اختلافات بالا گرفته و ما در حال انفجاریم

سازو کار زندگی شهری مانند زندگی روستایی نیست.‌ تهران پر از برج و ساختمانهای بلند است که بدون آسانسور بسیاری از مردم در خانه ها محبوس می‌شوند و رفت و آمد به خانه محدود یا ناممکن می‌شود. برق که نباشد تلویزیون و دسترسی به اخبار محدود یا ناممکن می‌شود. بیمارستانها و مرگ بیماران به دلیل قطعی برق هولناک است. ناامنی معابر و کوچه و خیابان، جاده های پر پیچ و خم. خوابیدن کارخانه ها و صنعت. و در پی‌اش مواد غذایی. بهداشتی. جز جنون و نفرتی عمیق دلیل دیگری چنین تهدیدی ندارد…

روایت جنگ از درون

دوازدهم فروردین، سی و سومین روز جنگ در اخبار دیدم صبح محله ای که قبلا بودم را زده اند. به همه دوستانم که آنجا هستند فکر کردم و وقتی در عکسی پیانو شکسته گوشه اتاق مقابل پنجره ای که کامل ریخته بود دیدم، به آن دوستم تلفن زدم که خواهرزاده اش پیانو داشت و با هم زندگی می‌کنند. صداش گرفته بود اما همین‌که جواب داد خوشحال شدم.
گفت:« دیشب ساعت هشت دوست و آشنا خبر دادند که گفته‌اند این خیابان را خالی کنید. با هم فکر کردیم جایی برای رفتن نداریم. چند نفریم و برای بقیه موجب زحمت می‌شویم. دوست برادرم گفت شب را توی ماشین خیابانون دیگه ای بخوابید. اما موندیم. ساعت شش صبح انفجار اتفاق افتاد. صدا طوری بود که انگار شیشه ها با زوار دورش از جا می‌خواست کنده بشه. اما خوبیم. چند شیشه ریخت. چند تا جوان آمدند شیشه ها را جمع کردند و نایلون زدند تا شیشه ‌‌ها رو عوض کنیم. »
گفتم: کاش نمی موندید. همون ترسش هم کم نیست.
گفت: «راستش فکر کردیم اگه بریم،برگردیم خانه و زندگی نابود شده باشه بعدش چی کار می‌تونیم کنیم؟! به بعدش فکر کردیم و نرفتیم .»
دلداری دادم. گفتم« گدر و دیوار مهم نیست ، جانتون مهمه‌ این دفعه پیش آمد بیایید پیش ما، برای ما پیش آمد میاییم خانه شما.»
اینها را گفتم اما بعد از تلفن گریه کردم. چون خانواده خیلی محترمی هستند. چون ذره ذره وسایل را با دقت و عشق و نه آسان، مهیا کرده اند. خانه و وسایلشان گذشته و خاطرات و بخشی از آنهاست که اگر خاکستر شود بخشی از خودشان سوخته. از آنهایی نیستند که خانه ای دیگر،ماشین گرانقیمتی، ویلایی،حساب بانکی خوبی داشته باشند. آدمهای آبرومند و شریف. برای همه مردمی که شب اینقدر بی دفاع می خوابند گریه کردم. شمس لنگرودی زیبا گفته؛
کشتی هایم را جمع کرده ام/ منتظرم نوحم بیاید/ و وداع گویم شما را/ چه بود / اینکه زندگیش نام کرده بودید/ باریکه آب بی ثمری/ که تاب کشتی کاغذیم را نداشت.

روز سی‌‌وهشتم و جنون ترامپ

حالا روز سی و هشتم جنگ است، تاریخ ما این روزها شده این شکلی، وابسته به خورشید و‌ ماه و مذهب نیست،با جنگ می شماریم.
جنون ترامپ به نهایت رسیده و تهدید کرده نیروگاه های برق و پلها را خواهد زد. همه ترسیده اند؛ ترسیده ایم.
و حق داریم. ممکن است امور روزمره هم سخت یا ناممکن شود. بعضی ها تمهیداتی می‌چینند. مثلا وسایلی برای روشنایی و پخت و پز می‌خرند بعضی هم سردرگم و حیران هستند مثل من.

سازو کار زندگی شهری مانند زندگی روستایی نیست.‌ تهران پر از برج و ساختمانهای بلند است که بدون آسانسور بسیاری از مردم در خانه ها محبوس می‌شوند و رفت و آمد به خانه محدود یا ناممکن می‌شود. برق که نباشد تلویزیون و دسترسی به اخبار محدود یا ناممکن می‌شود. بیمارستانها و مرگ بیماران به دلیل قطعی برق هولناک است. ناامنی معابر و کوچه و خیابان، جاده های پر پیچ و خم. خوابیدن کارخانه ها و صنعت. و در پی‌اش مواد غذایی. بهداشتی. جز جنون و نفرتی عمیق دلیل دیگری چنین تهدیدی ندارد.
ارتباط ما با دنیای خارج سی و هشت روز است قطع شده، با قطع برق و نبود موبایل ارتباطمان با داخلی ها هم قطع می‌شود و با تهدید ترامپ به زدن پلها، ارتباط فیزیکی هم محدود و قطع می‌شود.
میشویم انسانهای بدون ارتباط . لابد مشاورانش طبق تحقیقاتشان فهمیده اند انسان بدون ارتباط نابود می‌شود و از دورن تهی و کم کم از هم می پاشد.
به همین دلیل شاید از شدیدترین شکنجه ها سلول انفرادی است. در شرایطی که کم تحمل باشی در آستانه جنون قرار می‌گیری. به دلایلی از این نوع است که کانالهای ارتباطی را هدف گرفته وگرنه چرا باید پل ها و برق را نابود کند؟!
یادم آمد آن شعر طلایی پل الوار: زخمی به او بزن، عمیق تر از انزوا!

خوش خیال‌های منتظر آزادی با ترامپ
وقتی شنیدم احتمال قطع برق است به دو دیدار ضروری رفتم. خانه دوستم که پدرش فوت کرد و یکی از اقوام. تنها رفتم چون کم بحث‌تر هستم توانایی سکوت را دارم ( یا داشتم) . خانه دوستم به خیر و خوشی سپری شد. همه هم نظر بودیم. دوستم این روزها آستانه تحملش کمتر است و حق دارد. گویا بین مهمانان که برای تسلیت می‌آیند برخی موافق جنگ هستند و از آن دلخوشهای منتظر آزادی با ترامپ و نتانیاهو! هستند؛ دوستم با مهمانها وارد بحث می‌شود و مادرش به من اشاره کرد آرامش کنم. تلاشم را کردم ولی فکر نکنم مثمر ثمر باشد.
اولین دیدار که خوب گذشت حاضر شدم برای دومین دیدار تا هنوز برق هست. دومی را هم تنها رفتم . میشود گفت شنونده خوبی هستم و به طرز خسته کننده ای تا ضرورت نداشته باشد میتوانم فقط بشنوم و وارد بحث نشوم. اگر موضوع مورد علاقه ام باشد هم استرس دارم که پرگویی نکنم و سهم و وقت بقیه را بیهوده نگیرم.

شاید اغلب آنهایی که می‌نویسند سخنور خوبی نیستند و شاید اگر بلند و خوب صحبت کنی و معنا را برسانی نیازی به نوشتن حس نکنی و درونت جمع نشوند که بالاخره ناچار شوی بنویسی. خلاصه تنها رفتم.

اما بعد از نوشیدن اولین چای بحث آغاز شد و بالا گرفت و منجر به بالا رفتن فشار خون میزبان شد و همه مبهوت از من که انتظار چنین شورشی نداشتند. غیر قابل کنترل شده‌ام؟ شاید! واکنشم از آنجا شروع شد که گفتند مدرسه میناب را خودشان زدند و…. با استدلالهای من درآوردی ‌شان. نگاه آزادی بخشانه به ترامپ دیوانه. در مورد فرق پیشنهاد آتش بس با صلح دائمی بحثمان ادامه پیدا کرد. ساعتم را نگاه کردم یک ربع آخر را اختصاص دادم به حرف از مسائل معمولی و جایی که رفتند چطور بود و سعی در تلطیف فضا. اما خراب شده بود، خط و خشی در ارتباطمان رخ داده بود. چیزی در من تغییر کرده. نمی‌دانم حالا چطور آدمی هستم. من جدیدم را خوب نمی‌شناسم. هیچ چیز مثل قبل از جنگ نیست، ما هم نیستیم. ما در حال انفجاریم و اختلاف ها بالا خواهد گرفت. من فقط تاکید دارم آدمها فارغ از هر پیش زمینه‌ای واقعیت را ببینند. واقعیتی که حتی ضروری نیست ایرانی باشی تا درک کنی. تاکید دارم رحم و فهم را کنار نگذاریم حتی در جنگ.

۱۸ فروردین ۱۴۰۵
متن و نقاشی‌ها: فریبا منتظرظهور
کانون زنان ایرانی

۲۴ فروردین ۱۴۰۵