حق با رفیق جوانشیر است، باید شاهنامه را بازیافت و بیدادگریهایی که از سوی روحانیان سیهدل و مدافعان رژیم خودکامه و خرافهپرست به فردوسی رفته است را به هممیهنان رساند. با احترام به دانشیمردی که بیش از هزار سال پیش از این، ۳۵ سال از عمرش را برای گردآوری و تدوین شاهنامه صرف کرد تا پیامی از تاریخ پُردرد و رنج و تجربۀ تلخ نسلهای پیشین را با آیندگان در میان بگذارد….
شهروز دادگر
بداند بد و نيك مرد خرد
بكوشد به داد و بپيچد ز بد
فردوسی
“حماسۀ داد، بحثی در محتوای سیاسیشاهنامه فردوسی” نام کتابی است به قلم رفیق جانباخته فرجالله میزانی(ف. م. جوانشیر) که از سوی حزب تودۀ ایران منتشر شده است. زندهیاد رفیق جوانشیر، مؤلف کتاب، فردوسی را اندیشمندی بزرگ نامیده و به حق از قول معاصرانش او را “حکیمی” خوانده که در برابر شاهان ستمگر سر فرود نیاورد و آزاداندیشی را سرمشق زندگی خود قرار داد.
چاپ اول این کتاب در سال ۱۳۵۹ در تهران از سوی انتشارات شرکت سهامی توده انتشار یافت و رفیق طبری در مجلۀ دنیا، ضمیمۀ نامۀ مردم، شمارۀ ۱، در مقالۀ کوتاهی در معرفی این اثر نوشت: “این کتابی است سرشار از اندیشهها و داوریها و یافتهایی نو در بارۀ حماسۀ عظیم شاعر نامدار ما که اگر نه بهترین، مسلماً یکی از بهترین و بزرگترین حماسههای آفریدۀ هنر انسانی در تاریخ جهانی است. انتشار این اثر پر ارزش در دورانی که ممکن است حتی مخالفان انقلابی نظام شاهنشاهی، دروغ بزرگ پژوهندگان ستایشگر رژیم گذشته را بهجد بگیرند و “حماسۀ داد” فردوسی را “حماسۀ شاهان و خسروان” بپندارند، یک واقعۀ نهتنها ادبی و تحقیقی، بلکه کاملاً سیاسی است و از آنجا که مؤلف، خواه از جهت بررسی دقیق شاهنامه، خواه از جهت بررسی جامع منابع قدیم و جدید و خواه از طریق توسل به استدلالات عقلی و نقلی و آماری، احکام موردنظر خود را به شکلی مقنع اثبات میکند.”
چاپ دوم کتاب حماسۀ داد، در ۳۹۷ صفحه و در ده فصل، در سال ۱۳۸۸، از سوی انتشارات حزب تودۀ ایران منتشر شد. در پیشگفتار ناشر بر چاپ دوم آمده است: “تردیدی نیست که مردم ایران هنگامی که بندهای اسارت سیاسی و اجتماعی را از دست و پای خود بگسلند و گرد پیری، خستگی و عقبماندگی قرون را از سر و روی خویش بزدایند، از سکوی آینده به گذشته خواهند نگریست، تاریخ خود را از نو و از موضع درست علمی و طبقاتی بررسی خواهند کرد و در آنهنگام کار بزرگ بازیافت شاهنامه نیز به انجام خواهد رسید. بزرگمردانی چون فردوسی و آثار درخشانی چون شاهنامه تولد نوینی خواهند یافت.”
مؤلف کتاب، درآغاز فصل اول حماسۀ داد مینویسد: “نوشتن پیرامون شاهنامه دشوار است و امروز خاموشماندن گناه. ”جماعت قوّادان و دلقکان“ مدافع خودکامگی و خدمۀ پست دربار پهلوی، شاهنامه، این درخشانترین گوهر فرهنگ غنی مردم ما را تبهکارانه به بازی گرفتهاند و با مسخ سیمای این اثرِ ماندگارِ قرون و اعصار میکوشند تا واقعیت چرکین نظامِ خودفروختۀ پهلوی را از قول ”ابرمرد توس“ بهحسابِ ”جلوههایی از خِرَد و اندیشه و روحِ ایرانی“ بگذارند. روشنفکرنمایان فرومایۀ خادم دربار پهلوی دستدردست مأموران استعمار وامپریالیسم پنجاه سال است که به گونهای سازمانیافته فردوسی را میکوبند و اثر جاودانۀ او شاهنامه را با بیشرمی وصفناپذیری به ابتذال میکشانند تا شاید از این راه اعمال و اندیشههای زهرآلود خود را که با هیچ معیار و مقیاس و قانونی قابل توجیه نیست، با استناد به فردوسی توجیه کنند. برابر این خیانت به فرهنگ ایران و تلاش برای فریب افکارعمومی نمیتوان سکوت کرد. نمیتوان و نباید اجازه داد… از شاهنامه اثری ضد شاهنامه بسازند…. فردوسی آن مرد جنگجوی [برخاسته علیه ظلم و ستم]، شاهپرست و نژادپرست نیست، که دربار پهلوی عنوان میکرد… او آزاداندیشی است که روحانینمایان سیهدل، مدافع رژیمهای خودکامه و خرافهپرست، جسد او را در گورستان نپذیرفتند.”۱
بر کسی پوشیده نیست که شاهنامه زندگی صبور خود را درمیان تودههای مردم در جایجای میهن ما ادامه داده است و هنوزهم صدای گرمش در اینجا و آنجا، در مجامع گوناگون شنیده میشود و با آوا و نوای سازگار مردم همان روزگار مدام تکرار میشود. نویسندۀ کتاب کوشش میکند توجه خواننده را به ضرورت بازیابی و بازشناسی شاهنامه جلب کند و ناسپاسی سفلهپروران فرومایه را که در نبرد ایدئولوژیک کنونی اسلحهای از تحریف شاهنامه برای خود ساختهاند، از دست آنان بیرون بکشد و برای بررسی موضوع، نگاهی به اوضاع کشور در آغاز سلطنت پهلوی و نیازهای تبلیغاتی رژیم ستمشاهی میاندازد. رفیق جوانشیر روحیۀ مبارزاتی در شاهنامه را نشان میدهد و به مبارزات کنونی مردم ایران از مزدکتا مشروطیت و جنبشهای گوناگون اشاره میکند و بر خودکامگیها، خیانتها و ستمگریهای شاهان و شیخان تأکید میورزد. او دراین باره مینویسد: “تاریخ هزار و چهارصد سالۀ پس از اسلام ایران فراموش شد و بهویژه جنایات صدسالۀ استعمار از یادها رفت و سر پهلوی به دُم ساسانی پیوند خورد.” ۲
مؤلف از صاحبنظران و شاهنامه شناسان سخنانی را بهعاریت گرفته و نقلقولهایی مستند ارائه میدهد و بغض در گلو تحریف آشکار شاهنامه را فریاد میزند: “ابیاتی که از شاهنامه در وزارتخانهها و مطبوعات و رادیو… میآورند، بهطورعمده ابیات جداگانۀ خارج از متن و نظریات پرسناژهای منفی -خلاف نظر فردوسی- است که معمولاً از اینجا و آنجای شاهنامه جدا میکنند و موافق شیوۀ نوین “مونتاژ” کرده و چیزی به نام شاهنامه به خورد مردم میدهند که ضد شاهنامه است”۳
او از ملکالشعرا بهارکه از نخستین رجال با صلاحیت ادبی میهن ماست که به این تبهکاری توجه و به آن اعتراض کرده نقل میکند که: “این اواخر باز هم تصرّفاتی در اشعار فردوسی شده و میشود. از قضا در نسخۀ شمارۀ سوم و چهارم مجلۀ آینده در صفحۀ ۱۸۲ شش بیت از شاهنامه دیدم که هر کدام را از یک جای شاهنامه برداشتهاند و تصحیفی در آنها شده، یک مصرع زیادی به آن افزوده و یک مصرع کاستهاند و جراید و مدارس آنها را میخوانند و یاد میدهند.”۴
شادروان ملک الشعرا بهار پس از ذکر این مطلب با تعجب و نگرانی میپرسد: “راستی مصرع “بدون بوم و بر زنده یکتن مباد” از کجا پیدا شده؟ چه کسی این مصرع را بر این قطعه افزوده؟ عجیب است که این شعر طوری در تهران شایع شده که در قائمۀ مجسمۀ فردوسی هم نقارّی گردیده و برهر زبانی روان است”۵
مجتبی مینویهم تصریح میکند که این بیت از شاهنامه نیست. با اینکه او در زمان رضاخان میرپنج یکی از مبلغان برتری نژادی ضدعرب بود و به تحریف شاهنامه کمک میکرد، خوشبختانه اینجا و آنجا به گوشهای از حقایق اعتراف میکند و دراینباره مینویسد: ” این بیت از شاهنامه نیست. در تمام شاهنامه چنین بیتی نیست.”۶کسانی که با شاهنامه آشنایی کافی دارند و از مضمون و محتوای آن آگاهند میدانند که مضمون وحشتناک این بیت با روح و جان فردوسی و انساندوستی او سازگار نیست.
فصل اول کتاب که از صفحۀ ۱۱ شروع میشود و تا صفحۀ ۳۹ ادامه مییابد، مستدل و با نمونههای مشخص و انکارناپذیر از تحریف شاهنامه سخن میگوید و با همۀ تلخیها و رنجهای ستمگران، انگشت بر روی آن گوهرها میگذارد که هستی انسان را میسازد. مؤلف، بهحق، مقام فردوسی را از مقام حکمرانان بالاتر میبیند و از اینرو، در میدان نبرد، عظمت روحی فردوسی را میستاید و شاهنامه اش را به رخ میکشد. در تحریف و یا تغییر ابیات و مصرعها از سوی شاهان و شیخان سه موضوع اصلی مطرح میشود: نژادپرستی، جنگطلبی و تسلیم در برابر حاکم و پیشوا؛ در حالی که در سرتاسر شاهنامه این اندیشهها وجود ندارد.
رفیق جوانشیر برای نشاندادن تحریف خشن شاهنامه و نسبتدادن مصرع “چه فرمان یزدان چه فرمان شاه” به فردوسی، اعلام میکند که هیچکس نمیداند این مصرع از کجای شاهنامه گرفته شده است و بیت کامل آن چیست. در واقع این مصرع از شاهنامه نیست و بیت کامل هم ندارد. فردوسی که بهترین سنن ایران باستان را با روح پیکارجوی مردم زمان خویش درآمیخته و خود از هیچ شاهی اطاعت نکرده است، هرگز نمیتوانسته چنین مصرعی بر زبان آورد.
فصل دوم حماسۀ داد ۱۵صفحۀ کتاب را در بر میگیرد. در جایجای این ۱۵صفحه -برخلاف مدعیانی که مأخذ شاهنامه را مجموعهای ناهمگون و چیزی جز یک بایگانی از یادگارهای تصادفی کهن نمیدانند و شخصیت سیاسی-اجتماعی فردوسی را نادیده میگیرند- نشان میدهد که فردوسی شخصیت سیاسی-اجتماعی برجستهای بوده و فقط ناظمی بیابتکار که در بهترین حالت فارسی دری را تکامل بخشیده، نبوده است. خوشبختانه یک نظر دقیق به شاهنامه نادرستی این برداشت سطحی را به اثبات میرساند و نشان میدهد که فردوسی مؤلف شاهنامه است و نه “ناقل امین” متن حاضروآماده. او روح زمان خویش را در شاهنامه منعکس کرده و سخنانی جدی برای گفتن داشته است. فردوسی کار خود را بر پایۀ داستانهای موجود ایرانی بنا نهاده است؛ اما آنها را نه بهصورت مکانیکی جمعآوری کرده و نه روایات مختلف را در کنار هم ذکر کرده است. کاری که در بسیاری از نوشتههای زمان فردوسی یا نزدیک به او انجام گرفته است. شاهنامه فردوسی مجموعۀ تصادفی قصههای ایرانی نیست. کتابی است منسجم و بههمپیوسته که تمام اجزاء آن پیوند درونی دارند. از حوادث هر داستان حوادث داستان بعدی مایه میگیرد و رابطۀ علتومعلولی آنها را بههم پیوند میدهد. شخصیتهای مطرحشده در شاهنامه و پهلوانانش مردان حقیقی و دارای آرزو و آرمانهای انسانی هستند- البته جز شخصیت های ستمگر و نابخرد چون ضحاک و افراسیاب– که در صفحههای شاهنامه ظهور یافتهاند.
تردیدی نیست که فردوسی مؤلف شاهنامه بوده است. آنانی که فردوسی را “ناقل امین” معرفی میکنند معمولاً معتقدند که مأخذ اصلی او شاهنامه منثور ابومنصوری بوده است. خوشبختانه میان شاهنامۀ فردوسی و این شاهنامه تفاوتهایی بسیار بزرگ وجود دارد. فردوسی آنچه را که بهدست میآورده، مانند جواهرتراش ماهری میتراشیده و در سطح عالی هنری بههم پیوند میداده است.
فصل سوم کتاب دوران فردوسی را بررسی میکند و بهحق متذکر میشود که برای شناخت درست از شاهنامه باید قبل از هرچیز دوران فردوسی را شناخت. او زمانی چشم به جهان گشود (۴۰۳–۳۱۹ خورشیدی) و در تنگنای زندگی اجتماعی به آوازهٔ جهانی رسید که یکی از پُرجوشوخروشترین دورانهای تاریخ ایران و از بسیاری جهات از نقاط عطف آن است.
در این فصل کتاب آمده است: “فردوسی خود از قشر پایین “دهقانان” بود که طی زندگی خویش ورشکست شد…. [این] مرد بسیار استوار و کوهآسا، آنچنان در منگنۀ فقر مادی گرفتار میماند که علیرغم ارادۀ فولادینش در چند جای شاهنامه لب به شِکوه میگشاید.” ۷
آیا میتوان تصور کرد که روحیۀ این قشر در حال اضمحلال، که فردوسی از میان آنها برخاسته و درد آنها را بر دل دارد، در شاهنامه منعکس نشود؟ مؤلف پرسشی جالب را بهمیان میکشد و میپرسد: “آیا ممکن است شخصیت برجستهای چون فردوسی که به نان جو و هیزم نیازمند مانده و از بیم خراج بر خود میلرزد و امیدش به حسین قتیب است، در برابر این وضع ساکت بماند، از کنار زندگی بگذرد و ۳۵ سال فقط به بستن قافیه و حفظ “امانت” مشغول باشد؟”۸
در بررسی شاهنامه پاسخ این پرسشها را با مثالهای مشخص مییابیم و میبینیم که فردوسی چگونه از موضع طبقاتی”دهقانان” ندار و ورشکسته، طبقۀ باجگیر فئودال و سلاطین غارتگر را میکوبد.
در فصل چهارم، نظری گذرا به حکمت فردوسی انداخته شده است. در صفحۀ ۸۷ چنین آمده است: “او فلسفه و جهانبینی خود را که از درک تاریخ کسب کرده، در لباس داستانها بیان میکند.” لقب حکیم بودن فردوسی که از زمانهای قدیم مطرح شده است، نه از طرف شاهان و امیران، بلکه از سوی مردم و شاهنامهشناسان مطرح شده و معنایی دور از تعارف و تکلیف دارد. فردوسی جهانبینیای روشن دارد و در بارۀ برخی از مفاهیم مقولههای اصلی فلسفی صاحبنظر است که در سرتاسر شاهنامه با دقت تمام دنبال شده است. فردوسی بر این باور است که سرنوشت انسان بسته به خود او و خرد اوست. او میسراید:
خرد رهنمای و خرد دلگشای
خرد دست گیرد به هر دو سرای۹
خرد فردوسی مقولهای مجرد و آویزان میان زمین و آسمان نیست. سرشتی است از انسان خردمند. انسان -یا به قول شاهنامه “مردم”- قلۀ آفرینش است. پهلوانان شاهنامه لحظهای از دادجویی و خردمندی فارغ نیستند. حکمت فردوسی سرانجام به نظام حکومتی میرسد و اینکه حکومت باید در خدمت تودۀ مردم و انسان خردمند باشد. حکومت باید چنان باشد که انسان خردمند در سایۀ آن امنیت داشته و آسوده باشد.
فصل پنجم کتاب از ”داد“ بهعنوان والاترین آرمان فردوسی سخن میگوید: “از آنجا که در زمان فردوسی دولت به شکل آسیایی آن، بخش بزرگی از مالکیت وسایل تولید را نیز بهدست دارد، سرنوشت جامعه تا حدود زیادی بسته بدان است که دولت چهگونه باشد: دولت داد یا بیداد. فردوسی هوادار آتشین استقرار داد است. او تمام عقاید و افکار و آرزوهای خود را در یک کلمه -داد- خلاصه میکند.”۱۰
رفیق جوانشیر در ادامه مینویسد: “اندیشۀ داد در شاهنامه از یک سو خصلت افسانهای-اسطورهای دارد و از سوی دیگر محتوای فلسفی- منطقی.”۱۰
“زمانی که بیداد جای داد نشیند، همۀ فلاکتها بر سر مردم میریزد، تا جایی که طبیعت هم روی قهر نشان میدهد. در بیان نفرت از بیداد، فردوسی چنان زبان میگشاید و با چنان تعابیر بکر و عالی علیه بیداد سخن میراند که هر مصرع آن شاهکار ادبی و هر تعبیر آن ماندگار است:
… شود در جهان چشمۀ آب خشک
نگیرد به نافهدرون بوی مشک“۱۱
“زمانی که فردوسی کار تدوین و تنظیم شاهنامه را آغاز میکند، جوانی جویای نام نیست. مرد پختۀ چهلساله و صاحبنظر متفکری است که در بارۀ نظام حکومتی میاندیشد. نالۀ مردم را که زیر سُم ستور قدرتمندان خودکامه له میشوند، میشنود، با گردش ناخوش روزگار آشناست و میداند که قرنها شاهان آمدهاند و رفتهاند؛ جمشیدها، ضحاکها، نوشیروانها بودهاند؛ ولی روز و روزگار مردم با گذشت زمان بدتر شده و هرکس آمده بر ظلم مزید کرده است. چرا؟
در آغاز شاهنامه، سبب نهادن کتاب درست با همین پرسش توجیه میشود:
…که گیتی بهآغاز چون داشتند
که ایدون بهما خوار بگذاشتند“۱۲
۱۰۹صفحه از کتاب حماسۀ داد به فصل ششم اختصاص دارد. این فصل در بارۀ نبرد بیامان پهلوانان و بزرگان جامعه با شاهان مستبد و خودکامه است. فردوسی صف پهلوانان و خردمندان را در برابر شاهان دیکتاتور و دیوانه میآراید. این صفآرایی مضمون اصلی فصل ششم است. رفیق جوانشیر در این زمینه مینویسد: “اگر از حوادث کوچک بگذریم، میتوان ۴۴ سرپیچی بزرگ از فرمانهای شاهان را برشمرد که در ۲۷ مورد آن کار به شورش و قیام مسلحانه کشیده است. کمتر شاهی است که لااقل با یک سرپیچی بزرگ روبهرو نشده باشد.”۱۳
قیام کاوه یکی از مهمترین و باشکوهترین قیامها در شاهنامه است که شهرتی بینظیر یافته است. قیام کاوه را قیام داد مینامند. مقایسۀ این قیام در شاهنامه با آثار مشابه، قدرت سخنوری بیهمتای فردوسی و خلاقیت بینظیر ادبی و بینش سیاسی و اجتماعی ویژۀ او را نسبت به دیگر هنرمندان و ادیبان همعصرش نشان میدهد.
مؤلف کتاب در این بارۀ مینویسد: “قیام کاوه، قیام داد است علیه بیداد، قیام تودۀ مردم است علیه شاه بیدادگر، و نه قیام ایرانیان علیه اعراب.”۱۴
“فردوسی از این قیام داستان بسیار زیبا و آموزندهای میسازد که حتی امروز، پس از گذشت [بیش از] هزار سال، بسیاری از اجزاء آن نیز در نبردهای انقلابی مسألۀ روز است.”۱۵
رفیق جوانشیر با ظرافت و دقتی خاص قیام کاوه در شاهنامه را بررسی میکند و مینویسد: “[ضحاک] کسی است که برای رسیدن به قدرت پدر خود را کشته و با ابلیس درمیآمیزد تا ثابت کند که در این راه از دستیازیدن به هیچ جنایتی ابا ندارد.”۱۵
یکی دیگر ازبخشهای شورانگیز این فصل، ادامۀ نبرد و تدارک آن در هر دو اردو است: هم در اردوی ضحاک و هم در اردوی مردم. ضحاک برای حفظ تخت و تاج شاهی، زور را با نیرنگ میآمیزد. (چقدر شباهت به رژیم جمهوری اسلامی و روییدن ظلم و ستم در جامعۀ کنونی میهن ما دارد!) ضحاک از ترسِ مردم از هوش میرود و خواب و آرام خود را از دست میدهد.
سیر قیام فریدونآغاز میشود. او با دلی پردرد و سری پر از کین دست به شمشیر میبرد. مادرش فرانک او را هوشیار میکند که بهتنهایی نمیتوان با این جبار زمان درافتاد؛ باید منتظر فرصت بود و با بسیجکردن تودهها علیه جهانداری ضحاک برخاست. فرانک واقعیت حکومت ضحاک و ستم او بر ایران را برای فریدون توضیح میدهد و میگوید:
جز اینست آیین پیوند و کین
جهان را به چشم جوانی مبین۱۶
زمان نبرد قطعی فرا میرسد. فرانک- که دیروز دستبردن به اسلحه را زود میدانست، امروز بهیاری مردم، ترس از ضحاک ندارد. فرزندش را با دعای خیر علیه ضحاک بدرقه میکند. در یک سو لشکر ضحاک و در سوی دیگر سپاه فریدون و مردم شهر. در پی این نبرد خونین و بیامانِ مردم و پیروزی فریدون بر شاه نااهل بیدادگر، دوران پادشاهی فریدون آغاز میشود. دوران شاهی فریدون نیز دوران آشفتهای است. سرپیچی فرزندانش سلم و تور از فرمان فریدون و کشیدهشدن کار به جنگ و خونریزی، از نمونههای برجستۀ شورش بهناحق است که فردوسی تأیید نمیکند. منوچهر نبیرۀ فریدون و فرزند پشنگ زمام امور را بهدست میگیرد.
ناسیونالیسم و تعبیر نژادپرستانه در شاهنامه را فصل هفتم احاطه کرده است. مؤلف با درد و رنج، نگرانی خود را از بزرگترین ستمی که به شاهنامه روا شده است مینویسد: “آنانی که شاهنامۀ فردوسی را “حماسۀ ملی” ایران میدانند خود در قالب تنگ ناسیونالیسم بورژوایی اسیرند و فردوسی را هم “معاصر” خود کرده، در این قالب تنگ میفشارند و این فکر را در شنونده تلقین میکنند که گویا فردوسی ملیگرای متعصبی بوده، هوادار برتری ایرانی بر غیر ایرانی و احراز این برتری از طریق جنگ و زور.”۱۷
در هیچ جای شاهنامه نژاد ایرانی بهعنوان نژاد برتر در مقابل نژاد غیرایرانی گذاشته نمیشود. رفیق جوانشیر مینویسد: “کسانی که عقاید فردوسی را در سرتاسر شاهنامه با دقت دنبال کرده و بهویژه به تأکید او در بارۀ دلنبستن به سرای سپنج، غرهنشدن به گنجِ زر و زور توجه کرده باشند، تردید نمیکنند که … فردوسی، بزرگمردی است برتر از اندیشههای کوچک نژادی و قومی. او همۀ انسانها را از یک ریشه میشناسد.”۱۸
قدرت بیان، استواری منطق و پاکی اندیشههای فردوسی آنچنان است که خواننده را بهطور کامل با خود همدرد میکند و به آنجا میرساند که خواننده هم بههمراه فردوسی از اسارت تنگنظریهای قومی آزاد میشود و برای پیران (پهلوان تورانی) نیز نظیر یک پهلوان ایرانی دل بسوزاند. عظمت حماسههای شاهنامه ناشی از همین عظمت اندیشههای انسانی فردوسی است.
عنوان فصل هشتم کتاب حماسۀ داد: “جنگ و صلح” در شاهنامه است. فردوسی جنگ را فقط و فقط به خاطر ”داد“ تجویز میکند و جز آن محکوم میداند. “فردوسی … از نخستین حکیمان جهان است که جنگها را بر دو نوع: جنگ داد و جنگ بیداد تقسیم میکند، و جانب داد را -هر کس که باشد- نگاه میدارد. فردوسی آنقدر بزرگوار و آنچنان عاشق داد است که اگر بیداد از جانب ایران باشد، شکست ایران را در جنگ آرزو میکند و چنین شکستی را لازم میشمرد.”۱۹
در شاهنامه کموبیش از صد جنگ سخن میرود که قریب نصف آن جنگ داخلی است. مهمترین حماسههای شاهنامه نیز در همین جنگهای داخلی آفریده شدهاند و نه در جنگهای خارجی؛ جنگهای داخلی، که در حقیقت میتوان آنها را نبرد خونین جنگ داد و جنگ بیداد تلقی کرد. وقتی شاهان برای سرکوب مردم میروند کدام هنرمند است که بتواند حماسه بسراید؟ هجوم بهمن به سیستان پس از مرگ رستم و ویرانکردن و غارت سرتاسری آن مهد دلیران چه چیزی جز ننگ میتواند بهبار آورد. مؤلف کتاب، فردوسی را حکیم عالیقدر میداند و قدرشناس داوری او میشود و میگوید: “او حماسهسرای شاهان قلدرِ تجاوزکار نیست. او هر زوری را نمیستاید. تنها زمانی که داد در برابر بیداد قد علم میکند، تنها و تنها در این زمان است که حماسه آفریده میشود. تنها آن نیرویی که در خدمت داد باشد قابل ستایش است.”۲۰
فردوسی، جنگ داد را ضروری میداند و پیروزیاش بر بیداد را آرزو میکند، ولی او عمیقاً صلحجوست و هرجا که کمترین امکانی برای حفظ صلح و جلوگیری از قتل و غارت باشد، با شتاب در اندیشۀ استفاده از آن است و هر گامی را در راه آشتی میستاید و هر اقدامی را در جهت غارت و کشتار محکوم میداند.
فصل نهم کتاب از صفحۀ ۳۴۴ شروع میشود. شاهنامه با این که یک اثر سیاسی- تاریخی است، اما مناسبات زن و مرد در شاهنامه، جدا از مجموعۀ حوادث نیست، آیینهای است که جوانب ناشناخته و یا کمشناختهای از سیمای قهرمانان را منعکس کرده و ما را به درک کاملتر آنان هدایت میکند. در ارتباط با زنان، ویژگیهای درونی مردان بهتر نمایانده میشود. عشق، ازدواج و مناسبات منطقی را نیز میتوان در این زمینه مشاهده کرد.
یکی دیگر از بخشهای شورانگیز این کتاب دربارۀ حضور زن در شاهنامه است. رفیق جوانشیر مینویسد: “یکی از برجستهترین خصوصیات زنان ستودۀ شاهنامه آزادگی، عفت و فداکاری آنان است. این نکته بسیار مهم است که در عشقهای شاهنامه -هم در مورد عشقهای شاهان و هم در مورد عشقهای پهلوانان- زنان گام اول را برمیدارند. آنها هستند که ابتدا عاشق میشوند و آنها هستند که بیپروا و آشکار به محبوب مرد خود ابراز عشق میکنند. زنان عاشق شاهنامه کمترین توجهی به ملاحظات و رسوم جامعهای که فردوسی در آن میزیسته، ندارند. شبانه بر بالین مرد محبوب خود میروند، ابراز عشق میکنند، خود را در اختیار او میگذارند. نهان از پدر و مادر مجلس بزم میآرایند، بههمراه مرد محبوب خود فرار میکنند. همین زنان در عین اینکه چنین بیپروا عشق میورزند، آنچنان پاک، عفیف و بزرگوارند که کمترین جایی برای عیبجویی باقی نمیگذارند. آنان به یک مرد، به مرد محبوب خود تا پایان وفادارند.
متأسفانه عمق و وسعت عفت زنان شاهنامه برای برخی از پژوهندگان ناشناخته مانده و کسانی پیدا شدهاند که برای “دفاع” از فردوسی واقعیت را دگرگونه کردهاند. مثلا جلالالدین هماییرا عقیده بر این است که فردوسی: “٬راضی نمیشود پهلوانان شاهنامه اسیر و مغلوب شهوات جنسی شوند. داستان رستم و تهمینه که در نیمهشب دنبال مؤبد و عالم مذهبی میفرستند تا عقد ازدواج مشروع بین آنان واقع شود و نیز داستان زال و رودابه که… بدون تشریفات قانونی و آیین مذهبی ازدواج نمیکنند، نموداری از همین معنی است.٬
چنین برداشتی با واقعیت زمین تا آسمان تفاوت دارد. عفاف زنان شاهنامه بهمراتب عمیقتر و ریشهایتر از این است که تنها با تشریفات مذهبی بتوان توضیح داد.”۲۱
رفیق جوانشیر بر پایۀ بنیادهای تحصیل اولیۀ خود در دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران، از آمار بهره میگیرد تا نشان دهد”شاهنامه حماسۀ ملتگرایانه و نژادگرایانه و دفاع از نژاد اصیل ایرانی و شاهنامۀ شاهان معظم و فرّ و شکوه باستانی نیست، بلکه ستایش خرد و داد است.”
او بهعنوان نمونه، با استفاده از جدول آماری شمارۀ ۱، از مناسبات شاهان با زنان پرده برمیدارد: “از این جدول آشکارا پیداست که شاهان و شاهزادگان در ۲۶ مورد از ۳۲ موردی که به آنان مربوط میشود، در رابطۀ با زن، عشقی در میانه نداشتهاند. مناسبات آنان با زنان مناسباتی است خشن، شهوانی، تابع حسابگریهای کوتهنظرانۀ سیاسی و مالی و در بهترین حالت “سجل احوالی”. آنان عاشق نمیشوند، از روی غرض و شهوت زنان زیبا را هرجا سراغ کنند، تصاحب میکنند. دختران شاهان مغلوب را از پدر و مادر جدا کرده، به زور به حرمسرای خود میفرستند. زن برای آنان غرامت جنگی است.”۲۲
رفیق جوانشیر بهدرستی از سیمای پاک فردوسی غبارزدایی میکند و انتساب بیت زیر را به او نادرست میداند:
زن و اژدها هر دو در خاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به
او در این مورد مینویسد “ما چنین مصرعی در شاهنامه ندیدیم برعکس در برابر خشم شاه یمن که داشتن دختر را موجب فلاکت دانسته و خود را نفرین میکند معتقد است که فرزند چه دختر باشد چه پسر تفاوتی ندارد مهم این است که خوب باشد.
چو فرزند را باشد آیین و فر
گرامی بهدل بر چه ماده چه نر”۲۳
فصل دهم لحظههای تراژیک در شاهنامه را به تصویر میکشد. در این اثر لحظههای دردناک و وحشتزایِ سرنوشت رازناک انسانی را که به تراژدی نزدیک است، فراوان میتوان یافت. رفیق جوانشیر مینویسد: “اگر حوادث را از دریچۀ دیگر بنگریم و بیچارگی انسان را در برابر قدرت قهارِ سرنوشت، خیانتهای نزدیکان، ستیز نیروهایی که هریک بهنوعی محقّند، مایۀ تراژدی بدانیم، از داستانهای شاهنامه دهها تراژدی برمیخیزد. جمشید جم پس از ششصد سال بزرگی به دست ضحاک سرنگون و دربهدر میشود و پنهانی تا دریای چین میگریزد. در آنجا نیز امان نمییابد. او را میگیرند و با ارّه به دو نیم میکنند. نشیب تند زندگی جمشید میتوانست تراژدی باشد. اما فردوسی آن را فقط مکافات عمل میداند و عبرتآموز. جمشید با تمام یال و کوپالش برای فردوسی “کاهی” بیش نیست:
شد آن تخت شاهی و آن دستگاه
زمانه ربودش چو بیجاده کاه”۲۴
در صفحۀ ۳۸۶ کتاب حماسۀ داد آمده است که: “گزینش رستم بهعنوان قهرمان اصلی دو داستان بزرگ تراژیک شاهنامه و شریک و صاحبعزا در سرنوشت سیاوش، ما را قبل از هر چیز با این اندیشه الفت میدهد که رستم، این جهانپهلوان افسانهای، با نیروی فوق بشری، در نظر فردوسی شخصیت تراژیکی است. او پیلتن است؛ در خرد، زور، مردانگی و سرفرازی بیهمتاست؛ در همۀ عرصههای زندگی از شکار و بزم و عشق گرفته تا جنگ با اژدها و دیو پیروز است؛ در عین بشر بودن اینجا و آنجا فوق بشر است؛ با این حال مقهور جبر غیرقابلاجتناب ویرانگری است. این جبر ویرانگر چیست؟ فروپاشی اجتنابناپذیر دموکراتیسم دودمانی و تحکیم روزافزون قدرت شاهان خودکامه؛ فروپاشی طبقۀ دهقانان آزاد و صاحبنظر و استقرار کامل طبقۀ فئودالِ زورگو که نظر دهقانان را به هیچ نمیگیرد.” ۲۵
توجه ویژۀ فردوسی به گروه اجتماعی کشاورزان و دهقانان آزاد، که از نخستین صفحات شاهنامه محسوس است، تا پایان کتاب حفظ میشود و در هرجا سخن از این گروه مردم به میان میآید، فردوسی بهطور کامل در جانب آنان است.
کوتاهسخن
حق با رفیق جوانشیر است، باید شاهنامه را بازیافت و بیدادگریهایی که از سوی روحانیان سیهدل و مدافعان رژیم خودکامه و خرافهپرست به فردوسی رفته است را به هممیهنان رساند. با احترام به دانشیمردی که بیش از هزار سال پیش از این، ۳۵ سال از عمرش را برای گردآوری و تدوین شاهنامه صرف کرد تا پیامی از تاریخ پُردرد و رنج و تجربۀ تلخ نسلهای پیشین را با آیندگان در میان بگذارد.
بنمایهها:
۱- حماسۀ داد، چاپ دوم،ص ۱۱، انتشارات حزب تودۀ ایران ، سال ۱۳۸۸؛
۲- همان جا، ص ۱۵ ص ۱۵،
۳- همانجا، ص ۱۹؛
۴- همانجا، ص ۱۹؛
۵- همانجا، ص ۲۳؛
۶- فردوسی و ادبیات حماسی، تهران، ص ۱۶۶-۱۶۷؛
۷- حماسۀ داد، چاپ دوم، ص۶۰، انتشارات حزب تودۀ ایران، سال ۱۳۸۸؛
۸- همانجا، ص ۶۱ ؛
۹- همانجا، ص ۸۹؛
۱۰- همانجا، ص ۱۰۵؛
۱۱- همانجا، ص ۱۰۷؛
۱۲- همانجا، ص ۱۱۵؛
۱۳- همانجا، ص۱۷۳؛
۱۴- همانجا، ص ۱۷۸؛
۱۵- همانجا، ص ۱۸۰؛
۱۶- همانجا، ص ۱۸۵؛
۱۷- همانجا، ص ۲۸۳؛
۱۸- همانجا، ص ۳۰۵ ؛
۱۹- همانجا، ص ۳۰۹ ؛
۲۰- همانجا، ص ۳۱۲ ؛
۲۱- همانجا، ص ۳۷۷ ؛
۲۲- همانجا، ص ۳۴۷؛
۲۳- همانجا، ص ۳۷۴؛
۲۴- همانجا، ص ۳۸۴؛
۲۵- همانجا، ص ۳۸۶؛
***
به نقل از «بسوی آینده» شمارۀ ۱۴، بهمن ماه ۱۴۰۴
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان