اگر جنگ درد ندارد؛ لطفاً بیایید کنار ما

نامه‌ای به ایرانیان جنگ طلب خارج از کشور
حالا وقت جنگ است که عزیزانی می‌فرمایند درد ندارد. زود می‌آید و یک جراحی خیلی تر و تمیز می‌شود و باید از آن استقبال کرد. خب چرا در تمام این لحظات حساس کنونی ما این‌جا باشیم و شما دور از ما؟ چرا ما با دلار ۱۶۵ هزار تومانی منتظر باشیم آمریکا بیاید و بزند و برود و بکشد و فرش خون خوشگل‌تر شود؟ خب چرا با هم از این لحظات مبارک آزادی به صورت اشتراکی لذت نمی‌بریم؟ چرا شما آن‌طرف مرزها انتظار می‌کشید؟ بیایید این لحظات شیرین و قشنگ و نایس را که عزیزانمان در زندان هستند با هم تجربه کنیم. با هم برویم کهریزک‌گردی، برویم سر خاک عزیزان تا ترامپ بیاید و بزند؛ همه با هم از این جراحی بدون خونریزی لذت ببریم؟…

شهرزاد همتی

هفته‌ای یک شب قرار است هر سه نفر کنار هم بخوابیم. من و نادر و افرا. امروز جایمان را همان‌جایی پهن کرده‌ایم که روزهای جنگ می‌انداختیم؛ اتاق پذیرایی اصلی. افرا وسط من و نادر می‌خوابد و قصه گوش می‌دهد و می‌خوابد. خوابش سنگین است. برای همین کلاً نفهمید جنگی در کار است. لحظاتی که خانه مثل گهواره می‌لرزید، افرا در آغوش من خواب بود. درها محکم به هم می‌خوردند و من گوش‌هایش را گرفته بودم. امشب آن‌جا خوابیدیم، همان‌طور تنگ هم. بچه سرماخوردگی دارد و ناراحتی می‌کند اما زود خوابش می‌برد. ما چه‌کار می‌کنیم؟ صفحه‌های اینستاگراممان را باز می‌کنیم. من خبرهای جنگ را برای سحر می‌فرستم، عکس کشته‌ها را برای نادر، و بعد یک‌دفعه می‌زنیم زیر گریه. آن وقت چیزی می‌بینم که عصبانی‌ام می‌کند و کسی می‌گوید: شهرزاد ساکت باش! الان وقت حرف زدن نیست.
من به پزشکی قانونی رفته‌ام، در بیشتر تشییع‌پیکرها حضور داشتم و همین باعث می‌شود در برابر هر اظهارنظری سکوت کنم. اظهارنظر نهایی را به خانواده‌های داغدار می‌سپارم و کارم را می‌کنم؛ همان کاری که در تمام این روزها با همه فشارها کردیم. ما روایت کردیم. از بیمارستان‌های پر از بیمار، از خانواده‌های کشتگان. به اندازه بضاعتمان نوشتیم. عکس عزیزان مردم را منتشر کردیم. همین از دستمان برمی‌آمد، خاک بر سرمان.
یکی از تدابیر نیروهای امنیتی وقتی از پستی از تو ناراحت هستند، فشار برای برداشتن پست از صفحه‌های مجازی است. تهدید آن‌ها امنیتی است و من چه‌کار می‌کنم؟ طبیعتاً مثل یک شهروند که می‌دانم وظیفه اصلی‌ام را در رسانه‌ام انجام می‌دهم، با دندان‌هایی که محکم بر هم ساییده می‌شود پست را برمی‌دارم. اما این برداشتن پست، این ترس از نوشتن، حالا روی دیگری دارد؛ رویی که ممکن است فعالان مدنی، نویسندگان و روزنامه‌نگاران را بیش از تهدیدهای امنیتی آزار بدهد. فشار اجتماعی، تهدیدهای فضای مجازی، بولی شدن و انگ وطن‌فروشی باعث می‌شود تو این‌جا هم سانسور شوی.
ما در تمام این سال‌ها سانسور شدیم. گفتند باید جنگ شود چون شما که این‌جا هستید خیلی فهم دقیقی ندارید و خودفروخته‌اید و جنگ دموکراسی می‌آورد؛ سکوت کردیم. گفتند فرش قرمز از خون عزیزانمان برای مهاجران خارج از کشور و رهبر مورد نظرشان پهن شده؛ ما با چشمان گرد نگاه کردیم و اشک‌هایمان سرازیر شد و سکوت کردیم. در تظاهرات فریاد زدند: زن-جندگی-آزادی؛ سکوت کردیم. به تنها جنبشی که تا حدی توانست مرزهای دیکتاتوری را بشکند گفتند جنبش منقضی شده؛ باز هم سکوت کردیم.
از آن طرف داستان طور دیگری بود. گفتند تروریست‌ها کشتند. ما فیلم‌ها را می‌دیدیم و سکوت کردیم. گفتند تروریست‌ها زدند و برایشان چهلم گرفتند؛ ما رفتیم به بهشت‌زهرا و سینه کوبیدیم، به سر و صورتمان زدیم و دم برنیاوردیم. یکی مدام پشت‌مان آمد و گفت: هیس! حرف نزنید. الان وقتش نیست.
بگذارید یک اعتراف تلخ بکنم. رفتار شما با ما از جمهوری اسلامی هم ترسناک‌تر است. خیلی از فعالان مدنی حاضرند زندان ج.ا. را تحمل کنند اما هدف حمله سایبری هتاکانی قرار نگیرند که روزهای شکنجه دموکراسی‌خواهان را فراموش کرده بودند.
حالا وقت جنگ است که عزیزانی می‌فرمایند درد ندارد. زود می‌آید و یک جراحی خیلی تر و تمیز می‌شود و باید از آن استقبال کرد. خب چرا در تمام این لحظات حساس کنونی ما این‌جا باشیم و شما دور از ما؟ چرا ما با دلار ۱۶۵ هزار تومانی منتظر باشیم آمریکا بیاید و بزند و برود و بکشد و فرش خون خوشگل‌تر شود؟ خب چرا با هم از این لحظات مبارک آزادی به صورت اشتراکی لذت نمی‌بریم؟ چرا شما آن‌طرف مرزها انتظار می‌کشید؟ بیایید این لحظات شیرین و قشنگ و نایس را که عزیزانمان در زندان هستند با هم تجربه کنیم. با هم برویم کهریزک‌گردی، برویم سر خاک عزیزان تا ترامپ بیاید و بزند؛ همه با هم از این جراحی بدون خونریزی لذت ببریم؟
راستش من این متن را برای منتشر نکردن نوشته‌ام، نه به خاطر اینکه سال‌ها پیش در توییتر قول داده بودید فردای براندازی از درختی در میدان هفت‌تیر آویزانم کنید؛ که من در نهایت چه به دست شما و چه به دست دیگران این روز را تجربه می‌کنم. من روزه سکوت می‌گیرم به خاطر خانواده جاویدنامان وطن، به خاطر همه آن‌ها که عزیزی از دست داده‌اند و صاحب عزای اصلی آن‌ها هستند. من سکوت می‌کنم تا مطیع تصمیم آن‌ها باشم. اما یادم نمی‌رود در روزهایی که این‌جا بوی خون می‌داد، شما در راهپیمایی مونیخ فریاد کشیدید برای شاهزاده و گفتید ما فرش قرمزی از خون پهن کرده‌ایم. من این تشبیه ناجوانمردانه شما را تا زنده‌ام با خودم حمل می‌کنم…
و اما خودم: من تماشاگر این روزهای سردم و امیدوارم بمبی که می‌آید اگر به خانه ما خورد، همه‌مان را ببرد؛ من و افرا و نادر را وقتی

کانون زنان ایرانی