تغییر نقشهٔ خاورمیانه به چه معناست؟

چگونه جنگ‌ها، شبکه‌ها، و مسیرهای انرژی نقشهٔ منطقه را باز ترسیم می‌کنند؟
فروپاشی امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول، فرصتی تاریخی برای بریتانیا ‏و فرانسه فراهم کرد تا منطقه را بر اساس منافع استعماری خودشان بازطراحی کنند.‏

الف. هوش‌یار

چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵

در قرن بیستم وقتی از «تغییر نقشهٔ خاورمیانه» سخن گفته می‌شد، ذهن‌ها معمولاً به‌سوی مرزهای سیاسی می‌رفت: خطوطی ‏که پس از جنگ‌ها روی کاغذ کشیده می‌شدند، کشورهایی که تجزیه می‌شدند، یا دولت‌هایی که از دل فروپاشی امپراتوری‌ها ‏زاده می‌شدند. اما در جهان امروز مفهوم تغییر نقشه بسیار پیچیده‌تر شده است. خاورمیانه‎ ‎هنوز هم در جنگ و درگیری ‏است، اما دگرگونی‌های آن دیگر فقط در جابه‌جایی مرزهای خاردار خلاصه نمی‌شود. آنچه در حال وقوع است بازآرایی ‏هم‌زمان چندین «نقشه» بر روی یکدیگر است: نقشهٔ ژئوپلیتیک، نقشهٔ انرژی، نقشهٔ مالی، نقشهٔ رسانه‌ای، و نقشهٔ شبکه‌های ‏اتصال اینترنتی.‏

به همین دلیل، ممکن است کشوری از نظر حقوقی همان مرزهای سابق را داشته باشد، اما جایگاه واقعی‌اش در منطقه به‌طور ‏کامل در حال تغییر باشد. خاورمیانهٔ قرن بیست‌ و یکم بیش از آنکه صرفاً میدان تصرف خاک و کشورگشایی باشد میدان ‏کنترل جریان‌هاست: جریان نفت، داده، سرمایه، روایت‌ها و مسیرهای حمل‌ونقل.

جنگ جهانی اول و تولد خاورمیانهٔ مدرن

خاورمیانهٔ معاصر تا حد زیادی محصول فروپاشی امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول است. پیش از آن، بخش ‏بزرگی از جهان عرب در چارچوب ساختار حکومتی عثمانی اداره می‌شد. اما شکست خوردن عثمانی فرصتی تاریخی برای بریتانیا ‏و فرانسه فراهم کرد تا منطقه را بر اساس منافع استعماری خودشان بازطراحی کنند.‏
توافق سایکس–پیکو۱ نه‌فقط تقسیم سرزمینی، بلکه آغاز نوعی مهندسی ژئوپلیتیک بود که بسیاری از تنش‌های بعدی ‏منطقه را در خودش حمل می‌کرد. عراق از ترکیب سه ولایت عثمانیِ بصره و بغداد و موصل ساخته شد؛ لبنان بزرگ‌تر از ‏محدودهٔ سنّتی‌اش تعریف شد؛ و مرزهای سوریه و اردن با خط‌کشی سیاسی شکل گرفت.‏
اما شاید مهم‌ترین پیامد این دوره اعلامیهٔ بالفور۲ بود که راه را برای مهاجرت گستردهٔ یهودیان به فلسطین و در نهایت تشکیل ‏اسرائیل در ۱۹۴۸ باز کرد. این رخداد نه‌فقط یک دولت جدید ایجاد کرد، بلکه کل توازن ژئوپلیتیک منطقه را تغییر داد.‏

جنگ‌ها و بازتعریف تدریجی جغرافیا

اگر جنگ جهانی اول مرزهای رسمی خاورمیانه را ساخت، جنگ‌های پس از آن معنای واقعی قدرت را بازتعریف کردند.‏
جنگ شش‌روزه نقطهٔ عطفی بود که در آن اسرائیل کرانهٔ باختری، غزه، بلندی‌های جولان، و صحرای سینا را اشغال کرد. حتی زمانی ‏که بخشی از این مناطق- مانند سینا- بعدها به مصر بازگردانده شد، منطقه وارد دوره‌ای شد که در آن «اشغال تدریجی» و ‏‏«کنترل چندلایه» جایگزین جنگ‌های کلاسیک شد.‏
شهرک‌سازی اسرائیل در کرانهٔ باختری نمونه‌ای از همین تحول است: تغییری ژئوپلیتیکی که لزوماً با اعلام رسمی تغییر ‏مرزها صورت نمی‌گیرد، اما به‌تدریج واقعیتی جدید بر زمین می‌سازد.‏
در دهه‌های بعد، جنگ‌های دیگری نیز نظم منطقه را دگرگون کردند. جنگ اول خلیج فارس و سپس حملهٔ ۲۰۰۳ آمریکا به عراق ساختار دولت عراق را فروپاشاند و توازن قدرت منطقه‌ای را بر هم زد. نتیجه فقط تغییر حکومت نبود، بلکه ‏شکستن نظم قدیمی و باز شدن فضا برای بازیگران فراملی، شبه‌نظامیان، و شبکه‌های قدرت در منطقه‌ بود.‏
ظهور داعش حتی برای مدتی مرز سوریه و عراق را عملاً بی‌معنا کرد. این گروه نشان داد که قدرت در خاورمیانهٔ جدید ‏صرفاً در اختیار دولت‌های رسمی نیست و بازیگران غیردولتی نیز می‌توانند جغرافیای سیاسی را بازتعریف کنند.‏

خاورمیانهٔ امروز

‏آنچه خاورمیانه خوانده می‌شد و امروز ترجیحاً غرب آسیا نامیده می‌شود دیگر فقط مجموعه‌ای از کشورها تلقی نمی‌شود، ‏بلکه شبکه‌ای از گره‌ها، مسیرها، و اتصال‌های مالی-تجاری است و به همین دلیل کنترل جریان‌ها از کنترل خود سرزمین‌ها ‏مهم‌تر می‌شود.‏
تنگهٔ هرمز، کانال سوئز، باب‌المندب، خطوط لولهٔ عربستان، بندر فجیره، بندرهای چابهار و جبل‌علی و حیفا، همگی به گره‌های ‏استراتژیک شبکه‌ای بدل شده‌اند که اقتصاد جهانی را به خاورمیانه متصل می‌کند.‏
برای مثال، امارات متحده عربی با وجود جمعیت و عمق استراتژیک محدودش توانسته است از طریق بندرها، خطوط هوایی، مراکز ‏مالی، و زیرساخت‌های لجستیکی جایگاهی فراتر از وزن جغرافیایی‌اش به دست آورد. در مقابل، کشورهایی همچون ‏جمهوری اسلامی به‌علت اعمال انواع تحریم‌های قانونی و غیرقانونی جهانی از شبکه‌های مالی و حمل‌ونقل جهانی جدا ‏افتاده‌اند و در نتیجه، حتی با وجود منابع عظیم طبیعی، در حاشیه قرار گرفته‌اند.‏
پروژه‌هایی مانند کریدور هند–خاورمیانه–اروپا (‏IMEC‏) یا طرح کمربند و جاده چین دقیقاً بازتعریف همین ‏شبکه‌ها هستند. رقابت امروز فقط بر سر کنترل خاک نیست، بلکه بر سر این است که کدام کشور چگونه و در چه حد به گره ‏اصلی اتصال تبدیل شود.‏

نفت، اوپک، و جغرافیای قدرت

خاورمیانه در نیمهٔ دوم قرن بیستم دریافت که می‌تواند از انرژی نه‌فقط به‌عنوان کالا، بلکه به‌عنوان ابزار ژئوپلیتیک استفاده ‏کند. تشکیل اوپک در ۱۹۶۰ لحظه‌ای تاریخی بود که در آن کشورهای نفت‌خیز منطقه تلاش کردند در کنترل بازار جهانی ‏انرژی مشارکت کنند. بحران نفتی ۱۹۷۳ نشان داد که جریان انرژی می‌تواند اقتصاد جهانی را فلج کند.‏
از آن زمان به بعد، خطوط لوله و مسیرهای صادرات انرژی به اندازهٔ مرزهای سیاسی اهمیت یافتند. پروژه‌هایی مانند خط ‏لولهٔ فجیره در امارات یا مسیرهای جایگزین عربستان برای دور زدن تنگهٔ هرمز تلاشی برای کاهش آسیب‌پذیری ‏ژئوپلیتیک بودند.‏
در سال‌های اخیر حتی بحث‌هایی دربارهٔ صادرات نفت ایران از بندر جاسک مطرح شده است، که تلاشی برای کاستن از ‏وابستگی به خلیج فارس و بازآرایی جغرافیای انرژی منطقه است. این تحولات نشان می‌دهد که «نقشهٔ انرژی» خاورمیانه دائم در ‏حال تغییر است، حتی اگر مرزهای رسمی ثابت بمانند. چنین اقداماتی در جنگ ۴۰روزهٔ اخیر با تجاوز آمریکا و اسرائیل به ‏ایران تشدید شد؛ اعمال کنترل جمهوری اسلامی بر تنگهٔ هرمز و محاصرهٔ دریایی آمریکا بر آن در حال ایجاد تغییراتی ‏بسیار جدّی در وضعیت منطقه است.‏

رسانه‌ها و جغرافیای روایت

یکی دیگر از مهم‌ترین دگرگونی‌های خاورمیانه تغییر نقشهٔ رسانه‌ای منطقه است.‏
ظهور تلویزیون الجزیره در دههٔ ۱۹۹۰ فقط تحولی رسانه‌ای نبود، بلکه انتقال بخشی از قدرت منطقه‌ای به حوزهٔ روایت ‏بود. از آن زمان به بعد دولت‌ها دریافتند که کنترل تصویر جنگ، افکار عمومی، و روایت جهانی به اندازهٔ کنترل میدانی ‏اهمیت دارد. ‏
با توجه به تقسیم استعماری امپراتوری عثمانی پس از جنگ جهانی اول، مرزها به طریقی کشیده شد که از میان اقوام متعددی ‏می‌گذشت و با قطع ارتباط در پس سیم‌های خاردار، آنها را تقسیم می‌کرد. در پی پیدایش رسانه‌های مدرن و دیجیتال، این مرزها ‏عملاً کارایی‌شان را از دست داده‌اند. برای مثال، کانال‌های تلویزیونی و رسانه‌های کُردی اقلیم کردستان تبدیل به رسانه‌های مورد ‏استفادهٔ کردها در کشورهای همجوار شده است یا رسانه‌های ترکیه‌ای مرجعی برای بسیاری از ترک‌زبانان منطقه شده‌اند.‏
در این خاورمیانهٔ جدید مرزها فقط با سیم‌خاردار ساخته و مشخص نمی‌شوند، بلکه با داده، الگوریتم، تحریم، و پلتفرم نیز شکل می‌گیرند.‏

تغییر نقشهٔ خاورمیانه

خاورمیانه اکنون دیگر صرفاً بر اساس نقشه‌های کلاسیک قابل فهم نیست. جنگ‌ها هنوز ادامه دارند، اما قدرت منطقه‌ای ‏بیش از هر زمان دیگری به توان اتصال به شبکه‌های جهانی بستگی دارد.‏
کشوری ممکن است از نظر نظامی قدرتمند باشد، اما اگر از شبکه‌های مالی، فناوری، و لجستیکی جهانی جدا شود، نفوذش ‏محدود خواهد شد. برعکس، بازیگری کوچک می‌تواند از طریق کنترل مسیرهای انرژی، بندرها، رسانه‌ها، یا زیرساخت‌های ‏دیجیتال نقشی فراتر از اندازهٔ جغرافیایی‌اش ایفا کند. همه‌چیز در حال تغییر است و هر اقدام تاکتیکی یا استراتژیک، چه در ‏جنگ و چه در مذاکره، بر تغییر شکل این نقشه تأثیر جدّی خواهد داشت. ‏
به همین دلیل، «تغییر نقشهٔ خاورمیانه» امروز دیگر ضرورتاً به معنای پاک شدن یک خط یا کشیدن خطی تازه روی نقشه نیست. ‏نقشهٔ واقعی منطقه اکنون در لایه‌هایی بسیار پیچیده‌تر ترسیم می‌شود: در مسیر نفت‌کش‌ها، در کابل‌های فیبر نوری زیر دریا، ‏در شبکه‌های بانکی، در الگوریتم‌های رسانه‌های اجتماعی، و در کریدورهایی که آسیا و اروپا و آفریقا را به هم متصل ‏می‌کنند.‏
غرب آسیا در قرن بیست‌ و یکم بیش از آنکه صرفاً جغرافیایی بر اساس سرزمین‌ها باشد، جغرافیای جریان‌هاست.‏


۱. ‎موافقت‌نامه سایکس-پیکو (‏Sykes–Picot Agreement‏) یا موافقت‌نامهٔ آسیای صغیر توافقی سرّی میان بریتانیا و ‏فرانسه بود که در روز نهم ماه مه ۱۹۱۶ در خلال جنگ جهانی اول و با رضایت روسیه برای تقسیم امپراتوری عثمانی ‏منعقد شد. این توافق‌نامه به تقسیم سرزمین‌های سوریه، عراق، لبنان، و فلسطین میان فرانسه و بریتانیا منجر شد. (ویکی‌پدیا)‏
۲. ‎اعلامیهٔ بالفور (‏Balfour Declaration‏) اعلامیه‌ای تاریخی است که دولت بریتانیا در سال ۱۹۱۷ و در خلال ‏جنگ جهانی اول صادر کرد و در آن حمایتش را از ایجاد یک «خانهٔ ملّی برای مردم یهود» در فلسطین اعلام کرد. ‏فلسطین در آن زمان جزو قلمرو و تحت کنترل امپراتوری عثمانی بود و اقلیت کوچکی از یهودیان در آن زندگی می‌کردند. ‏‏(ویکی‌پدیا)‏
۳. ‎جنگ خلیج فارس جنگی به رهبری ایالات متحد آمریکا و با همکاری ائتلافی از ۳۵ کشور بود که علیه عراق ‏بعثی در واکنش به اشغال کویت از سوی عراق درگرفت.‏

از سایت «اندیشه نو»