چرا چرخ‌دنده‌های ماشین سرکوب از حرکت نمی‌ایستد؟

موج اعتراض‌ها و اعتصاب‌هایی که از ابتدای دی‌ ۱۴۰۴ در واکنش به وخامت شرایط اقتصادی از تهران آغاز شد به شهرهای مختلف گسترش یافته و صدای اعتراض مردم بار دیگر در خیابان‌ها و دانشگاه‌های سراسر ایران طنین‌انداز شده است….

اما واقعاً چرا دستگاه سرکوب متوقف نمی‌شود و چرا نیروهایی که برای مقابله با معترضان به خیابان می‌آیند همچنان بی‌رحمانه به سرکوب ادامه می‌دهند؟

پایداری دستگاه‌های سرکوب در نظام‌های اقتدارگرا نتیجهٔ مهندسی سیستماتیک برای «مسخ هویت» است. این افراد در واقع بخشی از ماشین بوروکراتیک‌اند که وظیفه‌اش جایگزینی وجدان فردی با ضرورت‌های بقای حکومت است.

نظریهٔ «وضعیت عاملی» که استنلی میلگرام تبیین کرد به ما می‌گوید که مأموران سرکوب چگونه از زیر بار مسئولیت جنایت‌هایشان شانه خالی می‌کنند. در این وضع فرد خودش را ابزاری برای اجرای ارادهٔ مقامات بالاتر می‌بیند. او با واگذاری مسئولیت اخلاقی به سلسله‌مراتب دست به اقداماتی می‌زند که در شرایط عادی از انجام آنها ناتوان است.

در واقع، لباس فرم و تجهیزات نظامی هویت فردی این مأموران را دفن می‌کند و آنها را در نقشی فرو می‌برد که خشونت در آن «وظیفهٔ اداری» تعریف شده است. این فرایند مأمور را از مواجهه با حقیقتِ اعمالش باز می‌دارد و او را به پیچ‌ومهره‌ای در ماشین کشتار تبدیل می‌کند.

یکی از ابزارهای نظام‌های اقتدارگرا برای تداوم سرکوب سازوکار «انسان‌زدایی» است. دستگاه تبلیغاتی حکومت با برچسب‌زنی به معترضان شهروندان را از صفت انسانی تهی می‌کند و مأموران سرکوب نیز داوطلبانه در فرایند «انسان‌زدایی» از مردم مشارکت می‌کنند. آنها با پذیرش و بازتولید برچسب‌هایی مانند «خائن» یا «مزدور» برای هم‌وطنان خودشان به‌دنبال مجوزی می‌گردند تا میل به خشونت و قدرت‌طلبی‌شان را ابراز کنند و به همین سبب چشمانشان را بر حقیقتِ انسانی می‌بندند.

این «توجیه اخلاقی» جنایت را در ذهن مأمور به «امر متعالی» تبدیل می‌کند. او به خودش می‌قبولاند که شلیک به شهروندان یا ضرب‌وشتم آنها اقدامی برای نجات کشور از هرج‌ومرج یا جنگ داخلی است. به این ترتیب، مأمور سرکوب در دایره‌ای از توهم‌های خودساخته گرفتار می‌شود که حقیقتِ خشونت را پشت واژگان فریبنده پنهان می‌کند.

همچنین، نظام‌های اقتدارگرا به‌طور سیستماتیک معیشت و امتیازهای اقتصادی مأموران را به بقای خودشان گره می‌زنند. واگذاری پروژه‌های بزرگ اقتصادی به نهادهای نظامی و امنیتی مأموران را به طبقه‌ای ذی‌نفع تبدیل می‌کند که سقوط سیستم برای آنها به معنای سقوط به فقر مطلق و از دست دادن تمام امتیازهای اجتماعی است. در ذهن مأمور، رژیم و او در یک قایق نشسته‌اند؛ بنابراین، سرکوب معترضان برای او تلاشی برای محافظت از ثروت و امنیت شخصی‌اش تعبیر می‌شود.

هانا آرنت در «ابتذال شر» نیز می‌گوید بزرگ‌ترین جنایت‌های تاریخ را بوروکرات‌هایی رقم زده‌اند که تنها دغدغه‌شان اجرای دقیق دستورها و پیشرفت شغلی بوده است. مأمور سرکوب در این نظام‌ها دچار نوعی «بی‌فکری» مُزمن است، ناتوانی در اندیشیدن به اعمال خود از نگاه دیگری.

با وجود تمام این فشارها، وفاداری مأموران سرکوب وضعی پایدار و تضمین‌شده نیست. پدیده‌ای به نام «آسیب اخلاقی» نشان می‌دهد که این نیروها در بلندمدت دچار فروپاشی روانی می‌شوند. گناه مُزمن، بیگانگی اجتماعی، و تروماهای انباشته‌شده ترک‌هایی‌اند که در بدنهٔ این ماشین صُلب ایجاد می‌شود.

این دستگاه فقط تا زمانی کار می‌کند که حکومت‌ها بتوانند «حصارهای شناختی» و «انگیزه‌های مادّی» مأموران را حفظ کنند. هرگاه هزینه‌های جانی و اخلاقی سرکوب از پاداش‌های آن فراتر رود یا ابهت سیستم در ذهن مأمور فرو بریزد، این سیستمِ اطاعتِ کورکورانه نیز دچار ریزش ناگهانی خواهد شد.
برگرفته از وبگاه اصل۲۰