بورژوازی در چهرهٔ آمریکا و متحدانش همچنان با منطق تسلط بر جهان میاندیشند و فاشیسم در زرادخانهٔ آنها همچون ابزار دستیابی به این سلطه باقی میماند.
نوشتهٔ ن. م. پراتیشف، پروفسور، عضو آکادمی علوم فدراسیون روسیه
در وحلهٔ اول به چه جنبههایی از بلای «فاشیسم» باید توجه کرد؟ فکر میکنیم از پیدایش این پدیده تا شکلگیری و رشد آن، پنج جنبه، اصلی وجود دارد.
اول-فاشیسم نوعی ویژه از ساختار اجتماعی و حکومتی است که در تقابل با دمکراسیِ قانونمدار و کثرتگرا قرار میگیرد. در اروپای قرن بیستم، این شامل رژیم سالازار در پرتقال و فرانکو در اسپانیا و موسولینی در ایتالیا و هیتلر در آلمان قبل و بعد از جنگ جهانی دوم، دیکتاتوری نظامی در یونان(۱۹۳۵ و ۱۹۶۷) و در شرق آسیا میلیتاریسم ژاپن (که با حمله به منچوری در سال ۱۹۳۱ آغاز و تا پایان جنگ دوم ادامه یافت) و در آمریکای جنوبی شیلی که در سال ۱۹۷۳ قدرت حکومتی توسط کودتای نظامی به رهبری پینوشه تصرف شد، میشود. همچنین عناصرنشانههای فاشیستی در برخی کشورهای آفریقایی مثلا در شکل رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی وجود داشت.
باید یادآوری کرد که در چارچوب رژیم اجتماعی-سیاسی فاشیستی، اصل چند حزبی معمول نیست و نادیده گرفته میشود. حزب یک گروه حاکم، خود را با تمامی دولت یکسان میداند و آشکارا سیاست ضد دمکراتیک را اعمال میکند. اما تفاوتهایی وجود دارد. مثلا در پرتقال کاملا از نمایندگی مردمی در شکل پارلمانتاریسم صرف نظر شد. ولی خودمختاری گروههای مختلف اجتماعی از دولت حفظ گردید و دولت فقط در فعالیتهای اقتصادی آنها دخالت میکرد(ویژگیای که معمولا مخصوص لیبرالیسم است). رژیم فاشیستی ایتالیا که در سال ۱۹۲۲ به قدرت رسید، متکی به حزب دولتی بورژوازی بود و دولت را به قدرت نامحدود مجهز ساخت، درحالی که ساختارهای اجتماعی سنتی کشور حفظ شدند. در سال ۱۹۳۵ ایتالیای فاشیستی اتیوپی را اشغال کرد و در سال ۱۹۳۹ آلبانی را به تصرف درآورد و همراه با آلمان فاشیستی در مداخله نظامی علیه جمهوری اسپانیا(۱۹۳۶-۱۹۳۹) شرکت کرد. در سال ۱۹۴۰ با آلمان هیتلری قرارداد نظامی منعقد کرد و در سال ۱۹۴۱ وارد جنگ علیه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی شد. آنچه که مربوط به فاشیسم آلمان هیتلری است، باید گفت که ستون اصلی فاشیسم هیتلری نه تنها دولت، بلکه بیش از هر چیز ایده برتری نژادی بود.
ایده برتری نژادی(نژادپرستی) را در قرن نوزدهم، جامعه شناس فرانسوی «ن. گوبینو» در کتاب «در مورد نابرابری نژادهای انسانی» مطرح کرد. او نتیجه گرفت که نژادهای انسانی از لحاظ فیزیکی و روانی نابرابرند و این نابرابری بر تاریخ و فرهنگ جوامع اثر تعیینکننده دارد. از این امر چنین برداشت گردید که انسانها ذاتاً به نژادهای برتر و پستتر تقسیم میشوند. نژادهای برتر تمدن را آفریدند، ولی نژادهای پست نهایتا قادر به آفرینش و حتی قادر به درک فرهنگ والا نیستند و محکوم هستند که از آنان بهره کشی شود. نژادپرستی با «داروینیسم» اجتماعی، «مالتوسیانیسم» و «یوژنیک» درهم آمیخت و به ایدئولوژی فاشیسم تبدیل گردید. البته امروزه در دنیای سرمایهداری معاصر تلاشهایی برای فراموش کردن تبعیض نژادی، جداسازی، آپارتاید و نسلکشی همچون کابوسهای وحشتناک مشاهده میگردد.
در بالا به میلیتاریسم ژاپن اشاره کردم. از لحاظ ظاهری نسبت دادن ژاپن دهه ۳۰ و ۴۰ قرن بیستم به کشورهای فاشیستی به طور کامل دقیق نیست. اما این فقط ظاهر موضوع است. دقیقا همین کشور را باید آغازگر جنگ جهانی دوم دانست. همین کشور در سال ۱۹۳۱ منچوری را اشغال کرد و در سال ۱۹۳۷ جنگ برای تصرف تمامی چین را آغاز کرد. بر اساس برخی آمارها، در این جنگ حدود ۱۰۰ میلیون نفر کشته شدند. در سال ۱۹۳۹ ژاپن تحریکاتی را در مرزهای شوروی و مغولستان آغاز کرد. نبرد دریاچه «خسان» در ۱۹۳۸ و رودخانه «خالقین گل» در ۱۹۳۹. سپس با پیوستن به اتحاد آلمان و ایتالیای فاشیست، بسیاری از کشورهای آسیایی را اشغال کرد. اما از سال ۱۹۴۳ ، از دست دادن سرزمینهای اشغالی به سرعت آغاز گردید.
دوم-و این مهمترین بخش موضوع است. فاشیسم ایدئولوژی، تئوری و پراتیک جنبش سیاسی بورژوازی راستگرای افراطی است که دقیقا زادهٔ انحصارات بزرگ صنعتی- مالی است. برای این انحصارات که در دهه ۲۰ قرن گذشته شکل گرفتند و همین شرکتهای چندملیتی امروزی هستند، اتحاد قدرت انحصاریهای سرمایهداری با قدرت دولت بورژوایی، ویژگی بارز آنها است.
این اتحادها اهداف کاملا مشخصی دارند:
ـ حفظ نظام سرمایهداری انحصاری(بشکل جمعی و مشارکتی آن)؛
ـ فراهم کردن شرایط لازم برای ثروتمند شدن انحصارها؛
ـ سرکوبی هر گونه مظاهر ضد سرمایهداری در کشورهای خود سرمایهداری و همچنین در جنبشهای آزادیبخش ملی در دیگر کشورها؛
ـ سازگار ساختن سرمایهداری با شرایط متغیر توسعه جهانی؛
ـ کاهش تناقض و تعارض بین نیروهای مولده و در حال تغییر و مناسبات تولیدی سرمایهداری.
جلوههای بیرونی اصلی پیدایش ماهیت فاشیسم عبارتند از:
الف) ضد دمکراسی؛
ب) ضدیت جنگطلبانه با مارکسیسم و لنینیسم؛
ج) نژادپرستی و برتری نژادی؛
د) شووینیسم، تمایل به انتقامجویی؛
ه) کیش تمامیت خواهی در ساختار دولت؛
و) رهبریت مرموز و ماورای طبیعی؛
ز) خشونت اجتماعی؛
ح) مفهوم ملت به عنوان واقعیت ابدی و برتر، بر اساس نسبت خونی؛
ط)توجیه نسلکشی ملتها و نژادهای «پست» و آمادگی برای بردگی آنان.
پایگاه اجتماعی فاشیزم، اقشار حاشیهای و طبقات منزوی جامعه هستند.
سوم-سُنت فکری- زیبائی شناختی فاشیسم(عمدتا آلمانی) در مبانی اولیه خود، نتیجه قانونمند متافیزیک غربی است که معتقد است «هرآنچه هست» منشاء طبیعی دارد. بسیاری از فیلسوفان غربی(حداقل از افلاطون تا هگل) معتقد بودند که مجموعهای چند بُعدی از آیینها و روشها به شخص کمک میکند تا به یک وحدانیت ارگانیک مابین «وجود فردی خود» و «سرنوشت تاریخی ملت» دست یابد، و این، وجود فردی را از طریق روح جمعی به واقعیتی عینی و ملموس تبدیل کند.
فیلسوف آلمانی «هایدگر»(۱۹۷۶-۱۸۸۹) سیاست خیرخواهانه خارجی(و بنابراین فاشیسم) را یا تصویر جامعهای آرمانی که به طور کامل سازمانیافته و توسط پیوندهای ملی- فرهنگی متحد شده است، یکی میدانست. پیش درآمد چنین ملیگرایی-زیبایی شناختی، شاعران و فیلسوفانی مانند شیلر(۱۸۰۵-۱۷۵۹)، شاعر، فیلسوف و روشنگر، همچنین نیچه(۱۹۰۰- ۱۸۴۴) با تز «هستی و جهان در ابدیت توجیه شدهاند» بودند.
چهارم-فاشیسم توسعه و گسترش است. توسعه قلمرو و سلطه، آن هم به روشهای غیراقتصادی(تصرف مسلحانه سرزمینها، فشار دیپلماتیک، محرومیت ملتها از استقلال سیاسی) و هم روشهای اقتصادی(تحریمها). این جزو «منابع تغذیه» فاشیسم است.
و نهایتا پنجم– فاشیسم در ذات خود توانایی تقلید و تغییر ظاهر خود را دارد. تغییر رنگ و ظاهر خارجی خود. اینچنین بود که سرمایهداری خود را زیر امپریالیسم، امپریالیسم زیر پوشش مجتمعهای صنعتی- مالی چندملیتی، و این هم زیر پوشش جهانی سازی. و امروز تلاش میکند با ماسک «فراگیرندگی» ظاهر شود و همهگیر و یکتا جلوه کند. اقتصاد دیجیتالی و سایر پدیدهها از این پدید میآید.
بورژوازی در چهرهٔ آمریکا و متحدانش همچنان با منطق تسلط بر جهان میاندیشند و فاشیسم در زرادخانهٔ آنها همچون ابزار دستیابی به این سلطه باقی میماند.
مترجم ر. ح. بازیار
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان