اگر جنگ در خدمت منافع پرولتاریا به مثابه طبقه است، اگر او را از زنجیرهای دست و پا و استثمار آزاد میکند، اگر امکانات و آزادیهای بیشتری برای مبارزه با استثمار و پیشرفت به او میدهد، آنوقت چنین جنگی، جدا از تلفات و دردهایی که بدنبال دارد، پدیدهای مترقی است.
جهان دو جنگ جهانی وحشتناک را از سر گذرانده است و سرمایه مالی، جهان را به طرف جنگ سوم جهانی سوق میدهد. امر صلح و جلوگیری از جنگهای امپریالیستی وظیفه پرولتاریا است که با توجه به تجربههای انقلاب اکتبر روسیه و جنگ داخلی و بر اساس آموزش لنین در مورد جنگ و انقلاب، حاکمیت خود را برقرار سازد.
آموزش لنین درباره جنگ
در اینجا صحبت بر سر استراتژی و تاکتیک طبقه کارگر در دوران جنگ است، که توسط و.ا.لنین که خود شاهد چندین جنگ بود، به شکل نوآورانه و مستدلی طرح گردید.
در مورد مسئله جنگ، لنین میبایست پرده از روی دروغهای بورژوازی در مورد دلایل جنگ بردارد. همچنین میبایست جعلیات اپورتونیسم رنگارنگ انقلابیون خردهبورژوازی و به اصطلاح «رهبران کارگری» را که بنام پرولتاریا صحبت میکردند تا آنها را فدای منافع بورژوازی کنند، افشا کند.
پیچیدگی مسئله جنگ در این است که هیچکدام از پدیدههای تاریخی همچون جنگهای دولتهای امپریالیستی بوسیله انواع تئوریهای دروغین و حیلهگرانه به منظور برائت منافع غارتگرانه سرمایهداران، توجیه نشده است. چون بورژوازی خواهان این است که مردم در طول سالهای بسیار، محرومیتهای غیرقابل تصور، درد و رنج، فقر و تنگدستی را تحمل کنند و به نابودی شهرها و روستاها و کشتار صدهاهزار کارگر و زحمتکش عادت کنند. و برای این، نظام سرمایهداری تمامی محرکهای قهریه، از قوه قهریه دولت گرفته تا فعالیت پاپها و روحانیون، سینما، مدارس و رهبران احزاب سوسیال-فاشیست را بکار میگیرد.
خدمت بزرگ لنین این بود که هنوز در دوران جنگ روسیه – ژاپن، مسئله وظایف طبقه کارگر در رابطه با جنگ را مطرح میکرد. ولی در دوران جنگ امپریالیستی سالهای ۱۹۱۴-۱۹۱۸، بر اساس آموزشهای مارکس و انگلس در مورد جنگ، لنین بشکل همه جانبه، استراتژی و تاکتیک پرولتاریا در شرایط جنگهای امپریالیستی را طراحی کرد.
در دوران جنگهای روسیه – ژاپن، منشویکها مابین تسلیمطلبی و پاسیفیسم خردهبورژوازی، با شعار «صلح به هر قیمتی» نوسان میکردند. در مقابل این پاسیفیسم خردهبورژوازی، لنین در سال ۱۹۰۵ در رابطه با سقوط استحکامات «پورت – آرتور» در شرق دور، مستقیما اعلام کرد که امر آزادی روسیه و مبارزه پرولتاریای روسیه و پرولتاریای جهانی در راه سوسیالیسم بسیار وابسته است به شکست نظامی استبداد خودی. این امر در دل همه «نگهبانان نظم» اروپائی ترس انداخته بود.
مناسبات کارگرآگاه به پدیده جنگ چگونه باید باشد؟
حتی کارگرآگاه نیز خیلی راحت به منطق تولستویی و پاسیفیسم خردهبورژوازی در مورد اینکه هر گونه جنگی بدون توجه به اهمیت تاریخی آن، فاجعه بزرگ انسانی است تسلیم میگردد. جنگ باعث کشتار هزاران جوان، فقر خانواده کشتهشدگان، عذاب و زجر آنان، نابودی صنعت کشور و… میشود. جنگ حقیقتا موجب مرگ انسانها و خرابیهای گسترده میگردد. اما کارگرآگاه نمیتواند جنگ را فارغ از اهمیت تاریخی آن بررسی کند. برای جنبش کارگری فلاکت مطلق، رفاه مطلق و حقیقت مطلق وجود ندارد. کارگر باید جنگ را از نقطه نظر منافع طبقه خودش – پرولتاریا، بررسی کند. یعنی منافع پیشرفت و آزادی پرولتاریا. کارگرآگاه باید جنگ را نه از لحاظ تعداد کشتهها و خرابیها، بلکه در چارچوب عواقب سیاسی آن بررسی کند.
اگر جنگ در خدمت منافع پرولتاریا به مثابه طبقه است، اگر او را از زنجیرهای دست و پا و استثمار آزاد میکند، اگر امکانات و آزادیهای بیشتری برای مبارزه با استثمار و پیشرفت به او میدهد، آنوقت چنین جنگی، جدا از تلفات و دردهایی که بدنبال دارد، پدیدهای مترقی است.
با چنین نقطه نظری، لنین بیرحمانه منشویکها را زیر ضربه میگرفت که در جنگ با ژاپن در سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۵ شعار «صلح به هر قیمتی» را پیش کشیده بودند. لنین اعتراض کرد که صلح به هر قیمتی، یعنی صلح با حفظ استبداد در کشور به قیمت سرکوب انقلاب. مطرح کردن مسئله به این صورت با منافع حیاتی پرولتاریا در تضاد است. به همین دلیل، پس از اینکه قدرت نظامی استبداد درهم کوبیده شد، بعد از اینکه برای همه روشن شد که دولت تزاری نمیتواند بخود بیاید، و جنگ را نه با پیروزی ولی آبرومندانه پایان دهد، شعار ارتجاعی اروپائیها به «صلح به هر قیمتی» تبدیل شد، یعنی صلح برای نجات تزاریسم از انقلاب، یعنی نگذارید رژیم استبدادی فروبپاشد.
لنین در مقالات خود در رابطه با جنگ روسیه – ژاپن، هر چند به شکل ناتمام، اما به این موضوع توجه داشت که کارگران باید چه نتیجهگیری از شکست استبداد تزاری در جنگ داشته باشند. این نتیجهگیریها در آموزش او در مورد جنگ و قیام در دوران جنگ اول جهانی در سالهای ۱۹۱۴-۱۹۱۸ بیشتر تکمیل گردید. اما اساس برنامه عمل پرولتاریا در دوران جنگ در رابطه با شکست دولت خودی، از طرف لنین در سال ۱۹۰۵ تئوریزه شد.
ماهیت این برنامه چیست؟
لنین شکست دولت تزاری در جنگ با ژاپن را همچون «نقطه چرخش انقلاب» ارزیابی کرد. لنین با اشاره به ایرادهای مقاله «صلح و ارتجاع» که توسط «وارفسکی» نوشته شده بود، مینویسد:«ارتجاع دستان خود را آزاد کرده و در تلاش برای تمرکز نیرو است. انقلاب نباید در مقابل این نیرو عقب نشینی کند. بلکه باید نیروی خود را متشکل سازد، باید انرژی و فعالیتهای خود را دوبرابر کند. تا بتواند خود را برای ضربه قاطع آماده سازد. خلق نیز باید بدون مذاکره، ارتجاع را سرکوب کند. ضرورت قیام مسلحانه تودهها بشکل قاطع در لحظه کنونی، میتواند موضع سیاسی خود را دیکته کند. به ژاپن امکان ندادند توان تزار را نابود کند. این وظیفه در کلیت خود بر دوش تودههای انقلابی است. آزادی او و سرنوشت او در دستان خودش است. او باید ضربه نهائی را بر حاکمیت استبداد وارد کند.
در دوران جنگ، پرولتاریا باید از تشدید تضادهای اجتماعی استفاده کند. باید از کوچکترین نقاط ضعف دولت بورژوازی استفاده کند. باید اهداف مستقل خود را داشته باشد و تودهها را برای انقلاب آماده سازد و پرولتاریا خواهان شکست دولت بورژوازی خودی است. برای اینکه این شکست، «نقطه تحول» انقلابی است که آن را تکان میدهد و تسریع میکند. پرولتاریا باید از جنگی که سرمایهداری به راه انداخته است، نیرو و انرژی خود را دوبرابر کند و از طریق قیام مسلحانه خلق، ارتجاع را سرکوب کند».
