در میان ویرانیهای این روزهای جنگ، آنچه بیش از خودِ تخریب نگرانکننده است، نحوه مواجهه با آن است. آنهم دسترنج و تلاش کسانی که با زیست مستمر در این سرزمین، در دل بحرانها و با وجود دههها تحریم، به ساختن، نگهداری و بازسازی ادامه دادهاند، بهسادگی حذف میشود. گویی هیچ تداومی وجود نداشته، گویی چیزی هرگز ساخته نشده است. حتی فراتر، کسانی که علیه این ویرانسازی مینویسند نیز محکوم میشوند….
کانون زنان ایرانی
آزاده ثبوت: بر اساس گزارشهای منتشرشده، در نتیجه حملات تروریستی ارتش آمریکا و اسرائیل به ایران بیش از ۸۲٬۰۰۰ سازه غیرنظامی، از جمله حدود ۴۹۸ مدرسه، حدود ۲۸۱ مرکز درمانی (بیمارستان، درمانگاه، داروخانه)، بیش از ۲۰ دانشگاه و زیرساختهای صنعتی و شهری، دچار آسیب شدهاند.
در میان ویرانیهای این روزها، آنچه بیش از خودِ تخریب نگرانکننده است، نحوه مواجهه با آن است: نوعی تقلیل، انکار، و حتی تمسخرِ ویرانی زیرساختهای حیات جمعی. پل کرج، بهعنوان بخشی از شبکه حیاتی حملونقل، تأسیسات عسلویه و پارس جنوبی، بهعنوان گرههای کلیدی اقتصاد و انرژی کشور، مجموعهای از زیرساختهای آموزشی و درمانی، شرکتهای پتروشیمی ماهشهر، شرکتهای دارویی، انستیتو پاستور به عنوان قدیمیترین مرکز تحقیقات پزشکی در آسیای غربی، و مجتمع صنعتی فولاد مبارکه اصفهان در جایگاه بزرگترین تولیدکننده فولاد در منطقه، همگی نه صرفاً «پروژه های تاسیساتی»، بلکه بسترهای مادی زندگی اجتماعیاند. با این حال، در برخی روایتها، این تخریبها یا به سخره گرفته میشوند، یا بهعنوان «چیزی که از ابتدا ارزشی نداشته» بازنمایی میشوند.
در این نگاه، دسترنج و تلاش کسانی که با زیست مستمر در این سرزمین، در دل بحرانها و با وجود دههها تحریم، به ساختن، نگهداری و بازسازی ادامه دادهاند، بهسادگی حذف میشود. گویی هیچ تداومی وجود نداشته، گویی چیزی هرگز ساخته نشده است. حتی فراتر، کسانی که علیه این ویرانسازی مینویسند نیز محکوم میشوند.
در این گفتمان، «نفی شدن کشور» صرفاً یک توصیف نیست، بلکه به یک سازوکار مرکزی تبدیل شده است. ایران بهطور نظاممند بهعنوان «هیچ» بازنمایی میشود: سرزمینی فاقد تاریخ مؤثر، فاقد انباشت، و فاقد هرگونه ظرفیت برای تداوم. این نفی، یک حذف نمادین است: حذفِ حافظه، حذفِ کار جمعی، و حذفِ امکان معنا دادن به آنچه ساخته شده است. در اینجا، نفی صرفاً به گذشته معطوف نیست، بلکه حال و آینده را نیز از پیش خالی میکند.
وقتی یک سرزمین بهعنوان «همیشه ویرانه» صورتبندی میشود، هر آنچه در آن وجود دارد، از زیرساخت تا نهادهای اجتماعی، از پیش بیاعتبار میشود. در چنین شرایطی، ویرانی دیگر بهعنوان فاجعه درک نمیشود، بلکه بهعنوان «ادامه طبیعی» یک وضعیت از پیش مفروض جلوه میکند. این همان نقطهای است که نفی، به پیششرط ویرانسازی بدل میشود. از منظر پسااستعماری، این دقیقاً منطق آشنای تهیسازی است: بازنمایی یک سرزمین بهعنوان فاقد ارزش ذاتی تا هرگونه مداخله، تخریب، یا بازآرایی آن قابل توجیه شود. اما آنچه اینجا رخ میدهد، صرفاً تحمیل بیرونی این منطق نیست، بلکه بازتولید درونی آن است: نوعی «خود-نفی» یا خود-استعماریسازی که در آن، جامعه خود را از درون بیاعتبار میکند.
در این چارچوب، نفی شدن کشور به معنای نفی شدن رابطههاست: رابطه با مکان، با حافظه، با کار انباشته، و با آینده. و دقیقاً به همین دلیل است که این گفتمان با «اخلاق مراقبت» در تعارض مستقیم قرار میگیرد. زیرا مراقبت بر بهرسمیت شناختن همین تداومها استوار است، بر این فرض که آنچه وجود دارد، ارزش حفظ، ترمیم، و ادامه دادن دارد. نفی، این زنجیره را قطع میکند. وقتی کشور نفی میشود، مراقبت نیز ناممکن میشود، و در غیاب مراقبت، ویرانی نهتنها ممکن، بلکه قابلقبول جلوه میکند.
به همین معنا، «نفی شدن کشور» صرفاً یک موضع گفتمانی نیست، بلکه شرط امکانِ سیاسیِ ویرانسازی است.
در سطحی عمیقتر اما با گسستی اخلاقی مواجهیم: گسست از «اخلاق مراقبتِ مستمر». اخلاقی که در سنتهای بومی و فمینیستی، بر تداوم، ترمیم، نگهداری، و مسئولیت جمعی نسبت به جهان زیسته استوار است، حتی در دل بحران. در این چارچوب، زیرساخت صرفاً «پروژه» نیست، بلکه انباشت سالها کار مراقبتی است: کارِ بدنها، نیروی کار، دانش محلی، و تعهدی روزمره برای حفظ امکان زندگی.
اخلاق مراقبت بر رابطه بنا شده است: رابطه میان انسانها، با مکان، با حافظه، و با آینده. ویرانی این شبکهها صرفاً تخریب فیزیکی نیست، بلکه گسستن پیوندهایی است که حیات جمعی را ممکن میکنند. در مقابل، آنچه این ویرانی را عادی جلوه میدهد، منطقی است که بهطرز قابلتوجهی به فردگرایی سرمایهدارانه نزدیک است: ارزش هر چیز نه بر اساس نقش آن در زندگی جمعی، بلکه بر اساس امکان بهرهمندی شخصی سنجیده میشود:
اگر من نتوانم از آن استفاده کنم، اگر در آن جغرافیا زندگی نکنم، اگر سهم مستقیمی از آن نداشته باشم، پس وجودش بیاهمیت است و حتی نابودیاش مسئلهای ندارد.
این منطق، کوتاهمدت، محاسبهگر، و اساساً ضدِ مراقبت است. زیرا مراقبت همواره به چیزی فراتر از «من» متعهد است: به دیگری، به جمع، و به آنچه هنوز نیامده است. در چنین نگاهی، مردم دیگر سوژه نیستند، بلکه به «هزینهای قابلقبول» برای یک پروژه سیاسی بدل میشوند، و زیرساخت دیگر «زیستجهان» نیست، بلکه چیزی است که میتوان برای رسیدن به هدفی آن را حذف کرد. این همان چیزی است که در ادبیات «شهرکُشی» به آن اشاره میشود: نه صرفاً تخریب فیزیکی، بلکه نابودی آگاهانه زیرساختها بهعنوان حاملان زندگی جمعی، حافظه، و امکان آینده. در این چارچوب، زیرساخت دیگر یک شیء نیست، بلکه زیستجهان است، و ویرانی آن، حذف امکان زیستن است.
بنابراین، آنچه چنین گفتمانی انجام میدهد، صرفاً بیان یک نظر نیست، بلکه همدستی در یک منطق ویرانگر است که مردم را به «هزینه» و جهان زیسته را به «هدف مشروع تخریب» تقلیل میدهد. اخلاق مراقبت و خوانشهای استعمارزدا از آن دقیقاً در برابر این منطق میایستند: با اصرار بر حفظ، ترمیم، و بهرسمیت شناختن انباشتهای زیستهای که هیچ پروژه سیاسیای حق نابود کردن آنها را ندارد، و با تأکید بر این اصل که بنیان های حیات جمعی، قابل جایگزینی نیست.
منابع:
https://www.newarab.com/news/strikes-damage-iran-health-institute-us-israel-widen-assault?utm_source=chatgpt.com
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان