دکتر نورایمان قهاری، روانشناس: یکی از وظایف محوری روانشناسی متعهد افشای همان فرضیاتیست که با نام «حقیقت» و عقل سلیم به جامعه تحمیل میشون، اما در عمل ذهن و ارادهٔ مردم را به کنترل درمیآورند. در شرایط سلطه و بحران، زمانی که طبل جنگ از صدا نیفتاده است، جنگ روانی نهتنها ابزار پنهانسازی حقیقت، بلکه ابزاری حیاتی برای مهار روان جمعی و تخریب امید اجتماعی است. روانشناسی رهایی نشان میدهد که ساختارهای قدرت چگونه با تولید گفتمان، مهندسی امید، و دشمنسازی تلاش میکنند نیروهای مقاوم را به تودههایی منفعل، فرمانبردار، یا وابسته بدل کنند….
از همین منظر است که میتوان به شکایت اخیر جولیان آسانژ علیه اعطای جایزهٔ صلح نوبل ۲۰۲۵ به ماریا کورینا ماچادو نگریست.
آسانژ، بنیانگذار ویکیلیکس، با افشای هزاران سند محرمانه دربارهٔ جنگها، جنایات، و فساد ساختاری قدرتهای جهانی، بهویژه جنایات ارتش آمریکا در عراق و افغانستان، نظمی را به چالش کشید که «اطلاعات» را در خدمت سلطه به کار میبَرَد. انتشار فیلمی از کشتار غیرنظامیان در بغداد با گلولههای هلیکوپتر آمریکایی از نمونههای شاخص افشاگریهای اوست. پس از سالها تعقیب، زندان، و تبعید، او اخیراً بنیاد نوبل را متهم کرده که با اهدای جایزه به ماچادو «در تسهیل جنایات جنگی» نقش داشته است.
ماچادو، از چهرههای شاخص راست افراطی در ونزوئلا، بارها از تحریمهای اقتصادی و مداخلهٔ نظامی در کشورش حمایت کرده است. او در مصاحبهای گفته: «اگر دخالت خارجی به آزادی ما بینجامد، نهتنها لازم، بلکه اقدامی شرافتمندانه، زیبا، و دلنشین است.» این نوع «زیباسازی خشونت ساختاری» تنها یک موضعگیری سیاسی نیست، بلکه بازتابی از روانشناسی سلطه است که نشان میدهد چگونه سازوکارهای قدرت از طریق زبان، معنا، و تصویرسازی واقعیت را تحریف و کنشگری اخلاقی را با مفاهیمی فریبنده جایگزین میکنند. در این چارچوب، زبان چنان به خدمت سلطه درمیآید که خشونت اشغالگرانه به تجربهای زیبا جلوه داده میشود تا ذهن جمعی از تشخیص ماهیت واقعی آن بازبماند.
شکایت آسانژ فقط یک مسئلهٔ حقوقی نیست. این پرونده نمونهایست از اینکه چگونه نهادهایی چون جایزهٔ صلح نوبل، که در ظاهر حامل پیام صلح و انساندوستیاند، در واقع بارها در مشروعیتبخشی به خشونت، گسترش سلطه، و مداخله در سرنوشت ملتها نقش ایفا کردهاند. از هنری کیسینجر، معمار بمباران کامبوج، تا باراک اوباما، طراح جنگ پهپادی و فروپاشی لیبی، و از آنگ سان سوچی تا شیمون پرز؛ بسیاری از برندگان این جایزه نه صدای صلح، بلکه شریک پروژههای سلطهٔ جهانی بودهاند، پروژههایی که زیر پوشش دموکراسی و حقوق بشر، خشونت، بیثباتسازی، و مداخله را تئوریزه و توجیه میکنند.
روانشناسی رهایی رویکردی است که بر تحلیل سازوکارهای سلطه تمرکز دارد و نشان میدهد قدرت چگونه با بهرهگیری از فریب، زبان، و کنترل ذهن سلطهاش را بازتولید میکند. این رویکرد نشان میدهد که فرایندهایی مانند اهدای جوایز سیاسی صرفاً رویدادهایی بشردوستانه یا بیطرفانه نیستند، بلکه بخشی از مهندسی روان جمعیاند؛ سازوکاریاند که از طریق نمادهای مثبت واقعیتهای سلطهگرانه را پنهان و تحریف میکند. گرچه این جوایز ممکن است در ظاهر از سوی نهادهایی مستقل از دولتها اعطا شود، اما در عمل اغلب در راستای منافع سیاسی، اقتصادی، یا ژئوپولیتیکی قدرتهای مسلط شکل میگیرد.
این فرایندها نقش مهمی در مهندسی ذهن جمعی ایفا میکنند، زیرا با استفاده از نمادهایی چون «صلح» یا «حقوق بشر» نوعی از روایت را به جامعه القا میکنند که در آن قدرتهای مداخلهگر بهعنوان نجاتبخش، و قربانیان سلطه بهعنوان تهدید بازنمایی میشوند.در این چارچوب، نوبل نه صرفاً یک نماد، بلکه ابزاری روانی برای بازتولید سلطه است.
این الگو در فضای سیاسی ایران نیز فعالانه بازتولید میشود. بخشی از آنچه امروز «اپوزیسیون» نامیده میشود، با تمجید از ماچادو خواستار تحریمهای بیشتر و حتی حملهٔ نظامی به ایران است. این خواستها نه از دل رنج مردم، بلکه از دل ساختارهای ایدئولوژیک قدرت و توهم «رهایی وارداتی» برمیخیزند.
برخی از این افراد، که پیشتر در ساختار جمهوری اسلامی ایران فعال بودهاند، امروز در قامت «کنشگران رسانهیی» ظاهر شدهاند؛ نقششان مدیریت بحران به نفع حفظ نظم موجود و انحراف افکار عمومی از مسیر رهایی مستقل و مردمیست. در فضایی که رسانههای تحت حمایت قدرتهای غربی تریبون را تنها در اختیار چهرههای همسو قرار میدهند، صدای این افراد بلندتر از هر صدای مستقل و مردمی به گوش میرسد.
مردم ایران گرفتار حاکمیتیاند که دههها آنان را در فقر، فساد، سانسور، و سرکوب غرق کرده است.
اما نفرت از این ساختار، اگر به نیرویی برای کنش مردمی، سازمانیافتگی اجتماعی، و آفرینش نظمی نو بدل نشود، به آسانی میتواند به ابزار قدرتهای دیگر تبدیل شود. تغییر واقعی فقط زمانی ممکن است که خود مردم، نه نخبگان بیرونی یا بازیگران وابسته، مسئولیت بازسازی جامعه را بر دوش گیرند و نظمی نو برآمده از خواست و ارادهٔ زحمتکشان و ستمدیدگان بسازند، نه تحمیلشده از بیرون یا بالا.
تاریخ نشان داده است که مداخلهٔ خارجی، بهویژه از سوی قدرتهای جهانی، نهتنها آزادی نیاورده، بلکه به فروپاشی اجتماعی، کشتار، تحقیر، و تحمیل شکلهای نوین سلطه انجامیده است.
مردم آزادیخواه و برابریطلب ایران از دو سو زیر فشارند: از یک سو نیروهایی که با تمام قوا برای تحمیل مداخلهٔ خارجی و وابستگی تبلیغ میکنند، و از سوی دیگر، حکومتی که نهتنها با فشار اقتصادی و سرکوب سیاسی راهِ نفسِ اکثریت مردم را بریده، بلکه با بهرهبرداری از نارضایتی عمومی و نوستالژی تاریخی در میان برخی، هر بار در مواجهه با گسترش جنبشهای اعتراضی، نیروهای سلطنتطلب را به جان حرکات اعتراضی میاندازد تا صفوف مردم را متفرق و قطار اعتراض را متوقف کند.
در این میان، تمایز میان برخی از مدعیان اپوزیسیون و خودِ رژیم دشوار شده است. محمل پادشاهیخواهان به فضایی بدل شده که حکومت نیز بهراحتی در آن رفتوآمد دارد، زیرا که شباهتهای گفتمانی و هویتی میان این دو، بهویژه در باور به سرکوب صداهای مخالف و ضرورت تمرکز قدرت در دست یک فرد، مرزها را میانشان محو کرده است. گویی طرفداران رژیم کنونی و مدعیان نظم آینده دو روحاند در یک پیکر، با ظاهری متفاوت، اما با اندیشهای واحد: سرکوب.
در یکی از تجمعهای اخیر (۲۱ آذر ۱۴۰۴، در مراسم هفتم خسرو علیکُردی)، همان افرادی که در پشتیبانی از «شاه» شعار سر داده بودند اندکی بعد به بازداشت معترضان حاضر در همان مراسم پرداختند؛ با این حال، از سر دادن این شعارها از جانب رهبر این جریان تقدیر شدند.
اینجاست که تفکیک این دو جریان، با وجود تفاوتهای نمایشی، هر روز دشوارتر میشود، زیرا آنچه در عمق پیداست، نه تفاوت در جهتگیری آزادیخواهانه، بلکه اشتراک در منطق سرکوب و نفی کنش مستقل مردم است.
روانشناسی رهایی به ما میآموزد که چنین رخدادهایی صرفاً اتفاقهایی پراکنده نیستند، بلکه بخشی از یک جنگ روانی هدفمندند، جنگی که با مخدوشکردن مرزها، تحریف هویت جنبشها، عقیمسازی انرژی کنشگری، و تزریق بیاعتمادی و پراکندگی میکوشد جنبشهای مستقل را از درون فروبپاشد. این جنگ با تضعیف همبستگی، تحریف منبع امید، و القای ناتوانی، آگاهی جمعی را از مسیر مقاومت رهاییبخش منحرف میکند.
ما از تاريخ مى آموزيم كه آزادی فقط زمانی ممکن است که مردم، بهویژه زحمتکشان، فرودستان، و ستمدیدگان، به خودآگاهی، سازماندهی، و همبستگی جمعی دست یابند. این رهایی نه از مسیر نجاتبخشهای دروغین، نه با تحریم و خشونت ساختاری، و نه از افسانههای فریبندهٔ رسانهیی ممکن است. این رهایی فقط از دل مقاومت اخلاقی، کنشگری آگاهانه، اتحاد طبقاتی، و استقلال روانی و اجتماعی حاصل میشود.
روانشناسی متعهد وظیفه دارد این فریبهای نمادین را افشا کند، سازوکارهای روانی سلطه را بشکافد، و در کنار آحاد جامعه مسیر بازسازی امید جمعی را با آگاهی، حقیقت، و همبستگی هموار سازد.
فرقه دموکرات آذربایجان فرقه دموکرات آذربایجان