلبهایشان که هنوز چیزی از تردید را در خود پنهان کردهاند.
گویی آدمی همواره در جستوجوی نشانهای است تا به خویشتن بگوید: فصلی سپری شد، شبی به پایان رسید، کابوسی دست از سر ما برداشت. آدمی گاهی آغاز چیزی مبارک را عجولانه نشانهٔ پایان چیزی نامبارک میگیرد و این هم گواهی بر خصلت امیدپروری است که نیازش به آرامش را به قانون خودخواندهٔ جهانی تبدیل میکند که روشنا و تاریکیاش همیشه در هم تنیدهاند.
جهان چندان که ما میخواهیم اهل نقطه و پایان نیست. دردها ناگهان خاتمه نمییابند. نگرانیها با عبور یک تاریخ از میان نمیروند. زخمهای جمعی، همچون زخمهای فردی، حافظهای دیرپا دارند؛ سالها پس از آنکه حادثه پایان یافته باشد، در اعماق جان به زیستن ادامه میدهند. گاه واقعه تمام میشود، اما پژواک آن همچنان در درون ما میپیچد و به قول هدایت مثل خوره آدم را میخورند.
با این همه، انسان موجود شگفتی است. حافظه دارد و فراموشی. و چهبسا بخش مهمی از زندگی او از کشاکش همین دو نیرو ساخته شده باشد. از یک سو نمیخواهد آنچه را بر او گذشته از یاد ببرد، و از سوی دیگر نمیتواند زیر بار همهٔ خاطرهها تاب بیاورد. از این رو، برای خودش نشانه میسازد؛ آغازها و پایانها را نامگذاری میکند؛ سال نو را جشن میگیرد، سالگردها را پاس میدارد، و بازگشت آب را به رود به فال نیک میگیرد. نه بدان سبب که حقیقتاً همهچیز از نو آغاز شده است، و نه از آن رو که همهچیز به پایان رسیده است، بلکه چون روح آدمی برای ادامه دادن محتاج معناست، و معنا غالباً در همین نشانهها متولد میشود.
ژاپنیها برای این راز پنهان در هستی واژهای دارند: «ناگاره»، یعنی جریان. از نگاه آنان، زندگی در ادامه یافتن حرکت معنا میشود نه حذف موانع. رود سنگ را از سر راه برنمیدارد، از کنار آن میگذرد، شکافهایش را پر میکند، پیرامونش خم میشود، و راهی دیگر مییابد. سنگ بخشی از مسیر است، نه پایان مسیر. شاید از همین روست که آب در فرهنگ آنان آموزگار حکمت شمرده میشود، زیرا ذهن پخته را نیز به آب مانند میکنند: ذهنی که با جهان درنمیافتد، اما تسلیم آن هم نمیشود؛ سختیها را انکار نمیکند، اما در آنها متوقف نیز نمیماند.
زایندهرود امروز هم یحتمل بیش از آنکه خبر بازگشت آب باشد، یادآور همین اندیشه و نیاز کهن انسانی باشد؛ نیاز به باور کردن اینکه زندگی هنوز راهی برای جاری شدن پیدا میکند. اینکه پس از روزهای تلخ نیز شاید میتوان صدای آب را شنید و مثل داستانها وقفهای یا تنفسی را در آن حدس زد، هرچند خاطرهٔ خشکی و تَرَک از ذهن پاک نشده باشد و هرچند میدانی زندگی اینگونه نیست که دردها و رنجهایش آغاز و پایانش اینقدر واضح و حدسزدنی باشد یا همهاش در این خلاصه شده باشد که چقدر کلمات برای توصیف رنج ناکافیاند. خلاصهٔ حرفم این است که اولین بخش شوم خاطره اگر آتش است، آخرش کاش که همیشه آب باشد.
سهند ایرانمهر
از کانال تلگرام نویسنده
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان