روایت جنگ از درون؛هفت روز است که وارد سال ۱۴۰۵ شدهایم. زندگی ادامه دارد، ظاهرا ادامه دارد یعنی ما تلاش میکنیم زندگی کنیم اما با دلهره و اضطراب. با مامان رفتیم بانک، نفر ۶۰۰ام بودیم! اگر مرا به دار نمیآویزید نقدی بر روش اعتراض کردنمان بکنم؛ آخر آتش زدن بانک دقیقا قرار است نماد چه چیزی باشد؟!…
کانون زنان ایرانی
آزاده صادقی: حالا بیست و هشت روز از آغاز جنگ گذشته است و ما هفت روز است که وارد سال ۱۴۰۵ شدهایم. زندگی ادامه دارد، ظاهرا ادامه دارد یعنی ما تلاش میکنیم زندگی کنیم اما با دلهره و اضطراب. همیشه قبلا از خودم میپرسیدم «چطوری کسی وسط جنگ مهمونی میره، عروسی میکنه یا بچهدار میشه! چه دل خوشی دارنا!» حالا اما میفهممشان، حالا میفهمم که انسانها در دل رنج (فارغ از درست یا غلط بودنش) بچهدار میشوند تا امید و انگیزه برای ادامه دادن پیدا کنند، تا بیشتر به زندگی در دل مرگ بچسبند. حالا فکر میکنم این یک حس مشترک همه انسانهای جنگزده، آواره یا پناهنده است. و اگر کسی این تجربه سخت و ناراحتکننده در زندگی را نداشته باشد و البته از نوعی انسانیت و همدلی هم بویی نبرده باشد تنها کارش این است لنگ روی لنگ بیاندازد و با اخ و پیف کردن رنج این انسانها و راهحلشان برای ادامه امید و زندگی را قضاوت کند. از شما چه پنهان شاید اگر همسرم اینجا بود در این بحبوحه جنگ شاید خودم هم نه ماه دیگر یک دوقولوی گوگولی میزاییدم.
نفر ششصدم در بانک
بگذریم، دیروز صبح با مامان به بانک رفتیم. میخواست چکی که بعد از ماهها بدقولی گرفته بود را پاس کند. مامان دو سال پیش همه سرمایه زندگیاش را با خاله اکرم شریک شد و با هم یک مغازه در عطاآباد (از توابع اصفهان) خریدند اما بعد از مدتی فروشنده نابکار دبه کرد، نه مغازه را تحویل میداد و نه پول را! بالاخره بعد از یک سال کشمکش، جناب دغلکار یک چک کشید که بیایید پولتان را بگیرید و دیروز، روز موعود بود و تاریخ پاس کردن چک رسیده بود.
مامان خیلی نگران بود، میترسید حالا وسط این جنگ تنها سرمایه زندگیاش هم بر باد رود. به بانک که رسیدیم و شماره گرفتیم، نوبت ۶۰۰ بودیم! بله! درست شنیدید! ۶۰۰ نفر جلویمان بودند. البته بعضیها وقتی میدیدند صف طولانی است میگفتند «برو بابا!» و میرفتند. در این منطقه از اصفهان، چهار بانک هست که در اعتراضات دی ماه همهشان به آتش کشیده شدند و حالا زندگی و کار مردم مختل شده و همه ماندهاند با همین یک بانک و صفهای طولانی.
اگر مرا دار نمیزنید….
اگر مرا به دار نمیآویزید نقدی هم بر روش اعتراض کردنمان بکنم؛ آخر آتش زدن بانک دقیقا قرار است نماد چه چیزی باشد؟! قرار است چه چیزی را در این مملکت درست کند؟ قرار است چه دستاوردی برای ما داشته باشد؟ با آتش زدن بانک ما به کدام خواست مدنی خود خواهیم رسید یا مثلا کدام مشکل اقتصادی حل خواهد شد؟
به پای درد و دل اهالی محل که مینشینی همه از اینکه این بانکها به آتش کشیده شده و انقدر باعث عذاب و سختی شان در زندگی روزمره شده شاکی هستند، یکی میگفت: «نمیدونم چرا ملت گیر دادند به این چهار تا بانک اینجا، آ جَخ سَری هر اعتراضاتی که میشِدا میان آ این چار تا بانکا آتیش میزِنَن! باز چند وقت بعدشا میان بازش میکونن ولی باز میان هِمین چار تا رو آتیشش میزِنَن! آ گیری دادنا»( لهجه اصفهانی)
وقتی در هر حرکت اعتراضی و جنبش اجتماعی و سیاسی، منفعت ملی و حتی منفعت هفته بعدی روزمره خودمان را هم در نظر نمیگیریم، چه انتظاری داریم که به خواستها و مطالبات بزرگتر خودمان برسیم! این هم درست مانند همان ادعای «عمو ترامپ بیا بزن، اینا پنجروزه میرن و بعدش یه ساله ایران میشه گلستون!» است.
البته ببخشید که نقدی زدم بر سانتیمانتالیسم فکریتان!
خلاصه، سرتان را درد نیاورم، بالاخره بعد از انتظار چهار ساعته در بانک چک پاس شد و با مامان که انگار دنیا را به او داده بودند، خوشحال و خندان راهی گلفروشی شدیم تا یک درختچه بنسای برای خانه عمه فاطی بخریم چون قرار بود شبش برای عید دیدنی به خانه آنها برویم. شب قبلش عمه فاطی گفته بود: «خورشت مرغ میذارم بیایید اونجا»
عمه فاطی، عمه بزرگ است، یک کارآفرین و قالیباف ماهر است. چند سال پیش در حیاط خانهاش چند دار قالی زد و زنان اهالی محل هم برای داشتن درآمد و هم گروهی که به آن احساس تعلق کنند، در آنجا مشغول به کار شدند و قالیهایی بافتند که زبانزد خاص و عام بود.
خانه عمه فاطی با خانه عمه بتول و عمه زهره فقط یک کوچه فاصله دارد. ما این مدت فقط به خانه اقوامی میرویم که همینقدر نزدیک هستند، امسال حتی در ایام عید دید و بازدید حداقل در میان فامیل ما تعطیل است.
دیشب عمه مریم زنگ زد و گفت: «دعوتتون نمیکنم بیایید اینجا اما دلمون براتون تنگ شده، اگه سختتون نیست خودتون بیایید»
با خنده به عمه مریم گفتم: «قربونت برم عمه، ما هم همینطور ولی خونه شما بدجاست، نزدیکتونو خیلی میزنن، یه چیز تو مایههای خونه خودمونه در تهران، تازه اولش ما فکر میکردیم خونه عمه بتول اینا بهتره، حالا هی چند ساعت یه بار شیشهها میلرزه، خب چه کاریه، همینجا میمونیم، شما بیایید اینجا…»
فرناز از ایتالیا خودش را رساند تا زیر بمب کنار خانواده باشد
و با عمه کلی خندیدیم. البته فرناز دختر عمه مریم چند روزی است به ایران آمده، ایتالیا درس میخواند، جنگ که شد همه چیز را موقتا رها کرد و خودش را به ارمنستان رساند و از آنجا از راه زمینی به مدت بیست و چهار ساعت تا اصفهان آمد! وقتی رسید همه غافلگیر شدند و از کاری که کرده انگشت به دهان ماندند؛ اما من درکش میکردم. او هم مثل من میخواسته چند صباحی کنار خانواده و در میهنش باشد. و در عین حال میخواسته نفسی تازه کند و کمی از هموطنهایی دور بماند که رگ آریایشان به ریشه مغزشان رسوب کرده و جلوی سلولهای خاکستریشان را گرفته و افتادهاند به جان کسانی که با جنگ و نابودی نسل ایرانی و میهن شان مخالفند. یکی از همین هموطنان بسیار غیور به او گفته: «نرو! خطرناکه الان!» فرناز هم گفته: «دل نگران خانواده و کشورمم، هرطور شده خودمو میرسونم ایران.» و او گفته: «بذار تموم شه جنگ، ببینیم تهش چی میشه، اگه أوضاع خوب شد بعدش برو، ما هم حالا نمیریم خطرناکه»
عجب! پس مرگ را برای هموطنانتان میخواستید
عجب! پس مرگ را برای هموطنتان میخواستید اما برای خودتان نه!؟
مرحبا! از دیدن این همه شجاعتتان! من یکی که هاج و واج فکم دو متر آویزان شده! خب یک جنگی هست، ای کاش میآمدید دور هم میزدیم!
گفتوگوهای سیاسی خانوادگی
بگذریم، این روزها «عدو» سبب خیری برای من شده و بعد از حدود هفت سال دارم یکی یکی دختر عمه و پسرعمههایم را میبینم. همه بزرگ شدهاند، یا دانشجو هستند یا درسشان تمام شده و کار میکنند و خلاصه برای خودشان زندگیای به هم زدهاند. در جمع ما نگاههای سیاسی متفاوت و متکثر است اما در یک چیز مشترکیم؛ هیچ کداممان از جنگ خوشمان نمیآید و همه نگران آینده هستیم. تا دلتان بخواهد بحث سیاسی میکنیم اما به شکل جالبی بینمان گفتوگو شکل میگیرد. نظر سیاسیمان را بدون سانسور و بی واهمه از انگ خوردن میگوییم و جالبتر اینجاست که شنیده میشویم، بعضی مخالف و بعضی موافقاند اما احترام و گفتوگوی متقابل نقطه عطف بحثهایمان است.
جالب اینجاست که در همین شبها چقدر چیز جدید یاد گرفتهام و احساس میکنم چرا و چطور هیچوقت اینطور نظر کسی را که با من مخالف است نشنیده بودم! چطور انقدر نادیدهاش گرفتهام و او را سرتا پا غلط میپنداشتم و میخواستم سر به تنش نباشد! در میان بحثها داغ هم میکنیم و یکهو یکی تیکه میاندازد و از خنده رودهبر میشویم.
از میان نوهها تنها دختر عمهام مهناز که همبازی دوران بچگیم بود، مادر شده و دو دختر کوچک دارد؛ پرنیان و بهار هشت و چهار ساله. آنها را برای اولین بار است که میبینم. با مهناز نشستیم و به اندازه هفت سال حرف نگفته از سیر تا پیاز زندگیمان را تعریف کردیم، از بچه داشتن و نداشتن گفتیم، از خانواده شوهر گفتیم، کمی غیبت کردیم؛ مهناز گفت: «من فکر میکردم مادرشوهرای اونجا فرق دارن!»
با خنده گفتم: «نه بابا! همشون یکین…» و غشغش خندیدیم.
مهناز میگفت پرنیان و بهار با بالش و متکا یک پناهنگاه وسط اتاق پذیرایی درست کردهاند و هر وقت صدای جنگنده میشوندند میگویند: «اونجا امنه! بریم این تو» اما مهناز دلنگران دخترانش بود: «ما چارتایی توی پذیرایی میخوابیم از وقتی جنگ شده، نمیذارم تو اتاقشون بخوابند اینطوری آرامشم بیشتره ؛وقتی پیش خودم باشن. دیشب چقدر بد بود صدای جنگنده! فقط از خواب بلند شدم و نفهمیدم چطوری این دو تا رو هول دادم زیر بغل باباشون! خیلی وحشتناک بود…»
پرنیان، دفتر نقاشیش را نشانم داد، نقشه ایران را کشیده بود: «من از جنگندههاشون نمیترسم چون بابام گفته نترس اینایی که میزنند همش مال خودمونه که میان از ما محافظت کنند. آزاده! آمریکا و اسراییل چرا نمیرن دزدای خودشونو بکشن؟!»
هیچ جوابی برایش نداشتم! واقعا چرا؟!
نگرانی اشتغال در دوران جنگ
اما نگرانیهای آن شب در خانه عمه فاطی فقط به مهناز و دخترهایش ختم نمی شد، مهسا و رضا دختر عمه و پسرعمهام هم نگرانیهای خودشان را داشتند. مهسا بعد از تعطیلات عید باید کارش را ادامه دهد، تا قبل از تعطیلات چند روزی چون در نزدیکی محل کارش انفجارهای مهیبی رخ داد، رییسشان دلش به درد آمد و گفت نیایید اما مهسا نگران است که با ادامه جنگ بعد از تعطیلات باز هم باید سر کار برود و عمه فاطی از آن دلواپستر که «این بِچه تو این مسیر که میرِدا و میادا من نصف عمر میشم.»
مهسا میگفت این کار را با هزار سختی به دست آورده، کارشناسی ارشد باستانشناسی است و نمره دفاع ارشدش هم ۲۰ شده اما خب یا «پارتی» نداشته و یا به او گفتهاند «برای خانوما تو این رشته کار نیست»! و حالا نگران این است که «نمیدونم چی کار کنم! برم! نرم! هم از مسیر میترسم برم تو این اوضاع و هم اینکه اونجا هم هی شیشهها میلرزه، میزنن نزدیک محل کارمون! اگه باز بخوام یه روز برم و یه روز نرم میترسم کارمو از دست بدم! لعنتی دورکاری هم نمیشه کرد»
مشکلات کار در فروشگاه زنجیرهای موقع جنگ
رضا هم همینطور، با این تفاوت که او هیچ مرخصی ندارد چون در بزرگترین فروشگاه زنجیرهای اصفهان کار میکند و میگوید: «ما شغلمون طوریه که باید باشیم، هرچند خرید خیلی کم شده نسبت به قبل جنگ ولی خب تعطیل نمیکنند ما رو. البته من ندیدم کسی هجوم بیاره فروشگاه برای خرید زیاد یا چند تا چند تا یک محصولی رو بخره.»
میگفت دو روز قبل در مسیری که همیشه اتوبوس سوار میشود، صدای انفجار وحشتناک آمده و اتوبوس چنان لرزیده که همه ترسیدهاند. بعدش فهمیده یک موشک در همان نزدیکی به یک خانه مسکونی اصابت کرده و چندین خانه و یک سوپرمارکت تخریب شده و آقای فروشنده هم به همراه یک مشتری کشته شده است.
کتابخوان فامیل کتاب معرفی میکند
رضا کتابخوان فامیل است، کتابخانهای به چه بزرگی در خانه دارد و تقریبا هر دو هفته یکبار یک کتاب تمام میکند، از میان کتابهایش کتاب «فرمانده مسعود» نوشته ژیلا بنییعقوب و «ایران میان دو انقلاب» نوشته یرواند آبراهیمیان چشمانم را گرفت. به رضا گفتم: «والا اگه همه ایرانیا این کتاب «ایران میان دو انقلاب» رو یه بار درست و کامل و دقیق بخونن، نصف مشکلات ما حل میشه.» میگفت در فروشگاه به همکارانش میگوید: «شما اگه میخواهید این مملکتو درست کنین اول از همه باید خودتون مسیولیتپذیر باشین! تو وقتی یه سس رو درست نمیذاری توی قفسه یا از زیر کار در میری توقع داری یکی دیگه بیاد از اون ور آب که هیچ شناختی از این مردم و فرهنگ و ساختارش نداره بیاد برای تو کاری کنه! اینا نمیرن و اونم میاد همه چیو خرابتر میکنه و بدتر! البته منبع واسه بعضیا فقط تلویزیون اینترنشناله!»
آخر سر هم قبل از عید سه میلیون از حقوقشان کم کردهاند چون فروشگاه به دلیل فروش کمتر ضرر میکند و خب چه کسی باید این ضرر را متقبل بشود جز کارمند فروشگاه! این هم از ترکشهای جنگ که هنوز چیزی از آن نگذشته تاثیرش را در سبد مالی خانوادهها اینگونه میگذارد؛ کسر حقوق.
آن شب با دلهره اما به خوشی و خنده گذشت، «مار و پله»، «منچ»، «اسم و فامیل» و «پانتومیم» بازی کردیم و یک بار هم جنگنده آمد و در جایی از خانه عمه پناه گرفتیم. صدای بمبها خیلی وحشتناک بود و یکی نزدیکتر، طوری که شیشههای خانه عمه فاطی آنچنان لرزید که فکر کردیم یکیشان آمد بخورد بر فرق سرمان، مهسا کمی حالش کمی بد شد و آب قند برایش درست کردیم.

وقتی به خانه عمه بتول و عمه زهره برگشتیم باز هم سه ساعت بعد یک جنگنده دیگر آمد و باز هم همان آش و همان کاسه…
رضا چند کتاب خوب معرفی کرد، از میان آنها چند تایی را برای علاقهمندان مینویسم:
فرمانده مسعود- نوشته ژیلا بنییعقوب.
ایران میان دو انقلاب- نوشته یرواند آبراهیمیان.
ظهور و سقوط ملتها- نوشته روچیر شارما- ترجمه سودابه قصیری.
تراژدی تنهایی/ زندگینامه سیاسی دکتر مصدق- نوشته کریستوفر دو بلگ- ترجمه بهرنگ رجبی
دموکراسی کربنی- نوشته تیموتی میچل- ترجمه شهریار خواجیان.
واگرایی بزرگ چین، اروپا و شکلگیری اقتصاد جهانی در عصر مدرن- نوشته کنت پومرانز- ترجمه پیروز اشرف
اعداد دروغ نمیگویند- نوشته واسلاو اسمیل- ترجمه ذوالفقار دانشی.
آکواریومهای پیونگ یانگ- نوشته کانگ چول هوان و پییر ریگولر- ترجمه بیژن اشتری.
دختری با هفت اسم- هیئون سئولی- ترجمه الهه علوی.
درس گفتارهای ادبیات جهان از حماسه گیلگمش تا هزارتوهای بورخس- نوشته گرنت ال.وات- ویراستار عظیم طهماسبی.
از جسر تا قادسیه- نوشته طاهر فتاحی.
چنگیزخان- نوشته مانی صالحی
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان