از دل کابوس امیدی زاده نخواهد شد

‍روایت جنگ‌ از درون

من در تمام زندگیم هیچ جنگی را نخواسته‌ام. افتادن موشک بر سر هیچ‌کس را نخواسته‌ام. هرگز در پسِ پسِ مخیله‌ام هم نگذشته جنگ هم یک گزینه است. مگر می‌شود از دل کابوسِ وحشت و ویرانی امیدی زنده شود.

نگین همایونی-کانون زنان ایرانی

دو شب پیش در خانه‌ام حوالی شریعتی، ساعت ۱۲:۳۰، صدای رد شدن جنگنده‌ها را از آسمان بالای خانه‌ام شنیدم.‌ بلافاصله در جایی‌که به عنوان پناهگاه برای خودم ساخته‌ام پناه گرفتم؛ جایی روی زمین میان مبل و دیوار. نمی‌دانم ثانیه‌ها کش‌دار می‌شد یا آنها بر فراز خانه‌هامان می‌چرخیدند. بعد از دقایقی که گذشت یا در نظر من آمد که آن‌همه گذشته انفجارها شروع شد. اول دورتر و بعد نزدیک و نزدیک‌تر. اضطراب همه وجودم را گرفته ‌بود. بعد از آن برای اولین بار صدای فرود آمدن دو موشک را شنیدم. در آن چند لحظه که صورتم را به پشتی مبل می‌فشردم و فکر می‌کردم این صدای ویراژ موشکی است که حتما به خانه قدیمی ما می‌خورد، وگرنه چرا من آن ‌را اینگونه و به وضوح می‌شنوم، تمام زندگیم از جلوی چشمم رد شد. در همان چند لحظه. و بعد پنجره‌ها و دیوارهای خانه لرزید و بوی گسی مثل دود و گاز یا نوعی بوی سوختگی که تشخیصش نمی‌دادم در خانه پیچید. جرات نداشتم از جایم بلند شوم و ببینم چه شده. چنان ترسی را تجربه کردم که گرچه در چند روزی که جنگ آغاز شده فقط در همین حالت ترس و غم و اضطراب مدام بوده‌ام اما این‌بار انگار خودم را در دو قدمی مرگ دیدم. مرگی از ناکجا، مرگی تحمیلی با یک عنوان پوچ دروغین تزیینی در خانه‌ام توسط بیگانه‌ای که نمی‌شناختمش. حتی تصویر تکه‌تکه شدن و معلق شدن و عجین شدنم را با تیر و تخته‌های خانه در آنی در ذهنم تصور کردم و به این فکر کردم که چقدر از درد را قبل از آنکه جانم کامل برود حس می‌کنم. همه اینها در همان لحظه که شاید حتی ثانیه‌ای بود از ذهنم گذشت. ساختمانی، خیابانی آنطرف‌تر که موشک بر آن فرود آمده‌بود تلی از خاک شده بود و صبح روز بعد در تمام کوچه هنوز انگار طوفان خاک به پا بود. آنقدر که نمی‌شد نزدیک شد. تمام ماشین‌هایی که اطراف پارک شده بودند آسیب دیده بودند و نمی‌دانم چند نفر کشته. آیا بر آنها همان گذشت که در ذهن من تداعی شد یا اصلا وقت نکردند بدانند چه بَرِشان می‌گذرد. هر کدامِ همسایه‌ها در موردش گمانه‌ای داشت .به‌ظنِ مرد مسنی شاید محل رفت و آمد نظامیان بوده. دیگری می‌گفت مگر قرار است همه بدانیم کنارمان چه کسی زندگی می‌کند. و یکی دیگر می‌گفت تکلیف جان‌ها و خانه‌های اطراف چیست؟!…

من در تمام زندگیم هیچ جنگی را نخواسته‌ام. افتادن موشک بر سر هیچ‌کس را نخواسته‌ام. هرگز در پسِ پسِ مخیله‌ام هم نگذشته جنگ هم یک گزینه است. مگر می‌شود از دل کابوسِ وحشت و ویرانی امیدی زنده شود.

ما این جنگ را نمی‌خواستیم. هرگز نمی‌خواستیم. ما پس از دو ماه سوگ نمی‌خواستیم همه چیز بیشتر بر سرمان آوار شود و هر روز بلرزیم و در خانه کز کنیم و منتظر باشیم کِی کدام موشک آمریکایی یا اسرائیلی به کدام بهانه بر سرمان آوار می‌شود. اغراق نمی‌کنم، همین حالا که چند روز بیشتر نگذشته تار سفیدی را بر شقیقه‌ام یافتم. مگر چقدر می‌شود در ترس و اضطراب و ماتم زندگی کرد. حتی اگر جان سالم و مثلا بی‌آسیب به در بردیم همه مان چند سال پیرتر شده‌ایم. اگرخاک ایران در امنیت مانده باشد. آن‌وقت همه می‌دانند که جنگ برای هیچ‌کس آرامش و خوشبختی نمی‌آورد. شاید پیش‌تر هم می‌دانستند. شاید همه می‌فهمند هیچ دولت خارجی به فکر مردم دیگری نیست، چه رسد که از قبل بارها و بارها امتحانش را بدجوری پس داده باشد. شاید همین را هم همه می‌دانستند اما غم و اندوه تعدادی را مستاصل کرده‌ بود و گمان می‌کردند بالاتر از سیاهی رنگی نیست و عده‌ای نیز که جایشان و جانشان امن بود بر طبلش کوبیدند. اما برای ما انگار سیاه هم طیف‌های گوناگون دارد. سیاه و سیاه‌تر و سیاه‌تر.

همه می‌فهمند آنگاه که دیگر دیر است.

لعنت به جنگ!

*نویسنده، فیلمساز و فعال حقوق زنان