چمدانی پر از رؤیا

بازگشت – سرنوشت تلخ زنان افغانستان.

بازگشت برای خیلی‌ها تنها بستن چمدان و عبور از مرز نیست؛ یعنی خداحافظی با آرزوهایی که سال‌ها برایش جنگیده‌اند. واژه‌ای هراس‌آور است، چون معنایش بریدن از همه‌چیز، از دست رفتن آنچه ساخته‌ای و فرورفتن دوباره در تاریکی است. امروز سرنوشت بسیاری از مهاجران زن افغانستانی در ایران با همین واژه گره‌ خورده؛ «بازگشت»….

مجبوریم بازگردیم

هرکدام قصه‌ای دارند؛ از مریم ۱۸ ساله که مدرسه و رؤیایش نیمه‌تمام مانده تا نورا که بعد از مرگ همسرش با هزار جور سختی دست‌وپنجه نرم می‌کند و سارا و معصومه که زندگی‌شان به شکلی عجیب و تلخ تغییر کرده.

«ما بعد از سقوط جمهوریت به ایران آمدیم، با ویزای سه ‌ماهه آمدیم. اون موقع چهار بار همین ویزا تمدید می‌شد. دو سال اینجا بودیم، چهار بار تمدید کردیم. بعد برگه سرشماری گرفتیم.»

برگه‌های سرشماری که در میان مهاجران به نام برگه آبی معروف شده است، به‌مثابه اجازه اقامت کوتاه‌مدت در ایران بود، مسئولان در دفاتر کفالت(امور مهاجرتی) گفته بودند: جای نگرانی نیست، این برگه‌های آبی تمدید می‌شود. خیلی از مهاجران با گرفتن این برگه‌ها برای آینده خود و فرزندانشان برنامه‌ریزی کردند، خانه اجاره کردند، فرزندان خود را در مدرسه ثبت‌نام کردند. تا اینکه ناگهان وزارت کشور اعلام کرد که همه برگه‌های آبی یا همان اجازه‌ نامه‌های موقت اقامت باطل است و از این پس ارزشی ندارد.

حالا که برگه‌های اقامتشان باطل شده، مریم هم مثل خیلی از دختران افغانستانی مجبور به بازگشت است، جایی که به قول خودش زنان و دختران به تنهایی حق ندارند حتی تا سر کوچه بروند. می‌گوید: «باید بریم، اگه اینجا بمونیم باید به‌عنوان تبعه غیرقانونی و با کلی تبعیض زندگی کنیم. نه من می‌توانم اینجا به مدرسه بروم و نه برادرها سرکار. مجبوریم برگردیم.»

مریم هفده‌ساله اگرچه این حرف‌ها را با لحنی آرام می‌گوید، اما از همان اولِ صحبت لرزش صدایش را احساس کردم. وقتی جمله «مجبوریم برگردیم» را بر زبان می‌آورد، لحنش تغییر می‌کند؛ بغضش می‌شکند و معنای بازگشت را از یک انتخاب ساده به یک اجبار تلخ بدل می‌کند.

«خانواده‌ام برای این به ایران اومدند که من بتونم درس بخونم و ادامه تحصیل بدم. وقتی طالبان اومدند، من کلاس دهم بودم. مدارس رو بستند. اوایل طالبان اجازه دادند دخترها در موسسه‌های خصوصی آموزش عالی افغانستان دریکی دو رشته طبی مثل دندان‌پزشکی یا قابله‌گی (مامایی) تحصیل کنند؛ آن‌هم دوره‌های تحصیلی دوساله (کاردانی) و به‌سختی و با پول زیاد که همه دخترها شرایطش رو نداشتند. حالا طالبان همان را هم جمع کردند.»

مریم درست می‌گوید؛ طالبان حتی تحصیل در رشته دوساله طبی را هم بعد از مدتی ممنوع و مراکز آموزشی این رشته‌ها را تعطیل کردند.«کار هم که تعطیل. طالبان از کارگاه‌های خیاطی در خانه‌ها هم مالیات می‌گیرند که با این درآمدهای کم خیلی‌ها نمی‌توانند مالیات بدهند. من به‌عنوان یک دختر هیچ جا نمی‌تونم کارکنم، هیچ جا نمی‌تونم درس بخونم، هیچ جا. حتی برای بیرون رفتن از خانه باید یک مرد محرم همراهم باشه. ما به‌عنوان دختر حتی حق نداریم با فروشنده‌ها حرف بزنیم؛ مردی که به ما محرم است، باید به‌جای ما حرف بزنه. حالا بقیه‌اش رو تصور کنید…»

صدای مریم آرام است، اما کلماتش انگار مثل پتکی بر مغزم می‌کوبد. بازگشت برای او، فقط  تغییرمکان نیست؛ پایان رؤیاهایش است و تغییر سرنوشت.

نه خیمه‌ای، نه لقمه نانی

نورا وقتی از «بازگشت» حرف می‌زند، تن و بدن آدم می‌لرزد. دو سال پیش شوهرش را به خاطر سرطان در ایران از دست داد. با صدایی غمگین و پر از اضطراب می‌گوید: «من اینجا در ایران خانه‌ها را تمیز می‌کنم و یه لقمه نان برای بچه‌ها می‌آورم ؛ اما در افغانستان همین کار ساده را هم نمی‌توانم انجام بدهم؛ طالبان اصلاً به زن‌ها اجازه کار نمی‌دهند.زنان حتی اجازه بیرون رفتن از خانه را به تنهایی ندارند…من تشویش این را دارم که وقتی هیچ مرد محرمی ندارم چطور از خانه برای خرید بیرون بروم.ماموران در خیابان‌ها هستند و جلو هر زن تنها را می‌گیرند و باید برگردد خانه.»

او با دست‌های لرزانش روسری‌اش را مرتب می‌کند: «خیلی از مهاجران افغانستانی از پاکستان هم بیرون‌شدند و برگشتند افغانستان. از ایران هم این‌همه آدم را بیرون کردند. بعضی  که برگشتند روی کوه‌ها خیمه (چادر) زدند و در چادر زندگی می‌کنند. ما هیچی نداریم؛ نه خیمه، نه پتو، هیچی! دو تا بچه خرد (کوچک) دارم؛ یکی هفت ساله و یکی پنج‌ونیم ساله. نمی‌دانم باید چکار کنم. مجبوریم برگردیم، درحالی‌که در افغانستان هیچ‌کس و هیچ جا را نداریم. نه خانه‌ای داریم، نه جایی برای زندگی، نه کسی که از ما دستگیری کند. مکاتب (مدارس) هم‌بسته ا‌ست…»

نورا که زن سرپرست خانوار است، مکثی می‌کند و بعد با گریه ادامه می‌دهد: «مدارک فوت شوهرم را بردم دفتر کفالت (دفاتر رسیدگی به امور مهاجرین) و گفتم: تو را به خدا! مهر خروجی نزنید، اجازه بدهید یک سال یا یک‌ونیم سال دیگر اینجا بمانیم تا بچه‌هایم کمی بزرگ‌ترشوند. ولی قبول نکردند. مهر خروجی زدند و گفتند: اخراج! کاش جایی داشتیم، سقفی که پناه ما شود، اگر داشتیم خودمان می‌رفتیم؛ اما هیچی نداریم.»

صدایش آرام‌تر می‌شود، اما همان بغض در کلماتش هنوز باقی است: «اینجا یک خانه اجاره کردیم با بیست میلیون پول پیش و ماهی شش میلیون تومان اجاره. خانه‌ای که نه کولر داشت، نه هیچ‌چیز دیگر. اما به همین هم راضی بودم. این آخرها کرایه نداشتیم بدهیم، صاحب‌خانه سر هرماه شش میلیون تومان کم کرد حالا همان پول هم تمام‌شده. نمی‌دانم بعد از رفتن به افغانستان کجا سر به زمین بگذاریم.»

مینا و دختران افغانستان؛ گرفتار ازدواج اجباری

مینا سرنوشت دختران افغانستان را با درد و بغض روایت می‌کند: «در دوره طالبان اول این رسم بود که دخترها نباید زیاد درس بخونند، باید زودتر ازدواج کنند. می‌گفتند این را اسلام گفته، درحالی‌که اسلام چنین چیزی نگفته.»

او ادامه می‌دهد:«بعد ازسقوط طالبان اول(دوران جمهوریت افغانستان)، خیلی از دخترها فرصت پیدا کردند به مدرسه و دانشگاه برند و بعد از آن به ازدواج فکر کنند. مثلاً در ولایت(استان)ما؛ بدخشان خیلی کم پیش می‌اومد که دختری بعد از پایان مدرسه ابتدایی فوری مجبور به ازدواج بشه، حتی در روستاها. اما حالا که طالبان دوباره برگشتند و چهار سال گذشته، همه چیز مثل قبل از دوران جمهوری شده. در روستای ما هیچ دختری نیست که سنش از سیزده گذشته باشه و هنوز ازدواج نکرده باشه؛ همه مجبور شدند.»

مینا می‌گوید:«طالبان معتقدند وجود یک دختر مجرد در خانه باعث فساد جامعه می‌شه. اصلاً نمی‌پرسند دختر می‌خواد یا نه؛ می‌گند باید ازدواج کنه. وقتی با دخترها در مزار شریف، بدخشان یا کابل صحبت می‌کنم، می‌بینم خانواده‌ها هم تحت فشار هستند و می‌گند دختر باید زود ازدواج کنه. خیلی کم پیش می‌آید که خانواده اجازه بده دختر بعد از دوره نوجوانی ازدواج کنه.خانواده هم اجازه بدهد طالبان اجازه نمی‌دهند، اگر بعد از چند بار اخطارطالبان به خانواده ای، دختر مجرد ازدواج نکند خود طالبان از میان خودشان کسی را برای خواستگاری می‌فرستند، بعضی از طالب‌ها خودشان زن اول و دوم دارند و باز دنبال دختران نوجوان هستند.»

«خیلی از دخترها حتی اون‌هایی که دبستان رو کامل نکردند، به اجبار ازدواج کردند؛ در سراسر افغانستان دخترها مجبورند سریع ازدواج کنند. شرایط سخت زندگی و نبود امکان کار برای دخترها، حتی خانواده‌ها را هم مجبور می‌کنه که بگند :ببین! فلان دختر ازدواج کرده، شوهرش خرجش رو می‌ده، تو هم برو ازدواج کن. با این حال، برخی دخترها مقاومت می‌کنند، تلاش می‌کنند مخفیانه درس بخونند و زندگی خودشون رو حفظ کنند. اما ازدواج اجباری هنوز بخش بزرگی از زندگی دختران در افغانستان است، حتی  دختران پانزده- شانزده ساله‌ زیادی مجبور شدند با مردانی خیلی بزرگ‌تر از خود ازدواج کنند.زنان و دختران هیچ کنترلی روی زندگی خود ندارند.»

عارفه؛ زنی تنها و بی‌کس، درگیر خشونت و مهاجرت

عارفه هم مثل بقیه زنان و دختران افغانستانی که این روزها با آنها صحبت کرده‌ام با صدایی بغض‌آلود، حرف می‌زند. سال‌ها قربانی خشونت‌های فیزیکی، کلامی و جنسی همسرش بوده و برای نجات خود و سه پسر کوچکش، به خانه امن پناه برده بود. حالا عارفه و سه فرزندش، که تا پیش از این در خانه امنی در تهران حمایت می‌شدند، بدون پناهگاه و بی‌کس مانده‌اند.

و امروز، وقتی دولت ایران برگه خروج به دستشان می‌دهد، تهدید واقعی بازمی‌گردد.احتمالاً او و فرزندانش دوباره به محیطی تحمیلی با شرایط ناامن سپرده می شوند، جایی که هیچ حمایتی وجود ندارد.

در دوره جمهوریت و قبل از روی کارآمدن دوباره طالبان در افغانستان، خانه های امن در برخی شهرهای افغانستان وجود داشت و زنان خشونت دیده می‌توانستند به این خانه‌ها بروند اما در حال حاضر همه این خانه های امن توسط طالبان بسته شده است و زنانی که به خاطر خشونت‌های شدید شوهرشان خانه را ترک می‌کنند، با اجبار طالبان به خانه شوهر آزارگر بازگردانده می‌شوند.

عارفه و پسرانش اکنون در نقطه‌ای ایستاده‌اند که هر تصمیمی می‌تواند سرنوشتشان را برای همیشه تغییر دهد؛ نقطه‌ای که نام آن «بازگشت بی‌رحمانه » است.

برای بسیاری از این زنان، «بازگشت» به معنای پایان نیست؛ بلکه آغاز مبارزه‌ای تازه است، مبارزه‌ای برای بقا، امنیت و داشتن زندگی‌ای که حق طبیعی هرانسان است.