در سال ۱۹۱۴، در اراضی وسیعی از کره زمین، نیروهای مسلح عظیم دو اتحاد امپریالیستی به حرکت درآمدند. ایدئولوگهای بورژوازی، قبل از همه، سوسیال-فاشیستها، به هر طریقی تلاش میکنند ثابت کنند که جنگ از طرف روسیه، آلمان و دیگر کشورها از خارج به ما تحمیل شده است. آنها تلاش دارند ثابت کنند که تضادهای امپریالیستی را میتوان از طریق مسالمت آمیز حل و فصل کرد. برای اثبات این موضوع، آنها اهمیت «مذاکرات» و «توافقنامه»های مختلف را که مابین طرفهای درگیر در جریان است را بزرگ جلوه میدهند.
لنین تمامی این گونه «دلایل» و «تئوریها» را درهم شکست. در نظام سرمایهداری جهانی اساس دیگری برای تقسیم منطقه نفوذ، منافع، مستعمره، مواد خام و… وجود ندارد، غیر از توان شرکت کنندگان در تقسیم جهان. توان اقتصادی، مالی، نظامی و… و البته که توان شرکت کنندگان در این تقسیم بندی برابر نیست. چون رشد موزون موسسات، انحصارات، رشتههای صنعتی و… کشورها در نظام سرمایهداری غیرممکن است. به همین دلیل انعقاد «اتحادهای امپریالیستی» در هر شکلی که باشد، تنها میتواند موقتی باشد. به بیان دیگر، برای اینکه توان واقعی دولتهای سرمایهداری را بررسی کرد، وسیله دیگری غیر از جنگ یا زورگویی وجود ندارد. جنگ سرمایهها هیچ تضادی با مالکیت خصوصی ندارد، بلکه نتیجه اجتناب ناپذیر رشد آن است.
چنانچه میدانیم، سوسیال-شوینیستها در آغاز جنگهای امپریالیستی شعار «دفاع از وطن» را پیش کشیدند. چنانکه ک.کائوتسکی از کارگران خواست که موقتا مبارزه طبقاتی را کنار بگذارند و تابع جنگ شوند. سوسیال-شووینیستها حتی تلاش کردند که خیانت خود به سوسیالیسم را با استناد جعلی به مارکس و انگلس توجیه کنند. در اینجا، خدمت بزرگ لنین درآن بود که دیدگاههای انقلابی مارکس و انگلس را که در شرایط سرمایهداری صنعتی تئوریزه شده بود، با دوران امپریالیسم تطبیق دهد.
لنین عملا این وظیفه را در مقابل حزب قرار داد که امکان ندهد پرولتاریا تحت تاثیر فریادهای «دفاع از وطن»، خود را در وضعیت احمقانه قرار دهد. حزب باید در جهت تمرکز نیروهای انقلابی پرولتاریا تلاش کند و از جنگ امپریالیستها در جهت منافع طبقه کارگراستفاده کند و بحران دوران جنگ را علیه بورژوازی و دولت آن بکار گیرد.
در رابطه با این، لنین از هر کارگر آگاه میخواست که به شکل جدی و مشخص، پدیده جنگ را بررسی کند. فرق مارکسیستها با پاسیفیستها و آنارشیستها در این است که ضرورت تاریخی هر جنگی را بطور مشخص قبول دارند. در تاریخ بسیاری از جنگها بودهاند که علیرغم تمامی وحشیگریها، فقر و فلاکتها، دردها و رنجها، که ویژگیهای همه جنگها است، اما جنگهائی مترقی بودهاند. یعنی در جهت پیشرفت جامعه بشری و در جهت از میان برداشتن بنیانهای ارتجاعی و مضر بودهاند.
برای لنین فقط اثبات ویژگی امپریالیستی جنگ اول جهانی مد نظر نبود، هر چند آن هم جزو وظایف اساسی بود. چونکه رهبران احزاب سوسیالیستی آلمان، فرانسه، انگلستان، روسیه و… تلاش میکردند جنگ را «دفاع عادلانه» و «در جهت منافع مردم» توجیه کنند. این رهبران دنبال پیدا کردن افراد مقصر در شروع جنگ بودند. یعنی «کی اول جنگ را آغاز کرد» و همچنین مفهوم آن را «جنگ تدافعی» مینامیدند.
اما مهمتر از آن، این بود که جنگ امپریالیستی که در جهت منافع سرمایهداران آغاز گردیده بود را چگونه میتوان به جنگ داخلی در جهت منافع پرولتاریا تبدیل کرد. این تبدیل مستقیما در ارتباط با شکست نظامی این یا آن کشور بود. شکست دولت خودی که هنوز از طرف لنین در جنگ روسیه – ژاپن در سالهای ۱۹۰۴-۱۹۰۵، همچون اساس تاکتیک پرولتاریا در جنگهای امپریالیستی پیش کشیده شد، در دوران جنگ اول جهانی مابین امپریالیستها، نقطه مرکزی تاکتیک حزب بلشویکها گردید. تبدیل جنگهای امپریالیستی به جنگ داخلی علیه استبداد حاکم، با توجه به تجارب کمونیستها و ویژگیهای جنگهای امپریالیستی مابین کشورهای پیشرفته سرمایهداری، تنها شعار درست پرولتاریا است. هرچند این تبدیل، در این یا آن شرایط و لحظه موانع بزرگی در بر داشته باشد، اما کمونیستها از کار تدارکاتی نظاممند و پیگیرانه در این راستا امتناع نخواهند کرد. چونکه در هر حال، جنگ به وقوع پیوسته است.
روشن است که لنین و حزب بلشویکها برای به کرسی نشاندن این شعار، مجبور شدند بر خلاف جریان آب شنا کنند. نه فقط تمامی احزاب سوسیال دمکرات، بلکه بسیاری از احزاب کارگری هم شعار شکست دولت «خودی» را نپذیرفتند.
در اروپای غربی در دوران تسلط شوینیسم جنگی، مشکل بود رفقایی را یافت که بتوانند علیه «میهن پرستی» بورژوازی مبارزه کنند. خدمت بزرگ حزب بلشویکها به رهبری لنین در این بود که آنها تسلیم فضای شوینیستی حاکم نشدند. در شرایط دشواری که بلشویکها را «گروهی منزوی»، «مشتی آواره»، «خائنین به ملت روس» و… مینامیدند، لنین و بلشویکها توانستند در جنبش جهانی کارگری، فعالین و انقلابیونی که استعداد سازماندهی پرولتاریا را برای انقلاب داشتند، گرد هم آورند.
مسئله فقط این نبود که سوسیال-شوینیستها را افشا کنند، ماهیت طبقاتی خیانت آنها را برملا سازند و ثابت کنند که آنها در طرف بورژوازی خودی قرار گرفتهاند. بلکه وظیفه مهمتر آن بود که در سختترین شرایط جنگ امپریالیستی، تودهها را برای مبارزه سازمان داد و مقر فرماندهی این مبارزه انقلابی را ایجاد کرد.
در این میان، منشویکها، از انواع رنگارنگ آن، از سوسیال-شوینیستهایی همچون «نوسکه» تا «سانتریستها»ی تروتسکی در سمت «وحدت انترناسیونال دوم» علیه تاکتیک بلشویکها قرار گرفتند. تروتسکی شعار «قرارداد فوری صلح» را در مقابل شعار تبدیل جنگ امپریالیستی به جنگ داخلی و علیه دولت «خودی» قرار داد. یعنی تابعیت طبقه کارگر از بورژوازی «خودی». در ماهیت امر، وقتی که تروتسکی تمامی پرولتاریا و طبقه کارگر را متهم به اپورتونیسم و ارتجاعی بودن میکرد، دیدگاه اپورتونیستی رهبران سوسیال دمکراتها را تایید میکرد. تروتسکی در شماره ۴ نشریه «سخن ما» نوشت:«در مبارزه با اپورتونیسم باید گفت که ما آن را همچون نقص ارگانیک خود طبقه کارگر میدانیم، نه مانند چیزی که از خارج در صفوف پرولتاریا نفوذ کرده باشد. مثل گروهی روشنفکر که یکی به این طرف و دیگری به آن طرف میکشاند».
در مورد متهم کردن طبقه کارگر به ارتجاعی بودن، باید توجه ویژهای داشت. امروزه دلایل اُفت جنبش کارگری در روسیه را برخی از رفقا در رخنه روحیه خردهبورژوازی و شوینیستی به صفوف تودههای کارگری میبینند. این موضوع تازهای نیست. کائوتسکی پس از افتضاح ۶ آوگوست سال ۱۹۱۴، زمانی که رهبران سوسیال دمکراسی آلمان از جنگ امپریالیستی حمایت کردند، تلاش کرد که خیانت این رهبران را با رخنه شوینیسم در صفوف حزب توجیه کند، که گویا کارگران از فراکسیون سوسیال دمکراتها خواستار حمایت از «دفاع از میهن آلمان» بودند.
این استنادهای دروغین کائوتسکی به شوینیسم و ضعف انقلابی تودهها را لنین در مقاله «شکست انترناسیونال دوم» چنین افشا کرد: «کائوتسکی هم جنتلمنانه خیانت و بیپرنسیپی این اقشار اجتماعی را(نمایندگان مجلس، روزنامهنگاران، کارمندان حزبی و سندیکایی را) و هم اپورتونیسمی که خود کائوتسکی دهها بار در طول سالها در پیش گرفته بود را به گردن تودهها میاندازد. در سازمان حزبی آلمانها یک میلیون عضو وجود داشت. اما اراده این سازمان تودهای فقط از طرف یک مرکز سیاسی واحد «گورست» که به سوسیالیسم خیانت کرد، بیان گردید. آیا این «گورست» از کارگران سئوال کرده بود؟ آیا درخواست رایگیری شده بود؟ آیا آنها میتوانستند رای بدهند؟ آیا میتوانستند مقاله بنویسند و نشر دهند؟ و… از تودهها هیچ سئوالی نشده بود. نه فقط امکان رایدادن به آنها داداه نشد، بلکه آنها را منزوی کردند و سپس به آنها «مصلحت» دادند که تحت فرمان دولت نظامی به جنگ بروند».
البته که در چنین شرایطی، تودهها نمیتوانستند سازمانیافته عمل کنند. چونکه رهبران آنها(لگین، کائوتسکی، شیدمانف) تودهها را فروخته بودند. و برای ایجاد تشکیلات نوین وقت لازم است، قاطعیت لازم است که کهنه را بیرون بیاندازند و سازمان را زنده کنند.
لنین مسئله جنگ را به شکل ویژه و عمیق مورد مطالعه قرار میداد. او نه فقط از منابع مارکسیستی، بلکه از منابع و آثار دشمن طبقاتی هم استفاده میکرد. لنین مهمترین آثار متخصصین نظامی بورژوازی نظیر «کلاوزیتسا» را مطالعه کرده بود. او بارها به این گفته «کلاوزیتسا» که جنگ ادامه سیاست به شکل دیگری است(یعنی به شکل زور) اشاره کرده و درستی آن را از نقطه نظر ماتریالیسم دیالکتیکی بیان کرده بود. مطالعه عمیق امور جنگ به لنین و حزب بلشویکها کمک کرد که در دوره انقلاب اکتبر و جنگ داخلی و امور پیچیده وضعیت نظامی، استراتژی و تاکتیک درست اتخاذ کرده و طبقه کارگر و دهقانان زحمتکش را پیروزمندانه هدایت کنند.
بلشویکها بر اساس برخورد طبقاتی به پدیدههایی همچون جنگ توانستند استراتژی و تاکتیک صحیح را انتخاب کنند.
آموزش لنین در مورد جنگ، بخشی از آموزشهای او در مورد شرایط انقلاب پرولتری است. مطالعه این دوران به لنین امکان داد که قانون رشد ناهماهنگ کشورهای سرمایهداری که امکان پیروزی جداگانه سوسیالیسم در یک کشور و یا چند کشور را میداد، تئوریزه کند. رشد اقتصادی و سیاسی ناموزون، قانون بی چون و چرای سرمایهداری است. این ناموزونی در دوران امپریالیسم، هرچه بیشتر نیرو میگیرد و تشدید میشود. از اینجا نتیجهگیری میشود که انقلاب جهانی پرولتاریا در دوران امپریالیسم نمیتواند همزمان همه جا و یک مرتبه همه کشورها باهم روی دهد. پیروزی سوسیالیسم در آغاز در برخی کشورها و حتی در یک کشور مجزای سرمایهداری روی خواهد داد.
آموزش لنین در مورد جنگ باید بخش مهمی از جهانبینی تمامی کارگران آگاه در همه کشورها را تشکیل دهد.
جهان دو جنگ جهانی وحشتناک را از سر گذرانده است و سرمایه مالی، جهان را به طرف جنگ سوم جهانی سوق میدهد. امر صلح و جلوگیری از جنگهای امپریالیستی وظیفه پرولتاریا است که با توجه به تجربههای انقلاب اکتبر روسیه و جنگ داخلی و بر اساس آموزش لنین در مورد جنگ و انقلاب، حاکمیت خود را برقرار سازد.
گردآوری و تنظیم توسط م.ایوانف و ی.بیلی
ترجمه و تلخیص توسط ر.ح.بازیار
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان