گرایش به طرف مارکسیسم رو به افزایش است. ظاهرا تاریخ چرخش دیگری را آغاز کرده است. این موضوع از پیدایش محفلهای چپ و کمونیستهای جوان که میخواهند منابع مارکسیستی و آثار مارکس و انگلس و لنین را به شکل جمعی مطالعه کنند، پیداست.
نوشته ایوان ایگناتوویچ نیکیتچوک
ک.مارکس و ف.انگلس: شبحی بر فراز اروپا در گردش است – شبح کمونیسم
بله، «مانیفست» که اینچنین آغاز میشود، در سال ۱۸۴۸ به وسیله دکترای فلسفه، کارل مارکس ۳۰ ساله و رفیق ۲۸ ساله او فردریش انگلس، منتشر گردید. آن هنگام، یعنی تقریبا ۱۷۰-۱۸۰ سال پیش، این دو نفر جوان بودند و مملو از ایدهها. آنها معتقد بودند که اگر قبلا فلسفه فقط جهان را توضیح میداد، اکنون دیگر باید آن را تغییر دهد:
«فیلسوفها به شکلهای گوناگون، جهان را فقط توضیح میدادند، اما مسئله این است که باید آن را تغییر دهند».
و باید اذعان کرد که آنها واقعا در این مورد موفق شدند. جهان تغییر کرد! از جمله تحت تاثیر همین ایدهها که آن را «مارکسیسم» مینامند، جهان تغییر کرد.
تاریخ مارکسیسم یک حماسه فوقالعاده و دستاوردی باشکوه است. اما، همچنین همراه با ناکامی بزرگی است! پس از انقلاب کبیر اکتبر، مارکسیسم تا عرش اعلا بالا برده شد. سپس، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، تلاش کردند آن را به لب پرتگاه سوق دهند. بر این اساس، غالبا نتایجی استخراج کردند که گویا مارکسیسم به انتهای خود رسیده است. اما در مقیاس تاریخ بشری، چنین نتیجهگیریهایی هنوز زود است.
در کُره زمین قرنها سپری شده و بسیاری چیزها تغییر کرده است. بردهداری به فئودالیسم تبدیل شد. بعد دوران سرمایهداری فرا رسید که در روسیه، سوسیالیسم جایگزین آن گردید.
اکنون در روسیه دوباره سرمایهداری حاکم شده است. شقاوت و بیعدالتی مجددا بازگشته است. حاکمیت ما را مجبور میکند که با شرایط جدید کنار بیاییم. از اپوزیسیون لیبرال گرفته تا ناسیونالیستها پیشنهاد میکنند که سیستم سرمایهداری بد را به سرمایهداری خوب تبدیل کنیم، که این نوع تبدیل کردن در ماهیت خود، همان عوض کردن لنگههای کفش است.
حال این سئوال مطرح میشود که پس وضعیت در جناح «چپ» مارکسیسم چگونه است؟
تقاضا برای «ایدههای چپ»، بویژه ایدههای عدالت اجتماعی در جامعه ما بسیار زیاد است. حداقل به دلیل رشد باورنکردنی فقر و بیعدالتی اجتماعی که مردم در هر گامی با آن روبرو هستند، تقاضا هست. ولی فعلا عرضه رضایتبخش نیست.
با این حال، گرایش به طرف مارکسیسم رو به افزایش است. ظاهرا تاریخ چرخش دیگری را آغاز کرده است. این موضوع از پیدایش محفلهای چپ و کمونیستهای جوان که میخواهند منابع مارکسیستی و آثار مارکس و انگلس و لنین را به شکل جمعی مطالعه کنند، پیداست.
اینکه توجه به مارکسیسم واقعا افزایش یافته، از تعداد بازدیدکنندگان کانالهای مارکسیستی در یوتیوپ کاملا مشهود است. این توجه مجدد به منابع مارکسیستی بویژه در میان جوانان بالاست. اما مشخص است که فعلا امکانات اندک مارکسیستها با امکانات گسترده مطبوعاتی لیبرالها بسیار فاصله دارد. ولی این هنوز آغاز کار است. تا دیروز این امکان هم وجود نداشت.
مارکسیسم میتواند جوانان معاصر را بسوی خود جلب کند. قبل از هر چیز به این دلیل که مارکسیسم دقیقا میتواند سیمای واقعیتهای اجتماعی را به شکل منطقی، کامل و علمی ارائه دهد. چونکه مارکسیسم علم است؛ و چنانکه معروف است، علم یعنی نیرو!
حال به چه دلیل ما فکر میکنیم که مارکسیسم علم است؟ ممکن است مارکسیستها اشتباه میکنند، یا بسادگی دروغ میگویند!
باید گفت که در واقع امر هم، در ذهن تودهها مارکسیسم بیشتر بشکل ایدئولوژی متصور شده است، نه بشکل علم. مشکل در همین جاست. موضوع این است که خود مارکس و انگلس، آموزش خود را ایدئولوژی معرفی نکرده بودند. برعکس، آنها تلاش کردند که دقیقا نقطه مقابل ایدئولوژی باشند، یا به بیان دیگر، ضد ایدئولوژی. آنها تمام ایدئولوژیها را تصورهای دروغین یا توهم مینامیدند و هر توهم و خیالبافی را نقطه مقابل روش علمی قرار میدادند. موضوع این است که مارکسیسم یک علم مجرد نیست. موضوع اصلی مارکسیسم، تغییر و بازسازی جامعه است؛ و هر آنچه که به تغییر و بازسازی جامعه مربوط میشود، سیاست است و سیاست به نوبه خود بدون ایدئولوژی نمیتواند تاثیری بر اذهان تودهها داشته باشد. اگر میخواهی بر جامعه تاثیر بگذاری، باید توضیح دهی که همه ما برای چی، چرا و کجا میرویم؟ و این، همان ایدئولوژی است که بدون آن، در سیاست کاری پیش نمیرود.
اساس و بنیان ایدئولوژی میتواند بسیار گوناگون باشد. ولی خوب خواهد بود اگر اساس و بنیان ایدئولوژی علم باشد. در طول هزاران سال، چنین اساس و بنیانی دین و مذهب بوده است که هیچ وجه مشترکی با علم ندارد. و اگر برای تدوین ایدئولوژی تلاش میشود، آنوقت ضروریست که ایدئولوژی را تابع علم نمود. راه دیگری وجود ندارد. در غیر این صورت، تمامی تصورات علمی، سریعا به دُگم های مذهبی تبدیل خواهد شد.
خطر اصلی دُگماتیسم در این است که راه پیشرفت را کاملا مسدود میکند. بجای تحلیل انتقادی، بررسی واقعیتها و جستجوی حقیقت، جستجوی «عوامل دشمن» را با اتهامهای اوپورتونیسم، رفرمیسم، منحرف و… آغاز میکند و دیگر هیچ. در چنین فضائی، علم دیگر رشد نمیکند و این ایدئولوژی تبدیل به مجموعه شعارها و نقل قولهای مرده میگردد.
تصادفا در اتحاد شوروی، همین بلا بر سر مارکسیسم آمد که ساده انگاری و ملالآوری را تولید کرد. هر اسمی را بر آن وضعیت میتوان گذاشت، ولی فقط نه نام مارکسیسم. کارمندان حزبی اتحاد شوروی با استفاده از چنین ایدئولوژی، چنان ضربهای به مارکسیسم وارد کردند که صدبار وحشتناکتر از تبلیغات غرب بود. و همه ما میدانیم که نهایتا به کجا منتهی شد.
چگونه میتوان اشتباههای گذشته را تکرار نکرد؟ مارکسیسم معاصر باید چگونه باشد؟
با توجه به تجربههای تلخ گذشته، در وحله اول باید از هر نوع دُگماتیسمی امتناع کرد، از جمله محبت بیش از حد به نقلقولهای شخصیتهای به اصطلاح مرجع. این به آن معنا نیست که استفاده از نقلقولها ابداً لازم نیست، یا اینکه برای اثبات موضوعی مشخص نباید از نقلقولها استفاده شود. بلکه اثبات فقط باید بر اساس فاکتها و منطق باشد، نه بر اساس نقلقول از دیگران. در این روش اثبات کردن، اصولا هیچ چیز تازهای وجود ندارد. خود مارکس و انگلس دقیقاً از انتقادهای رادیکال و تردید به مرجعها شروع کردند.. قابل توجه است که اولین اثر مشترک مارکس و انگلس تحت عنوان «خانواده مقدس یا نقدی بر نقد نقادانه» منتشر شد.
برای اینکه بتوان در مورد چیزی بحث کرد، یا چیزی را نقد کرد، قبل از هر کاری باید آن چیز را شناخت. آن چیز را چگونه میتوانیم بشناسیم؟ چگونه میتوانیم به خود مارکسیسم نزدیک شویم؟
مثلا میتوان بدین گونه شروع کرد: در آغاز، ضروری است نوشتههای مارکس و انگلس را مطالعه کرد که ۵۰ جلد کتاب است. بعدا به همین میزان، یعنی ۵۰ جلد نوشتههای لنین. به بیانی، این حداقل حداقل است. باید این را هم در نظر گرفت که با مطالعه تمام جلدهای «کاپیتال» مارکس، فورا شما به این نتیجه میرسید که نمیتوانید آنرا بطور کامل درک کنید. و.ا.لنین در جایی نوشت: « اگر تمامی منطق هگل دقیق مطالعه نشده و درک نگردیده باشد، نمیتوان بطور کامل کتاب کاپیتال مارکس، بویژه فصل اول آنرا درک کرد». البته این جمله، یادداشتی در حاشیه بود، بدون هیچ توضیح دیگری. ولی لنین هیچ چیزی را بدون تفکر نمینوشت. به همین دلیل «علم منطق» را موشکافانه و دقیق باید مطالعه کرد.
حال از کجا میتوان مطمئن شد که شما علم منطق را بدون مطالعه ۱۴ جلد اثر هگل کاملاً درک کردهاید؟ اما امیدوار نباشید که فقط با هگل کار تمام میشود. واضح است که یکی از سه جزء و منبع مارکسیسم، فلسفه کلاسیک آلمان است. تمامی فلسفه کلاسیک آلمان! و بعد سوسیالیسم تخیلی فرانسه و اقتصاد سیاسی انگلستان!
و اینها فقط ورود به مارکسیسم است! زیرا ورای مارکسیسم، «مارکسیسم غیرکلاسیک» ، «مارکسیسم نو» و خیلی چیزهای دیگر هم وجود دارد.
مارکسیسم، آموزش پرولتری است که آن را فلسفه عمل نیز مینامند. اما اگر تمام وقت مطالعه کرد و مطالعه کرد، ممکن است به عرصه عمل نرسید.
البته مطالعه لازم است، هر چه بیشتر، به همان میزان بهتر! اما مطالعه تعداد بسیاری منابع، بخودی خود تعیین کننده درک درست نیست. همچنین تحصیلات عالی و درجه علمی هم دلیلی بر درک درست نیست. برخی اشخاص به چنان سطحی از حماقت میرسند که ناخودآگاه این حکمت ضربالمثل شرقی به یاد میآید:«الاغی که با کتاب بار شده باشد، چندان تفاوتی با الاغی که با هیزم بار شده باشد، ندارد». متاسفانه این ضربالمثل به همان اندازه دیگران، شامل مارکسیستها هم میشود.
آموزش مارکسیسم همچون آموزش دیگر علوم است. با در نظر گرفتن وقت، برای یافتن تصویر روشنی از فیزیک کلاسیک، ضروری نیست که حتما تمام آثار نیوتون، گالیله و کپلر را مطالعه کرد. اساس درک اصول پایهای است. اجزا را میتوان به بعد واگذار کرد. اینطور سادهتر، صحیحتر و موثرتر خواهد بود.
اما قبل از شروع، یک سئوال دیگر نیز مطرح است. و آن اینکه اصلا این برای چه لازم است؟ مارکسیسم چه چیزی میتواند به ما بدهد؟
پس الفبا چه کمکی میتواند به ما بکند؟ مسئله در اینجاست که بدون دانستن بنیان مارکسیسم، ابداً ممکن نیست بسیاری از موضوعها را بررسی کرد. مارکسیسم در علوم اجتماعی حتی تا سطح زبان و سطح مفاهیم اساسی حضور دارد. پس اگر نمیخواهید بیسواد جلوه کنید، مارکسیسم را یاد بگیرید.
برای اینکه مطمئن شد مارکسیسم لایق توجه است، باید به دیدگاه یک شخصیت به اصطلاح مرجع در نقطه مقابل مارکسیسم اشاره کنیم. یعنی افکار دشمن شناخته شده مارکسیسم، فیلسوف و جامعهشناسی به نام «کارل پوپر» که میگوید: «بازگشت به علوم انسانی قبل از مارکس بی معنا است. تمامی تحقیقاتِ معاصرِ مسائلِ فلسفه اجتماعی مدیون مارکس است، حتی اگر آنها نخواهند این را بپذیرند… برای اینکه عادلانه در مورد مارکسیسم قضاوت کنیم، باید به صداقت آن اعتراف کرد. وسعت دید، واقعبینی و بیاعتمادی به سخنان پوچ، بویژه موعظههای اخلاقی، مارکس را به یکی از تاثیرگذارترین مبارزان علیه ریاکاری و دورویی در جهان تبدیل کرد».
اشاره به کارل پوپر تنها به خاطر این نقلقول نبود. بلکه بیشتر برای اشاره به اصطلاح معیار تفکیک یا معیار مرزبندی بود. مسئله در این است که کارل پوپر روشی را برای متمایز کردن علم از تمامی چیزهای دیگر پیشنهاد میکند. طبق نظریه پوپر، در هر تئوری علمی باید شرطی وجود داشته باشد که تحقق نیافتن آن موجب سقوط کل تئوری گردد. اگر چنین شرطی وجود نداشته باشد، آن تئوری را نمیتوان علمی به حساب آورد. مثلا برای رد کردن یک تئوری در مورد اینکه «تمامی درختان برگ دار در زمستان برگهای خود را از دست میدهند»، لازم نیست که میلیاردها درخت را از نظر گذراند. برای رد کردن این تئوری، تنها یک درخت که برگهایش را حفظ کرده، کافی است.
اگر معیارهای پوپر را به یک بت تبدیل نکنیم، خود این روش به هیچ وجه بد نیست. میتوان از آن همچون ابزاری مناسب برای تکمیل و اصلاح نظریههای علمی استفاده کرد. اما در مارکسیسم همه چیز هست: هم علم، هم عمل. برای توصیف چنین سیستم پیچیدهای، مفهوم «پارادایم» که از طرف «توماس کوهن»، فیلسوف و منتقد کارل پوپر به کار گرفته شده، مناسبتر است.
پس در کلیترین حالت، در مورد پارادایم مارکسیستی چه میتوان گفت؟ در کلیترین حالت، مارکسیسم آموزهای در مورد جامعه بشری است که در آن مردمان زندگی میکنند. اگر مارکسیسم یک آموزه اصیل است، پس باید دیدگاه خاص خود را درباره انسان ارائه دهد که با دیگران متفاوت باشد. واقعا همینطور است، یعنی مردم شناسی مارکسیستی از دیگران متمایز است.
مردم شناسی مارکسیستی مبتنی بر این است که قضاوت کردن در مورد انسان فقط با تحلیل پروسههای فیزیکی و شیمیائی در جسم او و بررسی آن همچون یک پدیده بسیار پیچیده زیست شناسانه ممکن نیست. از نقطه نظر مارکسیسم، جسم انسان هنوز انسان نیست و فقط امکان تبدیل شدن به انسان را دارد. طبق نظر مارکس، «… ماهیت انسان تجریدی نیست… او مجموعه تمامی مناسبات اجتماعی است». دقیقا، محیط اجتماعی، از خانواده و اقوام آغاز شده تا کلٌ تمدن بشری، پتانسیل زیستی(بیولوژی) انسان را میسازد.
بدین ترتیب، طبیعت انسان چیزی ثابت و تغییرناپذیر که توسط زیستشناسی تعیین شده باشد، نیست. بلکه ساختاری تغییر پذیر است که تا اندازه زیادی به جامعهای که شخص در آن زندگی میکند و محیط اجتماعی پیرامونی بستگی دارد.
از این حکم، نتیجه مهمی گرفته میشود: محیط اجتماعی که انسان را شکل میدهد، به نوبه خود، از طرف انسانها شکل میگیرد و میتواند تغییر کند. ارتباط متقابل بوجود میآید. به این معنا که انسان محیط را تغییر میدهد و خودش نیز تغییر میکند.
به این ترتیل، ما به ایده بنیادین مارکسیسم میرسیم:«اگر شخصیت انسان توسط شرایط شکل میگیرد، پس باید شرایط را انسانی کرد».
اینک ما اولین مجموعه مفاهیم پایهای را بدست آوردیم که کلٌ ساختمان مارکسیسم بر آن استوار است: انسان ساخته مناسبات اجتماعی محیط خود است؛ انسان میتواند این محیط را تغییر دهد؛ انسان با تغییر محیط ، خودش نیز مجددا تغییر میکند. ولی، خارج از این محیط، علیرغم مغز بزرگ داده شده توسط طبیعت، دست و پنجه قوی، دستگاه صوتی و توانایی راه رفتن روی دوپا، با وجود تمامی این ویژگیهای متمایز، او همچنان حیوان با هوش و چابک باقی میماند.
پس اینطور میشود، که برای رد علمی بودن مارکسیسم در سطح بدیهیات، فقط کافی است که این تز مردود شناخته شود. آیا میتوان آنرا به صورت تجربی انجام داد؟ بله، امکانپذیر است! فقط باید ثابت کرد که «موگلی»(۱)که در میان گله گرگها بزرگ شده، میتوانست به یک انسان عادی تبدیل شود… و آنوقت تمام مارکسیسمِ ما، بقول معروف «به باد فنا» میرود و میتوان یک نقطه پایانی پررنگ در انتهای آن گذاشت.
اما مسئله این است که موگلی در دنیای واقعی وجود ندارد! نمونه حقیقی به اصطلاح بچههای «موگلی» کاملا صحنه دیگری را نشان میدهد. بچهای که بدون تماس با مردمان بزرگ شده، نه فقط نمیتواند به انسان امروزی تبدیل شود، بلکه حتی نمیتواند مهمترین تواناییهای انسان، از جمله سخن گفتن را بیاموزد.
تئوری «کار، منشاء انسان» نوشته فردریش انگلس تاییدی بر جملات فوق است. طبق نظر انگلس، کار «اولین شرط اساسی تمامی زندگی بشریت است، تا حدی که باید گفته شود که کار، خود انسان را بوجود آورد».
کار، یک مفهوم کلیدی برای مارکسیسم است. اما معنای وسیع این کلمه فقط حرکت دادن داس و چکش نیست، بلکه شکل ویژه مناسبات اجتماعی مورد نظر است. چنانکه انگلس نوشت «توسعه کار ضرورتا به انسجام بیشتر جامعه کمک کرد و منجر به افزایش موارد حمایت متقابل و فعالیتهای مشترک و همچنین درک روشنتر از مزایای فعالیتهای جمعی برای هر یک از اعضای جامعه شد. خلاصه انسانها به این نتیجه رسیدند که آنها احتیاج دارند که چیزی به یکدیگر بگویند».
بدین ترتیب، انسان نه فقط کار را، بلکه کار مشترک را بوجود آورد. انگلس نوشت: «در سایه فعالیتهای مشترک، انسانها این استعداد را پیدا کردند که کارهای پیچیدهتری انجام دهند، اهداف هر چه بالاتری برای خود تعیین کنند و به آنها برسند».
با کمک کار، ما اشیاء جهان پیرامون خود را تغییر میدهیم، فرهنگ مادی و معنوی را می آفرینیم ، خود نیز تغییر میکنیم و هرچه بیشتر به انسان تبدیل میگردیم.
مخالفین مارکسیسم معتقدند که سرشت انسان ثابت است و توسط زیستشناسی مشخص و تعیین شده است؛ سرمایهداری بهترین و مناسبترین محیط اجتماعی برای چنین موجودات تجاوزگر و خودخواهی به نام انسان است. اما فاکتهای عینی نشان میدهد که اگر محیط اجتماعی ما تغییر کند، هر چند آهسته و با مشکلات بسیار، ما نیز تغییر خواهیم کرد.
اکنون ما میدانیم که مارکسیسم در اساس خود، یک نظریه علمی، منطقی و مبتنی بر شواهد تجربی است.
و همچنین ما میدانیم که از کجا باید آموزش مارکسیسم را آغاز کنیم. از همان جایی که خود مارکس آغاز کرد. در حقیقت، تمام آثار قدیمی مارکس دقیقا در رابطه با مشکلات انسان، مشکل بیگانه شدن انسان از محصول کار خویش، از انسانهای دیگر و از خودش بود. کار که انسان را بوجود آورد، باید پتانسیل خلاقیت او را آشکار کند؛ و کار باید موجب شادی گردد.
اما مارکس دید که در واقعیت پیرامونی، «انسان در کار خود، نه تنها خود را تایید نمیکند، بلکه نفی میکند. احساس خوشبختی نمیکند، احساس بدبختی میکند. نمیتواند نیروی جسمی و روحی خود را آزادانه بکار گیرد، بلکه جسم خود را فرسوده و روح خود را نابود میکند…». برای حل این تضاد ضروری بود که تحقیقات وسیعتری، از جمله در عرصه اقتصاد سیاسی، انجام گردد. چون در حقیقت، اقتصاد همان عرصهای است که تعیین کننده شرایط زندگی واقعی انسانها است؛ و دقیقا از همین جا، «مانیفست» و «کاپیتال» و تمامی ساختمان ایدهای که آنرا مارکسیسم مینامند، زاده شد.
نوشته حاضر تنها مدخلی به عمارت عظیم مارکسیسم است؛ و این مدخل بر پایه منطق و واقعیتها بنا شده است. با چنین پشتوانهای، علیرغم همه دشواریها، میتوان با اطمینان به پیش رفت.
به هر حال، در نظریه مارکسیستی نیز مشکلاتی وجود دارد و این نظریات را به هیچوجه نمیتوان کامل و ایدهآل دانست. اما این فقط به این دلیل است که تمام نظریههای علمی چنین هستند.
مترجم: ر.ح.بازیار
- (۱)توضیح مترجم: موگلی نام پسربچهای در داستان تخیلی «کتاب جنگل» نوشته رودیارد کیپلینگ، نویسنده انگلیسی است که توسط گرگها بزرگ شده است. کیپلینگ در سال ۱۹۰۷ به خاطر نوشتن رمان جاسوسی «کیم» جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان